ستاره های من داستانای منن
داستان ترسناک (2)
سر راهمان چندتا ژاپنی بهمان گفتند وقتی وارد جنگل آئوکیگاهارا شدید از مسیر اصلی بروید. هرگز نباید از مسیر اصلی خارج شوید، مگر اینکه آرزوی مرگ داشته باشید.
ما قصد حلق آویز کردن خودمان را نداشتیم، ولی مسئله ای پیش آمد. مسئله ای که مربوط می شد به یک دختر زیبا.
داستان از آنجایی شروع شد که من، هادی، حمیدرضا و علی پناهی به قصد مسافرت چهارتایی عازم توکیو ژاپن شدیم. وقتی به هتل کاواگوچیکو رسیدیم، چمدان ها و وسایلمان را گذاشتیم توی اتاقمان و لباس عوض کردیم.
برنامه این بود که در چند روز آینده کل شهر را بگردیم و حسابی خوش بگذرانیم. من خیلی هیجان زده بودم. این اولین سفرنامه ی خارج از کشورم بود که قرار بود بنویسم و با دوستانم توی سایت به اشتراک بگذارم.
یکی از این مکان هایی که قرار بود ازش بازدید کنیم همین جنگل معروف آئوکیگاهارا بود.
شبِ روزی که رسیدیم فهمیدم شهرتش به دلایل خوبی نیست. ولی خب از ایران پا شده بودیم آمده بودیم اینجا حیف بود ازش دیدن نکنیم. و علی پناهی هم می توانست یک داستان ترسناک درباره ی روح های سرگردان جنگل بنویسد.
روزی که به مقصد جنگل سوار اتوبوس شدیم را خوب به یاد دارم. هوا مه آلود بود. با اینکه اوایل ظهر بود به نظر می رسید صبح زود باشد.
از شانس آن روزمان سر و کارمان افتاد با یک دختر جوان به اسم یومِکو. او آن طرف دیگر ردیف صندلی ها نشسته بود و کمی فارسی متوجه می شد. وقتی شروع به حرف کرد ما به تعارف بهش گفتیم فارسی را خیلی خوب حرف می زند.
یومِکو دختر خیلی لاغری بود و با اینکه وسط تابستان بودیم، پوست سفید رنگ پریده اش جوری بود که انگار از خواب زمستانی بلند شده باشد.
من هم چند وقت پیش کمی ژاپنی یاد گرفته بودم و سعی کردم به زبان خودش باهاش حرف بزنم. اما نمی دانم متوجه می شد چه می گفتم یا نه. او فقط دستش را جلوی صورتش گرفته بود و می خندید.
جنگل که بودیم هادی نزدیکم شد و گفت:« آقای خوشدل، خوب مخش رو زدی ها..» اما من فکر می کنم حسودیش شده بود که یومِکو بیشتر راه را کنار من آمده بود؛ و نه او.
باید این را بگویم که ایده ی یومکو بود که وسط راه از مسیر بپیچیم و از راه دیگری برویم. بهمان گفت امن است، جای نگرانی نیست. قبلاً خودش چندبار از همین مسیر آمده و رفته. مشکلی پیش نمی آید.
همچنین گفت انتهای راه می رسیم به یک غار قدیمی که مرغ های عاشق معمولاً می روند داخلش تا در خلوت با هم کمی گفت و گو کنند.
بعد دستش را گذاشته بود روی بازویم و گفته بود شاید ما دوتا هم بتوانیم برای مدتی طولانی آنجا گفت و گو کنیم.
من از این فکر قرمز و هیجان زده شدم. چرا که نه.

دوست عزیز، باید اعتراف کنم که وقتی رسیدیم به دهانه ی غار احساس بدی داشتم.
نه به خاطر تابلویی که آن جلو نصب شده بود؛ فکر می کردیم از همان تابلوهایی باشد که ورودی جنگل دیده بودیم و به کسانی که به قصد گردشگری نیامده بودند هشدار می دادند به فکر فرزند و خانواده های خود باشند و تصمیمی شتاب زده نگیرند.
دلیلش این بود که حس می کردم چند نفر دارند در گوشم پچ پچ می کنند:« جلوتر نرو... برگرد...»
اما همان طور که یومکو گفته بود مردم معمولاً وارد آن غار می شدند و ردپاهای روی خاک نرم دهانه ی غار گواهی از آن می داد. احتمالاً بی خودی ترسیده بودم.
هادی انگار متوجه شده بود آن موقع چه حسی داشتم، چون گفت:« آقای خوشدل، همینجوری اونجا واینسا. مرد باش.» و بعد پشت سر یومکو شاد و شنگول با سینه ی بیرون داده وارد غار تاریک شده بود. با اینکه قدش نسبت به همه ما کوتاه تر هستش اما وقتی بخواهد خودش را به همه اثبات کند می تواند آدم غیرقابل تحملی باشد.
یومکو قبل از اینکه از دید من خارج شود با لبخند بهم اشاره کرد دنبالشان بروم.
بعد از آنها حمیدرضا داخل شد و عاقبت من و علی پناهی تنهایی بیرون ماندیم.
داشتم وارد غار می شدم که علی جلویم را گرفت و به زمین اشاره کرد. به جای ردپاها. گفت نگاه کن یک چیزی با عقل جور درنمیاد.
بهش نگاه کردن تا منظورش را بفهمم و بعد به ردپاها. درست می گفت...
ردپاها نشان می دادند قبل از ما چند نفر وارد غار شده اند اما هیچ کدام نشان نمی داد که کسی از آنجا برگشته باشد.
ناگهان صداهای فریاد وحشتناکی از درون غار به گوش آمد.
ما انگار سیلی در گوشمان خوابانده باشند چند قدم به عقب پرت شدیم و به غار تاریک خیره شدیم.
دوستانمان داشتند فریاد می کشیدند و التماس می کردند کمکشان کنیم و بعد...
صدای نعره ی وحشتناکی را از اعماق غار شنیدیم که شباهتی به صدای هیچ حیوانی که تا حالا دیده بودیم نداشت.
من از جایم بلند شدم و با تمام جرئتم وارد شدم تا به هادی و حمیدرضا کمک کنم. معلوم است که اینکار را نکردم!
من و علی هر دوتایمان دممان را روی کولمان گذاشتیم و از راهی که آمده بودیم برگشتیم. رفتیم کمک بیاوریم.
ولی کاش اینکار را نکرده بودیم. کاش آن روز من هم وارد آن غار لعنتی شده بودم.
چون از وقتی برگشته ام به خانه، حس می کنم هادی و حمیدرضا دست از سرم برنمی دارند. روحشان شب ها اذیتم می کنند و حدودای ساعت 3 صبح شیر دستشویی و حمام را باز می گذارند تا چکه چکه کند و من نتوانم بخوابم.
پی نوشت 1: حس می کنم دارم دیوانه می شوم. یا شاید هم دیوانه شده ام و من هنوز متوجه نشده ام.
پی نوشت 2: بعد از یکسری تحقیقات پلیس روی پرونده ی مفقود شدن دوستانمان توی غار، نگهبانان ورودی جنگل گفتند آن روز فقط چهارتا پسر گردشگر را دیده اند. گفنتد هیچ دختر جوانی همراه آنها نبوده. هیچ دختری همراه ما نبوده.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آل(18+)
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان ترسناک (1)
مطلبی دیگر از این انتشارات
در blogix: