داستان ترسناک (1)

صدای خش خش چمن به گوش می رسد. یک نفر توی حیاط است و از پشت پنجره ی اتاق به من خیره شده است. می توانم کالبدش را از صفحه ی مانیتور کامپیوترم ببینم.

الآن باید مثل همیشه از ته گلو فریاد بزنم، اما این دفعه می خواهم آن را به یک نفر نشان بدهم.

پس وانمود می کنم که آن را ندیده ام و به سمت اتاق پذیرایی می روم، جایی که مادر روی زمین نشسته و دارد شلوار پاره ی من را می دوزد.

به مادر می گویم:« مامان، بیا می خوام یه ویدئوی خنده دار توی یوتیوب نشونت بدم.»

به محض اینکه با مادر به اتاق بر می گردیم و چشمش به پنجره می افتد...

فریاد می کشد:« علی! کِی می خوای اتاقت رو تمیز کنی؟ همه جا رو گرد و غبار گرفته.»

متأسفانه آن موجود دیگر آنجا نیست.

مدتی هست این ماجرا برایم تکرار می شود. کسی در خانه حرفم را باور نمی کند که ما یک هیولا توی حیاط پشتی مان داریم و خودش را مثل گلوله میان بوته ها قایم می کند.

برای همین بیشتر وقت ها ترجیح می دهم بیرون باشم. با دوستان جدیدم خوش بگذرانم، بروم باشگاه و بدن خوش اندامم را جلوی آینه ها تحسین کنم. پسری مو فرفری با بدنی که همیشه آرزویش را داشتم.

روزی ابری و خاکستری داشتم از باشگاه به خانه بر می گشتم که آن موجود را واضح دیدم.

لختِ لخت بود.

آن موجود زشت بدترکیب آن قدر بلند بود که مجبور بود خودش را خم کند تا از پنجره داخل اتاقم را ببیند.

می گویم زشت چون آن قدر لاغر و نحیف بود که هر لحظه امکان داشت از گرسنگی غش کند بیفتد.

دست و پاهایش پوست و استخوان بودند و مانند عروسک خیمه شب بازی از دو طرف بدنش آویزان بودند.

بالاخره متوجه شد یکی مچش را گرفته. پس سر کچلش را به طرفم برگرداند و صاف توی چشم هایم زل زد.

صاف ایستاد. بدنش را به طرفم چرخاند و بعد... به سمتم پرتاب شد.

از شوکی که ناگهان بهم وارد شده بود نزدیک بود لیز بخورم بیفتم زمین. به هر قیمتی خودم را به بیرون کوچه رساندم. آن عجیب الخلقه هم راحت از بالای حصار حیاط رد شد و افتاد دنبال من.

هیچ احدی بیرون نبود. کسی صدای فریادهایم را نمی شنید. و صدای کرکننده ی رعد و برق شیشه ماشین ها را به لرزه در آورده بود. کم کم داشت باران می گرفت.

داشتم با تمام توانم می دویدم، اما می دانستم هیولای پشت سرم سه برابر قد من است و با قدم های دارزش الان است که با چنگال های تیزش من را بگیرد.

هوا دیگر تاریک شده بود که از دور مدرسه را دیدم.

سریع داخل شدم و به سمت ساختمان اصلی دویدم.

آقای فولادی، مدیر مدرسه مان داشت دیگر نورهای راهرو را خاموش می کرد که من را روی پله های در جلویی دید؛ صورت وحشت زده ام را در واقع دید.

سریع در دفترش را باز کرد و گفت داخل بشوم و روی یکی از مبل ها بنشینم. بعد هم در دفتر را پشت سرش با قفل بست.

کنارم نشست و ازم خواست تعریف کنم چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر به هم ریختم؟ من هم همه چیز را بهش گفتم.

حرف هایم که تمام شد، حس کردم جوری نگاهم می کند انگار ناگهان دوتا شاخ از بالای سرم در آمده بودند.

گفت نگران نباشم و به خانه زنگ زد تا به مادر و پدر خبر بدهد من اینجا هستم تا بیایند دنبالم.

تمام این مدت داشت باران می بارید و قطره های باران به شیشه های پنجره می کوبیدند. یعنی آن موجود هنوز آن بیرون منتظرم بود؟

خانه که رسیدم حس کردم بهم خیانت شده. با کمال ناباوری به پدر و مادر خیره شدم. آقای فولادی بهشان گفته بود چه داستانی تحویلش داده بودم و حالا فکر می کرد باید من را ببرند پیش یک روانشناس.

آنها مثلاً باید پدر و مادر من باشند و ازم حمایت کنند، اما من را فرستادند پیش یک روانشناس تا درمانم کنند.

البته خیلی بد نشد. خانم کریمی خانم مهربان و خوش صحبتی بود. بر خلاف دیگر آدم ها راحت می شد باهاش حرف زد و رو راست بود. یک بار هم نشد قضاوتم کند. حتی چیزهایی را بهش گفتم که تا حالا به دوستانم نگفته بودم.

خانم کریمی به والدینم گفت احتمالاً به خاطر نگرانی کنکور سال بعد و شغل و آینده این طوری شده ام. چیزهایی می بینم که در واقع آنجا نیستند. این حرفش مؤدبانه ی دیوانه شده ام هستش.

به هر حال، آنها فکر کردند شاید بد نباشد از هر چی مدرسه و درس و مشق است برای مدتی دور باشم. اینطور شد که تابستان رفتیم شمال دیدن پیرزنی که ظاهراً مادربزرگم بود و یک ماه کامل آنجا ماندیم.

شمال حسابی خوش گذشت. آنقدر که راست راستکی فکر کردم تمام این مدت خیالاتی شده بودم و آن هیولا از توهمات من بیرون آمده بود. حداقل واسه یک لحظه این طوری فکر کردم.

از سفر که برگشتیم خانه و وارد اتاقم شدم حس کردم یک چیزی تغییر کرده است.

نه، منظورم سوسک مرده ی روی زمین نبود.

یادم نمی آمد پرده ی اتاقم را کشیده باشم. شاید مادر وارد شده و به آن دست زده. او همیشه باید با یک چیزی ور برود.

رفتم پرده را باز کنم که خشکم زد...اگر آن هیولا همین الان پشت پنجره باشد چی؟

به هر حال، پرده را گرفتم و کشیدم.

آوو...

هیچ کس پشت پنجره نبود...

ناگهان یکی از پشت سرم آمد و دست های درازش را دورم حلقه کرد. خواستم جیغ بکشم اما با یک دستش جلوی دهانم را گرفت. بالاخره گیرم آورده بود و حالا ما دو تا تنها بودیم. با این حال می دانستم نمی تواند بهم آسیبی بزند.

هیولا با یک دست سوسک روی زمین را که مورچه ها داشتند می خوردند برداشت و آن را فرو کرد توی دهنم.

به حالت خفگی افتادم و در حالی که سعی می کردم تکه های سوسک را از حلقم تف کنم بیرون هیولا سرش را جلو آورد و فریاد کشید:« عوضی! بدنم رو پس بده... بدنم رو پس بده!!»