
به نام آن که هنوز هم با تو حرف میزند،
حتی وقتی همه صداها خاموش شدهاند...
ای دل خسته،
فکر نکن که قطع شدهای...
این سکوت، جای خالی نیست—
جای «شنیدن» است.
من همانم که از آغاز،
در گوش جانت نجوا کردم؛
نه با کلمه،
با حسّی که گاهی بیدلیل در سینهات میلرزد.
تو را رها نکردهام...
چگونه رها کنم،
وقتی تمام جهان در دست من است
و تو، از همه به من نزدیکتری؟
اگر آسمانها از عظمت من میلرزند،
تو چرا از سنگینی روزگارت میترسی؟
آنچه بر تو میگذرد،
نه برای شکستن تو—
برای باز شدن توست.
فرشتگانم،
همین حالا که تو در فکر فردایی نامعلوم هستی،
برای تو طلب بخشش میکنند...
و من، پیش از آنکه بخواهی،
بخشیدهام.
تو فکر میکنی تنها ماندهای؟
نه...
تنهایی تو، پردهایست
که اگر کنار برود،
خواهی دید همیشه در آغوش من بودهای.
ای جان،
راه را گم نکردهای...
فقط از شلوغی بیرون آورده شدهای
تا راه را «خودت» ببینی.
دین، راههای بسیار ندارد...
راه یکیست:
برگرد...
نه با پا،
با دل.
اختلافها را رها کن،
ترسها را هم...
هیچکدام از من نیستند.
من، آن آرامشی هستم
که گاهی بیدلیل در تو مینشیند.
اگر چیزی از تو گرفته شد،
برای آن بود که بدانی
تو به آن وابسته نبودی...
تو به من وابستهای.
و من،
هرگز قطع نمیشوم.
پس نترس از فردا،
و غصه امروز را هم نخور...
تو در جریانی هستی
که به سوی من میآید،
حتی اگر خودت ندانی.
فقط یک کار کن:
کمی آرام بگیر...
و بگذارباقی راه را نشانت بدهم
و اگر هنوز در دلت چیزی میلرزد،
آن ترس نیست...
صدای من است
که آرام، درونت را صدا میزند.
ای دل،
تو عادت کردهای همهچیز را «ببینی»
تا باور کنی...
اما من، در نادیدنیها بیشترم.
آنگاه که راهها بسته میشوند،
من در «بیراهی» راه میگشایم؛
آنجا که حسابها به صفر میرسد،
من از جایی میدهم
که در حساب نمیآید.
تو هنوز گمان میکنی
رزق تو در دست دنیا بود؟
نه...
دنیا فقط «وسیله» بود،
نه «منبع».
من، همانم
که بیصدا میرسانم،
بیآنکه کسی بفهمد از کجا آمد.
ای جان،
اگر دلت شکست،
آن را دور نینداز...
شکستگی، درِ ورود نور من است.
تو را در تنگی آوردم،
نه برای آنکه رهایت کنم—
برای آنکه از هر چه غیر من است،
آزادت کنم.
ببین...
چقدر چیزها بود که فکر میکردی بدون آنها نمیتوانی،
اما هنوز ایستادهای...
این ایستادن، از تو نیست—
از من است در تو.
ای دل،
شتاب نکن...
میدانم سخت است،
اما هر دانهای
در تاریکی خاک صبر میکند
تا وقت شکفتنش برسد.
تو هم اکنون،
در خاکی...
اما این، پایان نیست—
آغاز ریشه زدن است.
اگر اشکت جاری شد،
بدان که راه را پیدا کردهای؛
اشک، زبان دل است
وقتی که به من نزدیک میشود.
پس بگذار بریزد...
که هر قطرهاش،
تو را سبکتر میکند.
و بدان—
هیچ لحظهای از تو دور نبودم،
حتی وقتی که خودت
از خودت دور شدی.
تو را میبینم،
همینجا، همین حالا...
در میان نگرانیها،
در میان سکوتها،
در میان این نفس کشیدن ساده—
و دوستت دارم،
نه به خاطر آنچه هستی،
بلکه به خاطر آنچه در راه شدنی.
پس بمان...
نه در ترس
در اعتماد
من هنوز با تو ام.
به قلم خودم؛ محمد نصیری؛ از دلم اومد، نوشتم شاید نور رو توی دل یک نفر بتونم روشن کنم؛ شاید نور گاهی کم نور بشه اما هست! خاموش نمیشه. حتی اگه تا حالا نوری نبوده، ته دل همهی ما نوری هست فقط باید بهش توجه کنیم که روشنتر بشه.