علاقهمند به نویسندگی، دانشجوی ادبیات، معلم آینده.
قاصِدَک...
باد خنک آرامستان به صورتم میوزد و موهای جلویم را از زیر روسری بیرون میکشد. پریشان میشوم. به خودم ناسزا میگویم که چرا در چنین روزی و برای چنین جایی روسری ساتن پوشیدم.
روی یکی از سنگ قبرها مینشینم و موبایلم را چک میکنم. اولین پیام را جواب میدهم. آن طور نیست که افراد زیادی بخواهند با من ارتباط بگیرند. فقط یک نفر.
-چه خبرا؟
-اومدم قبرستون. اینجا یه قبری هست یارو همسن توئه.
-یه خدانکنه بگی بد نیستا!
یک لحظه موهایم سیخ شد. آرزو کردم که به چند لحظه قبل از گفتن آن کلمات برگردم. اما حالا کلمات از دستم در رفتهاند. سعی میکنم تصور کنم که آن یکی آدم پشت گوشی بابت حماقتم از من متنفر نشده.
به دوردست نگاه میکنم و موبایلم را آرام داخل کیفم میگذارم تا با باقی وسایل داخل کیفم برخورد نکند. به جزئیات برگهای درخت زردآلوی کاشته شده بر روی یکی از قبرها نگاه میکنم. چه برگهای سبز تیرهای.
سعی میکنم دوباره همان آدم شش ساله بشوم. همان کسی که باقی آدمها برایش مهم نبودند. کسی که دنیای او جزئیات بیشتری داشت، زمانش کندتر میگذشت. کسی که آدم بهتری بود؛ یا هم میتوانست آدم بهتری بشود.
دورتر را برانداز میکنم. یکسری از قبرها دورتر از قبرستان اصلیاند. مادرم میگفت آنها مال دوران کرونا اند. چقدر دوران دوری به نظر میآید. حس میکنم شخص دیگری این دوران را از سر گذرانده است. واکسن زده، ژل ضدعفونی همراه خودش همه جا میبرده و میلهی تست پی سی آر در فیها خالدون بینیاش فرو کردهاند.
به آنجا سری زدم. مثل بخش معمولی پر از قبرهای متراکم مردههای پنجاه و شصت ساله. ولی تک و توک بینشان قبر جوانان پیدا میشد. خانوادههایشان را تصور میکنم. احتمالا سر قبر جوانشان خیلی گریه میکنند. اما بیشتر از این تصوری ندارم. از درونشان خبر ندارم. هنوز به آن اندازهای بزرگ نشدم که سوگ را درک کنم.
یک قبری بود که بیشتر از همه توجه جلب میکرد. عکس دختری روی سنگ قبری سیاه بود که موهای خرگوشی و لبخند داشت؛ در حالی که دندان جلویش افتاده. اعداد رویش را میخوانم.
طلوع: ۱۳۹۴/۴/۱۷
غروب: ۱۴۰۰/۴/۱۰
یک دختر که یک هفته قبل از تولد شش سالگیاش رفته آن دنیا. حتما چقدر آرزو و تصور برای تولد شش سالگیاش داشته.
این دختر تا ابد شش ساله میماند.
باد قاصدکی کوچک را در هوا شناور میکرد و داخل مسیرهایی دایرهای شکل به سمت شمال میبرد. دستم را دراز میکنم ولی نمیتوانم بگیرمش. تابستانها که همیشه بیکار بودیم، با دخترخالهام دنبال قاصدکها میدویدیم. آنها را میگرفتیم و در گوششان آرزوهایمان را میگفتیم تا برود و به خدا برساندشان. من آرزو میکردم خوانندهی مورد علاقهام را ببینم و او آرزو میکرد مادرش بتواند سهم ارث او را از خواهر برادرهای ناتنیاش بگیرد.
این بار همه چیز فرق کرده بود. خوانندهی مورد علاقهام دیگر مورد علاقهام نبود، دخترخالهام از سهم ارثش قطع امید کرده بود و درگیر زندگی و دانشگاه شدیم و قاصدکها را فراموش کردیم.
اما حالا یکیشان جلوی من سبز شده بود.
