ویرگول
ورودثبت نام
جوهرِ خیال
جوهرِ خیالبرای نِوشته هایِ خواندِه نَشدِه ...
جوهرِ خیال
جوهرِ خیال
خواندن ۱۲ دقیقه·۲ ماه پیش

بیشتر از یکم

مرکز توانبخشی خلوت تر از همیشه بود، دختر جوان درحالی که انتظار میکشید نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت.

"۸ و ۱۰ دقیقه ی شب"، موهایش را مرتب کرد و نفسش را بیرون داد و به کاردرمانگری که درحال تمرین با پسر بچه ای سمج و بیش فعال بود نگاه کرد، به دکتر موردعلاقه اش.

همه چیز درمورد او متفاوت بود، تن صدایش که همیشه آرام و دلنشین به گوش میرسید، لبخند گرمش که حتی آخر وقت ها هم به ندرت محو میشد و چشم هایی که جزء به جزء حرکات را دنبال میکردند، بر خلاف بقیه کاردرمانگرها هیچوقت برای جلب توجه صدایش را بالا نمیبرد بلکه با آرامش دیگران را به خود جذب میکرد ، از نشان دادن احساساتش ترسی نداشت. دختر جوان همیشه خدا خدا میکرد که این جلسه را هم با او سپری کند، زیرا او تعیین کننده نبود و هر جلسه یکی از سه کاردرمانگر با او جلسه داشتند ، منشی هماهنگی ها را انجام میداد. اما این اواخر شانس به او رو کرده بود و ۴ هفته متوالی با دکتر مورد

علاقه اش کلاس داشت. کسی که جلسات طاقت فرسا را به لحظه های ارزشمند تبدیل میکرد. دکتر درحالی پسر بچه را به سمت *استپ* ها هدایت میکرد با لحن آرام و همیشگی اش گفت:" یکم دیگه تحمل کنی تمومه ، بعدش میری خونه، باشه آرتین؟"

پسر بچه با پرخاشگری پاهایش را به زمین کوبید:" نه!، من همین الان میرم خونمون، مامان گفته شام پیتزا داریم ."

دکتر سر او را نوازش کرد و درحالی که استپ های رنگی را به شکل مربع روی زمین میچید گفت:" غر نزن جوجه، آخریشه، بعدشم مامانت که هنوز نیومده". استپ ها طوری به شکل مربع چیده شده بودند که دقیقا وسط آنها یک نقطه خالی وجود داشت، دکتر به آرتین اشاره ای کرد" برو اون وسط وایسا جوجه." پسرک با بی میلی داخل فضای خالی استپ ها قرار گرفت و منتظر ماند، سپس دکتر ادامه داد:" من رنگ هر کدومشو گفتم تو باید بپری رنگ رو به روش."

پسرک با بی قراری خودش را تکان میداد و چیزی نمیگفت.

ترتیب استپ ها به این شکل بودند، قرمز و آبی رو به روی هم و نارنجی و سبز هم رو به یکدیگر.

دکتر بی مقدمه شروع کرد:" قرمز"

پسرک بیشتر از ۵ ثانیه مکث کرد ، قاعدتا باید روی آبی میپرید اما هنوز در تشخیص رنگ ها مشکل داشت.

دکتر با همان خونسردی و لحن آرام ادامه داد:"آرتین منو نگاه، روبه روی قرمز چه رنگیه؟"

پسرک بدون توجه به سوال روی رنگ سبز پرید. دکتر برای جلب توجه او بشکنی زد:"اصلا قرمز کو؟"

پسرک بلافاصله روی رنگ قرمز پرید، دکتر ادامه داد:"بپر روی رنگ رو به روش." پسرک با تخصی به چشم های دکتر زل زد:"نمیپرم."

-"اگه نپری دیرتر میری خونه"

پسرک غرغرکنان بالاخره روی رنگ آبی پرید.

این تمرین یک ربع ادامه پیدا کرد و بعد از آن مادر آرتین با کوله پشتی آبی رنگ و موهای پریشان وارد اتاق شد:" خسته نباشید." پسرک طوری به سمت مادرش دوید که گویی از زندان آزاد شده باشد، خودش را با بی قراری به زمین کوبید:" بریم بریم ، بریم پیتزا بخوریم."

