سفری روانکاوانه به عمق خاطراتی که هرگز از یاد نمی‌روند(بخش اول)

گذشته برای شما گذشته است یا هنوز در زندگی شما جریان دارد؟

آیا جرات دارید پشیمانی ‌هایتان را دوباره زندگی کنید؟

شخصیت امروز شما با چه وقایعی از گذشته پیوند خورده است که دیگر کارایی ندارد اما شما توان مواجه شدن با آن مسائل را ندارید؟

هر چند معمولا می گوییم گذشته ها گذشته است و امروز باید زندگی کنیم که حرف بسیار درستی هم هست اما گاهی مسائلی در روان وجود دارد که با کند و کاوی ساده به ریشه آنها در گذشته می رسیم.

می پرسید چه مسائلی؟

مثلا جاهایی که خود را به خاطر کاری مقصر دانستیم و هیچ گاه خودمان را نبخشیدیم یا از ورود به کاری ترسیدیم و برای یک بار هم حاضر نشدیم با آن موضوع مواجه شویم تا بفهمیم آن قدرها هم کار وحشتناکی نبوده است.

فیلم A Big Bold Beautiful Journey را چند هفته پیش دیدم و خیلی برایم جالب بود چون مرا یاد تکنیک سایکودرما که بنیان گذار آن جیکوب مورنو است انداخت.

سایکودراما (Psychodrama) شیوه‌ای است برای درمان برخی از بیماری های روانی که در آن بیمار نقشی بازی می کند که با آنچه او را آزار می دهد مرتبط است. در این روش بیمار در یک نمایش شرکت می‌کند و به تحلیل مساله خود می‌ پردازد.

این فیلم روایت کننده سفری خیالی است که در آن دیوید (کالین فارل) و سارا (مارگو رابی) از طریق GPS مرموزی به گذشته‌ دردناک خود باز می‌گردند و با بازنمایی صحنه‌ های کلیدی، مکانیسم‌ های دفاعی و الگوهای عاطفی‌شان را بازسازی می‌کنند.

از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.

دیوید مجرد و تنهاست، به عروسی دوستش دعوت شده و می خواهد به شهر دیگری برود که می بیند ماشینش را جریمه کرده اند (پلیس چرخ را قفل کرده بود) خیلی اتفاقی آگهی اجاره خودرو را روی دیواری می بیند و پا به سالن مرموزی می گذارد که فقط دو ماشین قدیمی مدل 1994 دارند. محیط، دو کارمند آنجا و کلا همه چیز مرموز است. آنها از دیوید می خواهند GPS جداگانه ای برای مسیریابی از آنها بگیرد که او با اکراه قبول می کند.

دیوید به مکان عروسی می رسد و اتفاقا ماشین دیگری که مشابه ماشین اوست هم کمی بعد به آنجا می رسد و دختری که بعدا متوجه می شویم نامش سارا است وارد می شود. دیوید و سارا توسط عروس به هم معرفی می شوند و کمی با هم حرف می زنند.

دیوید گوشه گیر و سارا اغواگر است. از نوع مکالمه بین این دو نفر می توان به وضوح این قضیه را متوجه شد.

در راه بازگشت به خانه ناگهان GPS با دیوید حرف می زند و می گوید آمادگی دارد به سفری بزرگ، جسورانه و دلنشین برود. دیوید قبول می کند.

شروع سفر: از خروجی بعد وارد مجتمع خدماتی کی کی شو و چیزبرگر سفارش بده.

دیوید در حال خوردن چیزبرگر سارا را چند میز آنطرف تر می بیند و تعجب می کند. آنها دوباره همدیگر را می بینند و با هم صحبت می کنند. موقع خداحافظی GPS به دیوید می گوید سارا را سوار کن، چون ماشین سارا دیگر روشن نمی شود.

دیوید و سارا همسفر می شوند در حالیکه نمی دانند مقصد کجاست.

مقصد اول: دری قرمز وسط جنگل که دیوید باید آن را باز کند

آنها وارد مکانی می شوند که برای دیوید آشناست. یک فانوس دریایی قدیمی که او قبلا به تنهایی آنجا بوده است و اعتقاد دارد زیباترین جاها حس تنهایی آدم را بیشتر نشان می دهند. اینکه کی هستی و قراره این زندگی به چی ختم بشه، اما هیچ چیز بهت الهام نمیشه.

-        یعنی این همه زیبایی به چشمت نیومد؟

-        نه.

-        حالا چی؟

-        دیوید سکوت می کند.

فانوس دریایی نماد راهنمایی درونی است می دانید چرا؟ چون منبع نور در تاریکی است تا راه را به کشتی ها نشان دهد. دیوید قبلا به اینجا آمده است اما درسی از فانوس دریایی فرا نگرفته است پس دوباره در برابر گذشته اش قرار می گیرد و به همان مکان باز می گردد تا درس حضور در لحظه را بیاموزد.