دو دستی به دنبال قاصدک میافتم تا بگیرمش. قدمهایم را بلندتر برمیدارم و از روی سنگ قبرها میپرم. وسایل داخل کیف دستیام بهم دیگر میخورند و صدای تق و توق میدهند. باد سنگینی میوزد و موجی از گرد و غبار با خودش بلند میکند. به ناچار میایستم و دستهایم را جلوی چشمانم میگیرم. وقتی چشمهایم را باز میکنم، قاصدک در شرف خارج شدن از دید من است. کیف دوشیام را روی زمین میاندازم و دنبالش میدوم.
اسمش قاصدک بود. قاصد کوچک. با آن بالهای کوچک و مخملیاش قرار بود پیام ما را به آسمان برساند.
چرا از دستم فرار میکنی؟
موهایم به سر و صورتم میخورند و نمیگذارند مسیر روبرویم را ببینم. روسری آرام آرام از روی سرم سر میخورد. از روی ناهمواریهای روی قبرها میپرم. فشار را روی زانوهایم احساس میکنم. ناگهان باد مخالف میوزد و قاصدک را به سمت شرق میبرد. مسیرم را کج میکنم.
دیگر از آرامستان خارج شدهام. مسیر آسفالت زیر پایم نرم به نظر میآید. راحتتر میدوم. صداهایی میشنوم که با صدای باد و خش خش پارچهی ساتن مخلوط شدهاند. صدای بوق ماشین، صدای ترمز ناگهانی، صدای فریاد.
«آهای خانوم!»
توجهی نمیکنم و میدوم.
آی کوچولو! کجا میروی؟ صبر کن!
احتمالا مادرم اگر اینجا بود میگفت من دختر بیحیاییام. کسی که در خیابان شروع کرده به دویدن. مردم بهش خیره شدهاند.
آی قاصدک! چرا از من فرار میکنی؟ تو هم دوستم نداری؟ من دوباره دارم دنبال چیزی میافتم و در موردش وسواس به خرج میدهم که از من خوشش نمیآید؟
میدانی اگر یک چیز باشد که برای آن خودم را لایق این بدانم که جای یکی از این مردهها زیر فشار قبر باشم چیست؟
من از کسانی متنفر بودم که فقط از من خوششان نمیآمد.
تو چرا فرار میکنی؟ اوه؛ یادم رفته بود. تو از این جا میروی، چون میتوانی که بروی.
صدای فریاد از اطراف میآید. دوباره باد شدید میوزد، روسریام از سرم سر میخورد و باد آن را با خودش به مقصدی نامعلوم میبرد. اما دیگر اهمیت نمیدهم. هر باریکهای از موهایم به شکل منحصر بفردی در باد میرقصند.
صبر کن. من فقط یک چیز از تو میخواهم. تو میتوانی بروی به آسمان و پیامم را ببری. ولی من فقط میتوانم بمیرم که بروم آسمان. من فرشتهایام که بالهایش بریده شده. مثل یک مگس لهشده دارم روی زمین دست و پا میزنم. تو هنوز آن بالهای مخملیات را داری. صبر کن!
صداهای اطراف دارند محوتر میشوند. قاصدک به سمت خورشید میرود. از شدت نور ناخودآگاه چشمهایم نازک میشوند. قبل این که دیگر نتوانم ببینم، دستم را دراز میکنم و به هوا چنگ میزنم. وقتی که دیگر از شدت نور چشمهایم بسته میشود، ناگهان دنیایم فرو میریزد. روی زمین میافتم.
جریان خون که از وسط سرم به سمت صورتم میریزد را حس میکنم.
«آهای خانوم! مگه جلو پاتو نمیبینی!!! چرا توی خیابون میدویی؟!!»
مشتم گره شده است. قاصدک درون دستم بود. چشمهایم را باز میکنم تا بهش نگاهی بیندازم اما موهایم جلوی دیدم را گرفتهاند. با دست خالیام موها را کنار میزنم و آن یکی دستم را باز میکنم. قاصدک را میبینم. پرههای مخملی شکسته شدهی قاصدک را میبینم که مثل لانهی خرابشدهی عنکبوت به کف دستم چسبیده بودند و خون ازشان میچکید.

مطلبی دیگر از این انتشارات
در سراشیبی تغییر
مطلبی دیگر از این انتشارات
چراغ قرمز زندگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
سمفونی رویا