«روباه چیزهای زیادی میداند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز میداند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
یه روز که دیگه نیستم، با اینا یاد من بیفت...!
این پست بخاطر وجود پتانسیلِ شخصیسازی در تمام ۸ میلیارد انسان کرهی زمین، در چالش هفته منتشر شد. درصورت شرکت در چالش زیر همین پست اطلاع بدید.
.
یه روز که دیگه نیستم؛
بههر دلیلی،
لطفا با اینا یاد من بیفت!
با شنیدن صدای قمیشی اونجا که میگه "رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی، قانون جنگلو زیر پا گذاشتی، اینجا قهرن آدما با مهربونی، تو تو جنگل نمیتونستی بمونی...!"، یا اونجا که میگه "چشمای منتظر به پیچ جاده..." یا اونجا که میگه...ولش کن، هرجا هر ترانهای ازش شنیدی یاد من بیفت:)
دیگه با چیا؟!
الان بهت میگم.
با شنیدن چاوشی اونجا که میگه "همیشه میلنگه یجای زندگیم، الهی من بمیرم برای زندگیم..."
با تماشای بازیای پرسپولیس، با هر گلی که زد و با هر گلی که خورد، با هر بردی که هوادارا رو برد آسمون و با هر باختی که حس و حال زندگی رو از طرفدارا گرفت؛ کلا هرچی که به این عشقِ ریشهدارِ از کودکی تا بزرگی مربوط میشد...
با فوتبال، هرجا که داشتن بازی میکردن و هرجا که داشتن تماشا میکردن و هرجا که داشتن تحلیل میکردن و هرجا که دیدی دارن بابتش کری میخونن و هرجا...
با سینما، هرجا که متفاوت از دفعات قبل شگفتزدهت کرد، با سیاه و سفیدای کوراساوا، با بازیای اعجابانگیز دیلوییس و هاپکینز، با تعلیقای هیچکاکی، با "پاپیون"، مخصوصا اونجا که تهش میگه "آهای حرومزادهها! من هنوز زندهام!"(درسته احتمالا من دیگه هنوز زنده نیستم ولی تو یاد من بیفت)
با تماشای برکینگبد و بتر کال سال...
با هندونه، اونجا که نه اونقدر سرد بود که دندونات یخ بزنه و نه اونقدر گرم که عطشت رو بیشتر کنه...
با سیگار، هرجا که دیدی یکی موقع خواستنش، دلش واسه ریههاش سوخت و ازش دست کشید...
با عشقهای پاک نافرجام، اونجا که فک میکردی تهش چقدر قشنگه و تهش چقدر زشت شد همهچی...
با دیدن غرور، اونجا که داشتیش و بخاطرش همه فک میکردن بجای قلب تو دلت پیچ و مهرهست و بجای عصب یه مشت سیم رد شده، درحالیکه تو واسه مرغ و خروسایی که شبونه شکارِ سمور شده بودنم تو خلوتت گریه کردی...
با دیر رسیدنا، اونجا که فک میکردی زودتر از همه میرسی و دیرتر از همه رسیدی، به قرار ملاقات نهها، به...
با فلوکستین، کلومیپرامین، بوپروپیون، اونجا که یهویی فک میکنی همه آثار مثبتشون تلقینه و خودسر قطعشون میکنی و میبینی عهه زندگی عجب جهنمیه...
با خون، اونجا که دیدی یکی ازش هیچ ترسی نداره و به دیدنش یهجوری عادت کرده انگار هرروز میبیندش...
با صداقت، اونجا که دیدی چقدر به ضررت تموم شد و چقدر بابتش تحقیر شدی...
با حس عدالتخواهی، اونجا که هروقت بابتش به کسی خرده گرفتی، صورتت پر شد از برچسبای رنگیرنگی...
با شکستگی، هرجا که دیدی یکی واسه دلخوشی دادن به خودش میگه "چیزی نیست، مو برداشته..."
با دیر دکتر رفتن، اونجا که دیدی یکی خودشو با لجبازی ناقص کرد...
با آتیش گرفتن قلبت، هرجا که یادت افتاد چه چیزایی بوده که دیگه نیست، چه چیزایی هست که قراره نباشه...
با عکس گرفتن، هرجا که دیدی یکی خود واقعیش از عکسش چندبرابری خوشگلتره...
با موهای پرکلاغی، هرجا که دونهدونه سفید شدنشون رو دیدی و حس کردی...
با قوز بینی، اونجا که یهسری مُد سال میشه و یهسری نشونه نافرمی صورته و تو درهرحال معتقدی بهت میاد، فقط چون خودت به این روز دراوردیش...