مادرش درحالی که سعی داشت او را کنترل کند ، با صدای خسته ای گفت:"نکن آرتین ، زشته." مکثی کرد و ادامه داد:" امروز چجوری بود دکتر ؟". درحالی که به پسرک نگاه میکرد گفت:" برعکس هفته پیش، امروز اصلا تمرکز نداشت.. بی قراری میکرد." سپس به مادرش نگاه کرد:"زیاد کارتون دیده؟" زن آهی کشید : " این هفته پیش پسرخالش بود، همش باهم کارتون میدیدن."

دکتر به آرامی سرش را تکان داد:"سعی کنید کمترش کنید، حداکثر روزی نیم ساعت."

-"چشم"

پسر با پرخاشگری و درحالی که غرغر میکرد گفت:"نمیخوام!، نیم ساعت کمه.!"

-"مگه نگفتی به حرف دکتر گوش میکنی؟" سپس نگاهش را به دکتر داد و با کلافگی گفت:" دکتر یه چیز دیگه... جهت هارو هنوز یاد نگرفته، دیوونه ام کرده."

-"مگه خانم مهراوند بهش تمرین نداد؟"

-"چرا ، ولی اصلا همکاری نمیکنه..."

دکتر درحالی که لبخند میزد گفت:" نگران نباشید ، جلسه بعد همینجا یادش میدم."

زن با رضایت گفت:"دستتون درد نکنه." سپس به همراه پسرش خداحافظی کردند و از اتاق خارج شدند.

دکتر دکمه ی آستینش را محکمتر کرد، بر خلاف بقیه کاردرمانگراهای مطب ، او لباس فرم نمیپوشید.

همیشه پیراهن هایی با رنگ ملایم به تن داشت.

با قدم های آرام به سمت میز عسلی کوچکی که گوشه اتاق بود رفت، لیوان آبی را که روی ان قرار داشت را برداشت و به سرعت نوشید و رویش را به سمت دختر جوان برگرداند و با مهربانی گفت:"بیا تو دخترِ خوب."

دختر جوان که به این لقب عادت کرده بود سری تکان داد:"چشم." سپس کفش هایش را دراورد و پالتویش را به چوب لباسی که به دیوار متصل بود آویزان کرد و بعد از آن رو به روی دکتر قرار گرفت.

"چه خبرا؟ چطوری؟."

-"خوبم ممنون"

-"خب عالیه"

روی صندلی اش نشست ، درست رو به روی او.

-"آماده ای؟"

-"بله."

-"خب هستی یه پات رو بزار جلو ، یکی عقب."

دختر جوان بعد از این همه سال، تمرین ها را از بر بود،به ندرت به کمک نیاز پیدا میکرد، دکتر فقط به او سرمشق میداد و نظارت میکرد.

بلافاصله کاری به او گفته شده بود را مثل همیشه انجام داد‌.

-"احساس کشش داری؟"

-"یکم."

-"پس پای چپت رو ببر عقب تر ، بزار قشنگ کش بیاد"

درحالی که سعی داشت تعادلش را حفظ کند ، پای چپش را عقب تر برد، درد بیشتری را احساس میکرد.

دکتر درحالی که به پاهای دختر نگاه میکرد ادامه داد:" هستی ،درد داره؟"

دختر درحالی که برای حفظ تعادل با خودش کلنجار میرفت پاسخ داد:" ن.. نه خیلی."

-"نه خیلی ؟"

-"یکم."

-" قابل تحمله؟"

دختر مکثی کرد و درحالی که بین درد میخندید گفت:" یکم بیشتر از یکم"

دکتر خنده ای کرد:"اشکال نداره هستی، چند دقیقه همینطوری بمون."

تمرین ۵ دقیقه ای ادامه پیدا سپس دکتر ادامه داد:"هستی بیا اینجا." دختر که حرکت بعدی او را از بر بود به سمتش رفت، دکتر طبق انتظارش وزنه های نیم کیلو گرمی به پاهای او بست :" محکمه؟"

-"بله."

سپس گفت:" بریم رو تردمیل؟"

دختر سری تکان داد و به سمت تردمیل رفت.