در روان درمانی با رویکرد یونگی تکنیکی به نام تخیل فعال وجود دارد که شبیه به همین سکانس ورود دیوید به فانوس دریایی است. تخیل فعال مسیر موثری به سمت ناخودآگاه است.

در اینجا برای تمرین می توانید خودتان را جای دیوید قرار دهید و با این مکان (فانوس دریایی) گفتگو کنید؛ مثلا بپرسید: "چه نوری برای هدایت نیاز دارم؟" در این تکنیک نماد از حالت منفعل خارج می شود و به تعاملی دوسویه با فرد می پردازد که تحول عاطفی را تسهیل می‌کند.

در مورد این تکنیک و چگونگی تعامل با نمادها پیشنهاد می کنم کتاب کم حجم تخیل فعال نوشته رابرت الکس جانسون را مطالعه کنید.

مقصد دوم: دری رنگی وسط یک چمنزار، سارا باید تَق تَق به درب بزند تا باز شود

این بار آنها وارد موزه ای می شوند که سارا در دوران بچگی با مادرش زیاد به آنجا می آمده است. او تعریف می کند که مادرش را در نوزده سالگی از دست داده و بعد از فوت مادرش بارها به آنجا آمده است.

دیوید می گوید که پدر و مادرش زنده هستند. سارا خاطرات زیادی از پدرش ندارد و همان مقدار کم هم برایش ناخوشایند و ناراحت کننده است.

موزه نماد حافظه، یادآوری و پیوند عاطفی با گذشته و خاطرات مادر است، مکانی که سارا با غم و گناه از دست دادن مادرش مواجه می‌شود. این مکان فضای داخلی ذهن سارا است که پر از خاطرات و احساسات سرکوب شده اوست. سارا باید فقدان و سوگ را بپذیرد تا دردهای درونی اش التیام یابد.

کمی جلوتر متوجه می شویم رابطه او مادرش چگونه بوده است و اینکه چرا خودش را در مرگ مادرش مقصر می داند و نبخشیده است.

مقصد سوم: دری آبی رنگ در انتهای یک گلخانه که دیوید تردید دارد آن را باز کند

این درب بزرگ و به قول سارا بد منظره متعلق به دبیرستان دیوید است و او دوست ندارد وارد آن شود.

روزی دیوید به همکلاسی خود ابراز علاقه می کند اما او دیوید را طرد می کند چون پسر دیگری را دوست دارد. دیوید تعریف می کند که تمام آن شب گریه کرده بود و تعجب می کند که چرا الان دقیقا همان احساس را تجربه می کند.

دبیرستان نمادی از مواجه و رویارویی دیوید با دوره ای از زندگی اش بوده که هویت و ساختارهای روانی او در حال شکل گیری بوده است. باورهای بنیادین او درباره دیگران و جهان، تجربه های مثبت و منفی این دوران همگی تاثیر عمیقی بر سلامت روان و روابط آینده او خواهند داشت.

دیوید نوجوان در آن دوران به راحتی احساسات خود را بروز می داد و همانطور که به سارا می گوید:

-        «خیال می کردم همه چیز برام جفت و جور می شه، به تمام خواسته هام می رسم و خوشبخت می شم، چون پدرم می گفت تو بچه خاصی هستی.»

دیوید ادامه می دهد:

-         «اگه می تونستم دوباره به اون دوران برگردم به خودم می گفتم که اتفاقا اصلا بچه خاصی نیستی، چون همین جمله آدم رو به سمت ناکامی عظیمی هُل میده.»

بازگشت دیوید به این خاطرات در واقع فرصتی برای بازبینی پشیمانی‌ها، انتخاب‌های اشتباه و کشف منابع توانمندسازی و رشد در وجود اوست. او امروز باید زخم های عاطفی دوران نوجوانی خود را بهبود بخشد.

چگونه؟

با تغییر الگوهای ذهنی و احساسی خود. او می تواند درونش را دگرگون کند چون دیگر دیوید دوران دبیرستانش نیست.

 مقصد چهارم: صحنه تئاتر است و به هردوی آنها مرتبط می شود

آنها از داخل یکی از نقاشی هایی که در موزه دیده بودند بیرون می آیند و وارد بیمارستانی می شوند جایی که مادر سارا در تنهایی فوت کرده است و دیوید با نارسایی قلبی به دنیا آمده است.

بیمارستان می تواند سمبل چه چیزی در روان این دو نفر باشد؟

اگر دوست دارید ادامه مواجه دیوید و سارا با گذشته شان را بدانید، هنوز چند درب باز نشده باقی مانده است، ادامه این داستان و تحلیل کاربردی شخصیت این دونفر را دو هفته دیگر در همین صفحه بخوانید.

قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.