آزارجنسی؛ روایتی پنهان

۱. سال اول دانشگاه. پنج‌شنبه، بعد از کلاس ژئوشیمی. ساعت حدود یک ظهر. از بچه‌ها جدا شده بودم و مسیری منتهی به ایستگاه تاکسی را طی می‌کردم. خیابان خلوت بود و جز چندمغازه‌ی‌ جابه‌جا، باقی تعطیل بودند. صدایی که شنیدم هنوز زنده و رسا توی گوش‌هایم هست. کسی پشت سرم با قدم‌های آرام پیش می‌آمد. اینکه چرا گذر فردی با جنس مخالف باید مرا می‌ترساند، خود قصه‌ایست آن سرش ناپیدا. صبر کردم رد شود. نشد. موازی‌ام ایستاد و شروع کرد به تکه‌پرانی. آن‌وقت‌ها یک گوشی سونیِ دکمه‌دار داشتم. گوشی‌ام را درآوردم و روی دکمه‌های ریزش دوبار یک را فشردم و یکبار صفر را. رو کردم به تکه‌پران و گفتم برود پی کارش، وگرنه می‌دهمش دست پلیس. خندید. خنده‌ای که یعنی: پلیس چه ربطی به این داستان دارد؟ گوشی را چسبانده بودم به گوشم و دلم می‌خواست در آن ظهر خلوت، کسی از پشت تلفن ناجی‌ام شود. صدای خانمی ریخت توی گوش‌هام. صدای لرزانم را انداختم توی گلو و گفتم: «سلام. یک آقا مزاحم من شده است.» حقیقتش را بخواهم بگویم هیچ نمی‌دانستم کاری که می‌کنم تا چه اندازه درست است. صدای پشت تلفن به آرامش دعوتم کرد. گفت لوکیشن را بگویم و مشخصات ظاهری مرد را توصیف کنم. فرد آزاررسان تازه فهمیده بود که پلیس می‌تواند ربطی به قضیه داشته باشد. جوری صحنه را ترک کرد که گویی چیزی را دزدیده بود. و‌ دزدیده بود؛ آرامش و امنیت مرا.


۲. هزار باز ترسیدم. هزار بار سکوت کردم و ندانستم که باید چه کار کنم. هزار بار از درماندگی نشستم گوشه‌ای از خیابان و سعی کردم به خودم قوت قلب بدهم که من اشتباه کرده‌ام، چیزی که شنیدم اشتباه بود، چیزی که دیدم اشتباه بود، اتفاقی که دارد می‌افتد یک سوء‌تفاهم است... اما نبود، تما آنچه دیده و شنیده بودم حقیقت محض بود. من/ما در تناوب هفته و ماه و سال، مورد خشونت قرار می‌گرفتیم و بهمان یاد داده بودند سکوت کنیم. چرا که لابد ما درست رفتار نکرده بودیم. لابد ما بد لباس پوشیده بودیم. حجابمان کافی و نگاهمان پایین و میخ شده به آسفالت نبوده است. ما همیشه قربانیان هراس‌زده‌ای بودیم که با کوله‌باری از بغض و خشم، «مجرم» خطابمان می‌کردند.

۳. از سال‌های دانشگاه گذشته است. یاد گرفته‌ام هنگام وقوع خشونت جنسی من مقصر نیستم. مجرم کسی دیگر است و نباید در برابرش سکوت کرد. یادگرفته‌ام سکوت من اطمینان خاطری‌ست برای مجرم که دوباره و سه باره و هزار باره کارش را تکرار کند. یاد گرفته‌ام فریاد بزنم، بی‌اینکه ترسی از چشم‌های قضاوت‌گر داشته باشم. بی‌اینکه خودم را سرزنش کنم که: نکند از من خطایی سرزده است!