-"میخوام برعکس بدویی."

دختر درحالی لبخند میزد با تردید به او نگاهی انداخت تا مطمئن شود که این یک شوخی نیست.

دکتر خنده ی شیطنت آمیز اما آرامی کرد:" بیا،نترس"

دختر روی تردمیل ایستاد، منتظر حرکت بعدی او شد.

"برای شروع میتونی میله رو بگیری."، میخوام روشنش کنم آماده باش"

تردمیل روشن شد، سرعت متوسط بود. دختر سعی داشت قدم هایش را با تردمیل هماهنگ کند اما سنگینی وزنه ها سختی کار را چند برابر کرده بود، قصد داشت کمتر از میله ها استفاده کند اما موفقیت چندانی نصیبش نشد‌‌.

با لحنی نا مطمئن سوال کرد:" الان دارم درست میرم؟"

-"آره ، عالیه " ، برای چند لحظه ی دیگر به دختر خیره ماند و حرکاتش را زیر نظر گرفت:" یکم تند تر بشه؟" سپس سرعت را ۳ واحد بالاتر برد. قدم ها نامنظم شد و حفظ تعادل سخت تر، هماهنگی قدم ها با تردمیل دشوار تر شد، او جا مانده بود، دیگر راه نمیرفت بلکه پاهایش به تردمیل کوبیده میشد، قطره های عرق روی صورتش جولان میدادند و دکتر او را نگاه میکرد. با صدای بریده گفت:"دارم می خور-" قبل از تمام شدن جمله اش ، تردمیل متوقف شد و در همین حین تعادل دختر بهم خورد، در چند قدمی افتادن قرار داشت اما دکتر بازویش را گرفت:"نمیخوری زمین هستی." ، سپس با لحن مهربانِ همیشگی اش اضافه کرد:" مواظب باش، باشه؟"

احساسات برای لحظه ای بی رحمانه به او هجوم آوردند، ترکیبی از احساس ترس، امنیت، دلگرمی و شاید هم کمی خجالت:"چشم."

-"خسته که نیستی؟"

سری به نشانه مخالفت تکان داد اما چهره اش چیز دیگری میگفت.

دکتر لبخند کوتاهی زد:" خوبه، بیا پایین."

از تردمیل پایین آمد و رو به روی او ایستاد، نگاهی کوتاه به او انداخت، منتظر حرکت بعدی بود.

دکتر درحالی که به سمت او حرکت میکرد گفت:"بزار وزنه ها رو در بیارم." ، نمی‌دانست چرا، اما هر بار که او این کار را انجام میداد، انگار قلبش برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد، نفسش حبس میشد و بی اراده به او نگاه میکرد، دلش میخواست زمان متوقف شود.

زانو زد و درحالی چسب وزنه هارو باز میکرد گفت:"از سنتورت چه خبر؟ خوب پیش میره؟"

"بله خوبه،هر هفته میرم."

دلش میخواست بیشتر حرف بزند، توضیح دهد و درباره او بداند اما نگران بود که بی اراده از خط قرمز رد شود، هرچند اشتباه میکرد.

-"گفتی چند ساله که میزنی؟"

گلویش را صاف کرد: "امسال میشه ۸ سال که میزنم."

لبخند گرمی از سر تحسین زد:" پس دیگه حسابی حرفه ای شدی."

تک خنده ای کرد:"نه هنوز خیلی مونده."

"خوبه ، ادامه بده."

نفس عمیقی کشید و بلند شد:"هستی ، گردو شکستم برو، روی خط."

دختر روی خطی که کفپوش های پلاستیکی اتاق ایجاد کرده بودند ایستاد و شروع به حرکت کرد. سعی داشت بصورت منظم روی خط حرکت کند اما هر از گاهی از محدوده خارج میشد.

"عجله نکن، آروم انجامش بده."

طبق عادت موهایش را به پشت گوشش هدایت کرد:"چشم‌." سپس ادامه داد.

تمرین حدود ۳ دقیقه ادامه پیدا کرد .

به آرامی از صندلی اش بلند شد و گفت:"خوبه هستی، حالا چهار دست و پا شو."

