شعردوست، کمی دست به قلم و بیش از کمی کتابخوار، دیوانهی تاریخ سیاسی معاصر، فعلا همین تا بعد ببینیم چه میشود
خوف
خوف (Dread): معادل فارسی خوبی ندارد، بعضیها میگویند سرآسیمهگی، اما من هیچ معادلی برایاش در فارسی نمیشناسم. خودم به نظرم میآید که Dread، ترس ناشی از استیصال یا درماندهگی و بیچارهگی است. ترس ناشی از اینکه دستم دیگر به هیچجایی نمیرسد. ترس ناشی از بیچارهگی کامل. نمیدانم اینها را تا بهحال فهم کردهاید یا نه. ترسِ ناشی از اینکه حقیقتن فقط خدا باید صدایت را پاسخ دهد.
بنبستِ زجرآوریست. تنها کسی به این سطح و رتبه از استیصال میرسد که تناش میزبان زخمهای بیشماری باشد.
گاهی زخم آنقدر عمیق میشود که میتوان یک درخت در آن کاشت و برای سالیان دراز آبیاریاش کرد و روی سایهاش حساب باز کرد.
حالا اگر زخمهای زیادی را میزبانی کنی، میتوانی باغداری باشی با انبوه درختانی که هرکدامشان آینهی یک روز و ساعت و لحظهای هستند که یک زخم مهمان تنات شده است.
زیر سایهی یکیشان مینشینی و میگویی این درختِ فلان زخم است. درد داشت اما ارزشش را هم داشت.
خوف (Dread) یا استیصال و درماندهگی، برای انسانی که میان انبوه زخمهایاش، روزگارِ معمولیاش هیچ است، بیمعناست.
این انسان خستهی تکیده را هرجایی دیدیم اول حق غمگین بودن برایاش قائل باشیم. مجبورش نکنیم بیخودی ادای حالخوبها را در بیآورد.
غم، هم مغرور است هم زورش زیاد است. اگر نادیدهاش بگیری، اگر بزنیش زیر فرش، از جای دیگری ترسناکتر بیرون میزند. غم تا زمانی که داغ است نرم است. راحتالحلقوم است. هضماش راحتتر است. بگذاریم غصهاش را داغ به داغ بخورد. خوردن سردش سختتر است. سرد شود، میماسد. میماند توی گلو و غمباد میشود.
همین.
همین.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهنوشتروزِپنجاهوپنجم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سر
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه سود از این همه سکوت؟؟؟