انسان، شدنیست مستمر و پویشیست خودآگاه، انتخابگر و خودساز
بعد از خداحافظی دائمی، منو یادتون نره!
اگه من دیگه نبودم، یادِ من به خاطرت بیاد:
وقتی میرسی به تیکه آخر از آهنگ «تو در مسافت بارانی» چاوشی که میگه: «که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی»!
یا آهنگ «دیوونه» اونجایی که میگه: «دوست دارم نگات کنم تا که بیحال بشم، تو ازم دلببری منم اغفال بشم» میدونم که تراپی محضه، پس حتما به یاد...
وقتی لیموناد شیشهای با کیک دوقلو میخری!
اون لحظهای که کارشناس رژیم و تغذیه داره نصیحت میکنه و میگه نوشابه نخور، اونو نخور و تو با خودت میگی: «گور باباش زندگی دو روزه، الان نوشابه نمیخورم و عشق نمیکنم ولی فرداش یه ماشین میاد زیرم میگیره!»
وقتی به آثار نادر ابراهیمی رجوع میکنی و با تک تک کلماتش مدهوش و مجنون میشی!
اون لحظهای که هیچ ایدهای(بخونید حوصله!) برای آشپزی نداری و با خودت میگی: «به جهنم دوتا سیبزمینی میندازم تو ماکروفر تا بپزه» بعدم با نمک و فلفل سیاه، چنان با ولع میخوریشون انگار استیکن!
اگه جنوبی هستی، هر وقت دیشو(شیره خرما) رو با ارده قاطی کردی!
وقتی سه تا لیوان چای پشت سر هم خوردی و احساس کردی به مراتب بالایی از معرفت(عرفانی-فلسفی) رسیدی!
اون لحظهای که از ته وجودت احساس کردی چقدر تنهایی و چقدر دورت خالیه...
وقتی که داری دو قسمت آخر فصل ۵ سریال «Money Heist» رو میبینی...
وقتی که تیزر یه انیمه رو میبینی و با خودت میگی: «اینا چه آشغالایی هستن که مردم میبینن؟» و یاد شاهکاری مثل «آواتار کورا» میوفتی!
اگه پسری، اون لحظهای که سوار اتوبوس میشی و میبینی همه صندلی آقایون رو خانوما اشغال کردن!
اگه پسری، اون لحظهای که توی خیابون از کنار یه خانم رد میشی و خودتو کنار میکشی تا بهش نخوری...
اون لحظهای که میبینی کوهی از ظرفِ نشسته داری ولی با یه پلیلیست کولاک، از پسشون بر میایی!
وقتی که بخودت میای و میبینی هر روز هفته منتظر یه سریال نمایش خانگی هستی درست مثل یه آدم علافِ بیکار!
وقتایی که میبینی حال هیچکاری رو نداری، حتی بطالت...
اگه به اساماسهات سر زدی و دیدی همشون تبلیغاتی و کد ورود و چرت و پرت هستن و هیچ شخص حقیقی بهت پیام نداده...
وقتی شب تولدت میرسه و تو در اوج تنهایی هستی و هیچکسی پیشت نیست...
وقتی از یکی خوشت میاد و میدونی از سرتم زیادیه و سکوت میکنی...
اون لحظهای که نم نم بارون بند اومده و تو داری روی برگهای رنگارنگ قدم میذاری!
هر وقت به فصل پاییز رسیدی...
هر وقت کتابی رو باز کردی و بو کردی و برات آشنا بود، انگار که قبلاً باهاش زندگی کردی...!
هر وقت، هر جایی، هر شرایطی اسم شهید بهشتی به گوشِت خورد...
هر وقت تو زندگیت یه جایی مکث کردی و از خودت پرسیدی: «دارم چه غلطی میکنم دقیقا؟»
هر وقت دیدی اعصاب مهمونی رفتن رو نداری...
وقتی داشتی مراسم عروسی و عقد و ختم و اینجور چیزا رو میپیچوندی!
هر وقت برای خودت بستنی سنتی درجهیک گرفتی!
هر وقت که از شب تا صبح بیدار موندی و بازم فکر کردی که به مراتب بالایی از معرفت رسیدی!
هر وقت که از این مشاورای انگیزشی دیدی و دوتا فحش نثارش کردی!
بسه دیگه خستم شد، اگه به نظرتون چیزی جا افتاده بگید.

چالش باحالی بود، به لحاظ اینکه انسان رو حداقل یه کوچولو یاد مرگ میندازه...
ممنون از جوجهتیغی عزیز
مطلبی دیگر از این انتشارات
مصاحبه با ارمیا ، ده سال دیگر
مطلبی دیگر از این انتشارات
چالش:داستان شش کلمه ای
مطلبی دیگر از این انتشارات
هر ویرگولی یک لقب