دختر بلافاصله بصورت چهار دست و پا روی کفپوش های پلاستیکی دراز کشید، سپس او ادامه داد:"دست و پای مخالف بالا" مکثی کرد:"سعی کن زانوت خم نشه."

همه ی گفته های او را دنبال میکرد، هر چند کنترل زانویش کمی سخت بود.

"فردا دوباره امتحان داری؟"

"بله، امتحان فلسفه و روانشناسی دارم..."مکثی کرد:"تاریخم هست اما تستیه."

آه کوتاهی کشید:" مدرسه تون سخت گیره." سپس ادامه داد:" البته دبیرستان های نمونه همشون همینن."

به نشانه تایید سری تکان داد.

"گفتی هر روز کلاس فوق برنامه م داری نه؟"

با خنده ای که حاکی از خستگی بود پاسخ داد:" بله، شنبه زبان دارم ، یکشنبه سنتور، دوشنبه ها و سه شنبه ها هم اینجام."

در حالی که عینکش را روی چشم هایش تنظیم میکرد گفت:" پس فقط سه روزِ خالی داری..." سپس ادامه داد:" خیلی سخته به همه چیز برسی..."

دختر خنده ای کرد:" سخته ولی عادت دارم."

درحالی که لبخند میزد با مهربانی گفت:"خیلی تلاش میکنی، ولی به خودت فشار نیار، مهارت هات از همه چیز مهم تره، مثل سنتور و زبانت." مکثی کرد :" و ورزش."

دختر که منظور او را میدانست لبخندی زد و به تمرین ادامه داد. پس از چند دقیقه ای بلند شد و گفت:" خوبه ، پاشو هستی." درحالی که عینکش را تمیز میکرد گفت:" رو پنجه راه برو." روی پنجه هایش ایستاد اما زانوهایش خم شد، به سختی اما روان و سریع مسیر را طی کرد و سپس برگشت.

او درحالی که با رضایت لبخند میزد گفت: "خوبه ،آفرین."

خواست چیزی بگوید اما صدایی آشنا هردو را متوقف کرد، در اتاق رو به رو باز شد، دکتر بود، مدیر کلینک توانبخشی،

هستی بعضی روزها با او جلسات کاردرمانی را میگذراند،اما هر لحظه با او مانند یک عذاب بود، لحن تندی داشت، و پیش از حد سوال میپرسید، و همین ها برای او ناخوشایند بود.

بی مقدمه شروع به احوال پرسی کرد، تن صدایش بلند و پر انرژی بود: "سلام به هستی خانوم!."

دختر با لحن آرامی پاسخ داد:"سلام دکتر." دکترش هم به او سلامی کرد ، بالاخره رئیسش محسوب میشد،سپس با لحن و حالتی نه چندان دل چسب اما پر سر و صدا ادامه داد:"چطوری؟ اوضاع خوبه؟" اشتیاقی در او مشخص نبود، هر چه بود تظاهر بود، استعداد درخشانی در تظاهر کردن داشت.

"بله ممنون."

"از مدرسه چه خبر،کارنامه دادن؟"

همیشه درمورد نمره و مهارت های او کنجکاوی میکرد، شاید بهتر است بگویم فضولی، به قصد مقایسه با دخترش.

"بله دادن."

"معدل چند؟." لبخند نه چندان دلچسبش محو نمیشد.

او با اعتماد به نفس پاسخ داد" ۱۹.۷۰"

تغییری ناگهانی در لحنش ایجاد شد"خوبه، افرین."

"مرسی."

"موفق باشی، من میرم با اجازه." در اتاق بسته شد.

نگاهش را به سمت دکتر برگرداند و جا خورد.

این نگاه تازه بود، آن لطافت همیشگی ، جایش را به جدیت داده بود همراه کمی خشم. با لحنی محکمتر از معمول اما همچنان آرام گفت:" چرا دکتر هر چی میپرسه جوابشو میدی؟"

از نگاه کردن به چشم هایش خودداری کرد: "آخه.. خب دکتر-" انگشتانش را بی اختیار بهم قفل کرده بود و برای لحظه ای ادامه نداد.

"از این به بعد جوابشو نده." با کلافگی نفسش را بیرون داد.