۴. از محل کارم برمی‌گردم. با دوستم قرار گذاشته‌ام در مترو، تا مسیر برگشت را باهم باشیم. دقایق آخر رسیدن است که صحنه‌ی عجیبی را می‌بینم. دوستم به مردی که در کنارش نشسته است تشر می‌رود و مرد هر قضیه‌ای را کتمان می‌کند و صدایش را می‌اندازد توی سرش که بازی را عوض کند. خونم به جوش می‌آید. به عنوان یک شاهد لب باز می‌کنم و خطاب به فرد آزاررسان می‌گویم خطایی از او سر زده است و من هم دیده‌ام. آزاررسان مقاومت می‌کند و با الفاظی رکیک مغلطه‌بازی می‌کند. تاب تحمل این حجم از وقاحت را ندارم. نزدیک ایستگاهیم. تماس می‌گیرم با پلیس و وضعیت را گزارش می‌دهم. درخواست می‌کنم که دو مامور بفرستند. دوستم ترسیده است و تشر می‌زند که قصه را رها کنم. می‌خواهد فراموش کنیم. نمی‌توانم. آزاررسان که اوضاع برایش ناشناخته است از جایش بلند می‌شود تا برود. با دستم مانعش می‌شوم و از چند نفری از اطرافیانم می‌خواهم کمکم کند. آزاررسان محاصره می‌شود اما در حرکتی وحشیانه هل‌ام می‌دهد و می‌گریزد. قصه پایان نگرفته است. او دزدِ آرامش و امنیت من است، می‌دوم و فریاد می‌زنم. دیگران را دعوت می‌کنم دزد را بگیرند. جایی روی پله برقی مرد توسط چند نفر دیگر و با این پیش فرض که چیزی از من دزدیده است گیر می‌افتد. مأمورها رسیده‌اند و آزاررسان هدایت می‌شود به ایستگاهِ پلیس. قصه روایت می‌شود و من و خانم دیگری به عنوان شاهد قصه را تایید می‌کنیم. آزاررسان که تا پنج دقیقه‌ی اول درصدد کتمان داستان بود، از یکجایی به بعد به گریه می‌افتد. التماس می‌کند. می‌گوید اشتباه کرده است. پلیس خطاب به ما می‌گوید اگر شکایتی دارید باید ثبت شود و برود دادسرا. بروکراسی اداری از ثبت شکایت پشیمان‌مان می‌کند. قرار می‌شود مجرم در ایستگاه پلیس بماند تا ما محل را ترک کنیم و بعد از تحمیل کمی ترس، رها شود. در سکوت عجیبی شب را به پایان می‌بریم. آرامشان دزدیده شده است، به دست کسی که خود از بیماری و دزدی‌اش ناآگاه است.

۵. این چند مورد و موارد دیگری که به اندازه انگشتان یک دست هم نمی‌شود، آن لحظاتی بوده است که من سکوت نکرده‌ام. چه به عنوان قربانی و چه در جایگاه شاهد. اما بوده است تمام دفعاتی که در تاکسی، اتوبوس، مترو و در اماکن شلوغ، آزار جنسی تن‌ام را لرزانده است و صدایم را در گلو خفه کرده است.

تمام این‌ها را نوشتم تا برسم به نقطه‌ای که حالا در آن هستیم. آنچه در دو سوی قضیه به وضوح به چشم می‌آید «ناآگاهی‌»ست. من به عنوان قربانی نمی‌دانم که در لحظه‌ی وقوع آزار باید چه کار کنم، نمی‌دانم اگر در جایگاه شاهد نشسته‌ام نباید به سکوت دامن بزنم، و نمی‌دانم که جامعه تا چه حد من را در جایگاهِ ناخواسته‌ی قربانی مورد حمایت قرار خواهد داد. آنچه من/ما در این سال‌ها تجربه کرده‌ایم، عوض شدن بازی بوده است. تغییر جایگاه مجرم و قربانی. مورد اتهام قرار گرفتن و طعنه شنیدن بوده است، وقتی که خواسته‌ایم سکوت را بشکنیم.

سوی دیگر ماجرا هم اتفاق غریبی‌ست، فرد آزاررسان نمی‌داند که دچار یک بیماری‌ست، او با کنش‌های معیوبش در دسته‌ی بیماران جنسی قرار می‌گیرد و باید برای درمان و اصلاح رفتارش تحت درمان باشد، اما در جامعه‌ی ما، و در فرهنگِ عجیبِ کتمان‌گرش، همه چیز یک اتفاق ساده تعبیر می‌شود و آن چیزی که باید درست شود مفاهیم تحریف شده‌ای از حجاب و حیاست، و مخاطب آن هم، صرفا زن در جامعه است. نه هیچ فرد دیگری.

۶. پرونده نخست مجله‌ی تعاملی راهرو، پرونده‌ی «آزار جنسی»ست. از آنجایی که رسالت راهرو آموزش مهارت نرم به افراد است، و در این راه با تکیه بر تعامل، مسائل را می‌شکافد، لازم و ضروری دیدیم که پرونده‌ای برای آگاهی رسانی و گفتن از مقوله‌ی آزارجنسی بگشاییم. هدفمان این است تا با شرح قضیه، و موشکافی آن، این حجم از سکوتِ از سر ترس را پس بزنیم و به آدم‌ها بگوییم که بر جریانِ ترس و تجربه‌های تلخ‌شان درپوش سکوت نگذارند و از قصه‌های پنهانشان حرف بزنند.

۷. مقالات آتی راهرو شرحی‌ست بر مصادیق آزار جنسی، چگونگی رفتار ما در این موقعیت و آگاهی از اینکه چطور ناخواسته یک آزارگر جنسی نباشیم. در این راه چیزی که کمک کننده خواهد بود، همراهی شماست. شمایی که کم یا بیش این داستان را تجربه کرده‌اید و می‌دانیم که در بیشتر مواقع «سکوت» را به عنوان سلاح عبور از آزار انتخاب کرده‌اید.

۸. در هفته‌هایی که این پرونده را آغاز کرده بودیم، بررسی هشتگ‌های مربوط به آزار جنسی نیز بخشی از روند و روال کارمان بود. خواندن شیوه‌های برخورد، بررسی نحوه‌ی آگاهی رسانی و در نهایت قصه‌ی پنهان آدم‌ها. غزل و هاجر، دو دوست عزیز و باسواد من در همین چهارچوب هشتگی راه انداخته‌اند با عنوان #داستانهای_گمشده. در تحریریه راهرو برای این پرونده‌ هشتگ دیگری تعریف شده بود تا آدم‌ها از قصه‌های پنهان خود بنویسند. اما در نهایت به این نتیجه رسیدیم برای اینکه زمزمه‌هایمان به هم گره بخورد و به فریادی رسا تبدیل شود، درست‌تر است که همان هشتگ #داستانهای_گمشده را برای این پرونده ادامه دهیم. اینطور داستان‌ها شکل منسجم‌تری به خود می‌گیرند و صدایمان بهتر به یکدیگر می‌رسد.

۹. راهرو در هفته جاری پرونده آزار جنسی را با انتشار مقالات آگاهی رسان آغاز می‌کند. چیزی که به انتشار این آگاهی کمک می‌کند، همراهی شما و گفتن از قصه‌هایتان است. توصیه من این است، برای اینکه تمام قصه‌ها انسجام مکانی داشته باشند، روایت‌های خود را در ویرگول منتشر کنید. اگر ساختن اکانت برایتان سخت است در همان اکانت شخصی اینستاگرام یا توییتر روایتگر باشید. رسالت این پرونده‌ی راهرو، گفتن، شنیدن، و سکوت نکردن است.

۱۰. جامعه‌ای به سلامت روان و رفتار می‌رسد که اعضایش برای اصلاح سیکل‌های معیوب آن قدم بردارند. نحوه‌ی کنش و واکنش ما در جامعه آن‌قدرها که به همکاری افراد یک جامعه وابسته است، به پارامتر دیگری متصل نیست. صدای رسای افراد یک جامعه است که رفته رفته به فرهنگ تبدیل خواهد شد و دولتمردان را برای ساختن زیرساخت‌هایی که تسهیل‌گر رسیدن به جامعه‌ای مدنی‌ست، مجاب خواهد کرد. این را به خاطر داشته باشیم، پیش از اینکه منتظر بمانیم کسی _شما بخوانید دولت_ برایمان کاری کند، خودمانیم که باید در جایگاه اثرگذارِ «عضو جامعه» دست به کار شویم.