با قرآن، اونجا که شرمندهش شدی و کاری از دستت برنیومد...
با ماشینای چینی، اونجا که گفتی "چقد جذاب و خفنن" و یکی دیگه بلافاصله گفت "ذهنت فقیره اینا تو اروپا از رده خارج حساب میشن..."
با حس سرافکندگی جلو آدمایی که یه زمانی بیش از حد روت حساب میکردن و با حس سرافرازی، وقتی بالاخره موفق شدی و دیدی یهسری از همون آدما، دستاوردت واسشون آخرین درجه اهمیتو داشت...
هرجا که حس کردی مذهبیِ جمع غیرمذهبیا و غیرمذهبیِ جمع مذهبیایی...
هربار حرف جدیای زدی و شوخی گرفته شد و هربار شوخیای کردی و جدی گرفته شد...
هرجا که بهت گفتن سطح طنزت فوقالعادهست و پشت سرت گفتن عجب دلقکیه...
هرجا که فک کردن بیغمترین آدم جهانی، فقط چون میخندوندیشون(درحالیکه هیچکدوم توان حمل بار غمی که اونلحظه به دوش میکشیدی رو نداشتن...)
هرجا که چیزی گفتی و چندسال بعد یه روزی و یه جایی بهت گفتن اون روز حق با تو بود، درحالیکه اون روز با تمام توان سرزنشت کرده بودن...
با هربار حرف ناحقی که شنیدی و دم نزدی چون برات عزیز بودن، درحالیکه تو واسشون عزیز نبودی وگرنه اون حرفو بهت نمیزدن...
با چایی، اونجا که وقتی سرد میشه میگی من سرد میخورم و وقتی لبتو سوزوند میگی اصلش همینه...
با چایی، اونجا که حال نداری بری قند برداری و وقتی کسی هم برات میاره واسه اینکه نفهمن تنبلیت میومده میگی "نه بعضی چاییامو بدون قند میخورم..."
با حرف زدنات تو تنهایی با خدا، اونجا که هزارتا نذر ادانکرده و وعده زیرپاگذاشته داری و میتونی خدا رو تصور کنی که میگه "اینبارم خرت از پل میگذره و فراموشم میکنی، پس انقدر واسه گول زدنم انرژی نذار..."
با ناراحتیات، اونجا که نه میتونستی به کسی بگیشون، نه میتونستی پیش خودت نگهشون داری...
با شوکه شدنات، اونجا که میفهمی از این ثانیه به بعد هیچی قرار نیست مث سابق بشه...
با قهقهههات، اونجا که بلافاصله بعدش با خودت فک میکنی و آخرین بارِ قبل از اینو یادت نمیاد و همین باعث میشه اینبارم واست احمقانه بنظر بیاد...
با خندههای عصبی، اونجا که هم خودت میفهمی واقعی نیستن هم دور و وریات...
با مرگ، اونجا که مطمئن نیستی بعدش چی میشه و دوس داری همینجا جاودانه باشی و با مرگ، وقتی برات مهم نیست بعدش چی میشه و فقط میخوای درآغوشش بگیری...
با لُپ بچهها، هرجا که دیدی دودستی میتونی بکشیشون و انرژی بگیری...
با بچهها، هرجا که حس کردی چقدر جالب و عجیبه که انقدر زیاد دوسِت دارن...
با گیمنت، هرجا که رفیقتو بردی و فاز برداشتی و با گیمنت، هرجا که مفتضحانه باختی و با قاطعیت گفتی "اخراجی نمیدادم حریفم نمیشدی..."
با اون سکانسِ حبیب که میگه "کی ضرر کرد؟ من یا اون؟ کی بدبخت شد؟ من یا اون؟"
هرجا که حس کردی چقدر زودتر از چیزی که فک میکردی داری پیر و پیرتر میشی...
هرجا که زندگی واست یه بازی مسخرهی بیرحم و دنیا واست یه عروس هزارداماد جلوه کرد و حالت از هردوشون به هم خورد...
با هردفعه که اومدی پیروزمندانه بخندی و یادت اومد چه شکستای فجیحی که قبلا نخوردی و چه شکستای فجیحتری که بعداً قرار نیست بخوری...
با پدر و مادر، خواهر و برادر، خانوادهت، اونجا که زیرچشمی نگاشون میکنی و تو دلت میگی یه روزی جبران میکنم...
با کارت بانکیت، اونلحظه که کاکتوسم از گزند خشکسالیش در امان نبود و روت نمیشد از بابات پول بگیری چون بچگیات فک میکردی ۱۸سالگی از خونه میزنی بیرون و مستقل میشی...
هرجا که مطمئن بودی یکی داره دروغ میگه و مجبور بودی بین سر تکون دادن و تایید الکی یا بهپا شدن جنگ جهانی سوم یکیو انتخاب کنی...
هرجا که به بیمزهترین شوخیهای یکی خندیدی چون فک میکردی اگه نخندی ممکنه وقتی یه روزی خبر خودکشیش اومد عذاب وجدان بگیری...
هرجا که خواستی اون جمله آخر و حس نهاییتو به طرفت بگی و نگفتی چون ترسیدی چیزیو بشنوی که اصلا دلت نمیخواد...
اونجا که بلد نبودی مخ طرفو بزنی و اونم انقدر باهوش نبود که با خودش فک کنه تو چرا باید ولادت امام جعفر صادق(ع) رو هم شخصاً بهش تبریک بگی...
هرجا که فک کردی حتی اگه همین الانم مربی منچستر بشی میتونی نجاتش بدی، نه فورا ولی حتما...
با نوشابه و دلستر و سونآپ و هرچی تو این خونوادهست...
اونجا که خواستی عاشق شی و پیش خودت گفتی "من رو چه به عاشقی؟!"
اونجا که خواستی "دوباره" عاشق شی و پیش خودت گفتی "ایندفعه دیگه نه!"
اونلحظه که مطمئن بودی طرف فهمیده ازش بدت میاد و حتی فهمیده تو هم فهمیدی ازت بدش میاد...
با خوابیدن، اونجا که خوابت نمیاد و صرفا هیچ فعل دیگهای واسه انجام دادن به ذهنت نمیاد، پس انجامش میدی...
اونزمان که حسابکتاب کردی چندهزارتا رکعت نماز قضا داری و وسطش گفتی بجاش یهبار توبه میکنم و خدا میبخشه و بعدش واسه اینکه خدا دست پیشو نگیره گفتی "خیلیا اصن نمیخونن بابا" و با وجدانت کنار اومدی...
اون لحظههایی که مطمئن بودی باهوشترین آدم اون جمع فامیلی و دوستانه و ...هستی و بخاطر همین اطمینان که بهش یقین هم داشتی از خودت یخرده بدت اومد...
اونلحظههایی که زنگ خوردن تلفن رو دیدی و جرئت جواب دادنش رو نداشتی، چون از شنیدن اون اتفاقی که احتمال میدادی افتاده باشه وحشت داشتی...
اونزمانایی که عصبانی شدی و داد زدی و بد و بیراه گفتی و کمتر از یک ثانیه بعدش مث سگ پشیمون شدی...
هروقت که واقعا نفهمیدی صدات معمولیه یا تو دستهبندیِ "خوبها" قرار میگیره...
هروقت رفتی زیر دوش و مث زنبوری که تو اتاقک گیر افتاده شروع به وزوز(زمزمه) کردی و بدون بلیطفروشی کنسرت گذاشتی...
هروقت یکی رو از ته دل مسخره کردی(نه بخاطر ظاهرش) و بلافاصله به خودت قول دادی هیچوقت بچهدار نشی تا خدا فرصت نکنه با قراردادنِ همون صفت تو بچهت ازت انتقام بگیره...
اونجا که دلت خواست برگردی سال ۲۰۰۹ و بهجای angry birds بازی کردن، ده تا دونه بیتکوین بخری و میلیاردر شی(اون نظریهی ذهن فقیر تایید شد.چرا دهتا آخه؟ چرا صدتا نه مثلا؟)
هرزمان که صبح پا شدی و دیدی گلوت درد میکنه و This is the end تو مغزت پلی شد...
هرزمان که صبحت رو تو دنیای "دوست دارم زندگی رو"ی سیروان خسروی شروع کردی و شب که شد با "بوی گندم مال من"ِ داریوش و چایینبات و منقل و چندمتر طناب و یه چارپایه چندقدم فاصله داشتی...
اونلحظه که میتونستی هزارتا موقعیتِ دیگه واسه اینکه وقتی نیستی به یادت بیفتن نام ببری و همزمان مطمئن بودی همین موارد رو هم کمترکسی کامل میخونه پس بیخیال بقیهش شدی:)

پن: این پست درصورت استقبال، احتمالا قسمت ۲ دارد...
چالش سیزدهم (مدرسه)
تو از کدام جهانی ?
جعبه غریبه