"اما آخه.. " دستی روی شانه اش احساس کرد، گرمایش به او سرایت کرد ، بر خلاف کلام سردش. این بار صدایش آرام تر به گوش میرسید،خیلی آرام:" دفعه بعدی بپرس معدل دختر خودش چند شده.."

دختر خنده ای تصنعی کرد:" دکتر هیچوقت مال دخترش رو نمیگه..."

هنوز هم از نگاه کردن به او خودداری میکرد، با لحن آرام تری ادامه داد:" هستی منو نگاه کن."

برای لحظه ای نفسش بند آمد، سرما به انگشتانش نفوذ کرد و در عین حال چیز دیگری در قلبش احساس میکرد،شاید امنیت.

با تردید به او نگاه کرد، نگاه کردن به آن چشم ها دشوارتر از همیشه بود ، آن هم از این فاصله.

"دیگه جوابشو نده،چون به دکتر هیچ ربطی نداره، باشه؟"

"چشم." ، به آرامی از او فاصله گرفت و نگاهی کوتاه به ساعت انداخت سپس گفت:"حالت پهلوانی بشین."، بلافاصله گفته ی او را انجام داد.

"امروز نمیخوام که پاهاتو تو اون حالت جا به جا کنی ، بجاش یه پات رو بیشتر بیار جلو تا کشش داشته باشی." سعی داشت چیزی شنیده بود را اجرا کند اما چندان موفق نبود، هنگامی که پای راستش را به سمت جلو می آورد، تعادلی باقی نمی ماند و همه چیز بهم میریخت. "میخوام وزنت رو بندازی به سمت جلو." سپس کنار او ایستاد :" اگه بخوای میتونی دستمو بگیری که راحت تر بشه برای شروع." بدون مخالفت دستش را گرفت، حالا بیشتر وزنش روی دست او بود، انگشتان هردو از شدت فشار به زردی میزد ، دست او گرم بود ، مانندِ لبخندش.

دکتر درحالی که حرکاتش را زیر نظر گرفته بود، تک خنده ای کرد:" هستی سعی کن بیشتر وزنت رو بندازی روی پای راستت."

با صدای بریده ای پاسخ داد:" چشم."

​"سخته؟"

"یکم."

خندید اما آرام تر از همیشه:"هیچوقت بیشتر از یکم نمیشه؟"

دختر با گیجی به او نگاهی کرد:" جان؟"

خنده ی شیطنش آمیزش هنوز کمرنگ نشده بود:" همیشه میگی یکم." او که تازه منظورش را فهمیده بود ، متقابلا خندید:" فکر کنم عادته.."

" شاید بخاطر اینه که خودت قوی ای."

تا ۵ دقیقه حرفی بینشان رد و بدل نشد و تمرین ادامه پیدا کرد.

"هستی روی پنجه راه برو، یه بار دیگه." دختر با یادآوری تمرینِ ناتمام به دلیل ورود ناگهانی دکتر ( مدیر کلینیک) خنده ای کرد اما نه خیلی بلند، سپس ادامه داد ، پس از نزدیک به یک ربع تقلا برای اتمام تمرین باصدایی متوقف شد." خسته نباشی هستی."

دختر با ناباوری به ساعت نگاه کرد، جلسه تمام شده بود و مانند همیشه او گذر زمان را حس نکرده بود" شماهم خسته نباشین، دستتون درد نکنه."سپس با قدم های آرام به سمت چوب لباسی حرکت کرد و پالتویش را به همراه جوراب هایش برداشت و پوشید، موهایش را مرتب کرد و به سمت در حرکت کرد، قبل از خروج به سمتش برگشت" خداحافظ، شب خوبی داشته باشین." دکتر لبخندی زد و دست مشت شده ش را به سمت او گرفت، دختر هم که معنی این کار را میدانست متقابلا مشتش را به مشت او زد اما نه خیلی محکم، خداحافظی شان اغلب اینگونه بود."خدافظ دختر خوب."

کاردرمانینوشتنداستانویرگولنوجوان
۳۹
۰
جوهرِ خیال
جوهرِ خیال
برای نِوشته هایِ خواندِه نَشدِه ...
پست‌های ویرگول
پست‌های ویرگول
پست‌های کاربران ویرگول پس از تایید در این انتشارات قرار می‌گیرند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید