
ساعت از سه صبح گذشته
اتاق تاریکه، فقط نور ضعیف چراغ خیابون از لای پرده افتاده روی زمین.
چند تا لیوان خالی گوشهی اتاقه
گوشیش شکسته و چند ساعت پیش خاموش شده اما هنوز توی دستشه
روی زمین کنار تخت نشسته
برای چندمین بار حرف هاش رو مرور میکنه
چشمهاش از بیخوابی میسوزه.
انگار داره با کسی حرف میزنه که روبهروش نشسته،
اما اتاق خالیه.
یه لبخند کوتاه و تلخ میاد روی صورتش
بعد آروم با خودش حرف میزنه:
-یه چیزی هست که مدتهاست تو دلم مونده ومیخوام بگم...
انگار خودش هم نمیدونه از کجا باید شروع کنه
انگار مدتها این حرفها رو فقط توی سرش گفته.
انگار شنیدن بلندشون یه چیز دیگهست
-مشکل من هیچوقت فقط گذشتهت نبوده. مشکل من اینه که از اول رابطه، بیشتر از چیزی که احساس امنیت کنم، ترسیدم.
چشمهاش رو میبنده
-ترسیدم که نکنه یه روز بخوای بری
دستش رو روی صورتش میکشه.خیلی آروم
مثل آدمی که داره سعی میکنه یه فکر رو از روی پوستش پاک کنه
اما مگه فکر از روی پوست ادم پاک میشه؟فکر توی سر آدمه.
-ترسیدم که وقتی زندگیم سخت میشه، به جای اینکه کنارم باشی بگی تحمل استرسش رو نداری.
-از وقتی اون حرفات رو شنیدم..نتونستم خودم باشم برات
سرش رو پایین میندازه
آرنجها روی زانوها.
دستها توی هم قفل شده
و برای چند لحظه فقط به زمین خیره میمونه.باور داره که برای بازنده بودن،زوده
-میدونم برام کارهای قشنگ زیادی کردی و نمیخوام اون ها رو نادیده بگیرم.
-اما حقیقت اینه که بعضی از رفتارهات باعث شده همیشه یه بخشی از وجودم آمادهی رها شدن باشه
چند ثانیه به نقطهای نامعلوم خیره میشه
پوچ و بی معنی
انگشتهاش رو به هم فشار میده.
اونقدر که بند انگشتها سفید میشن.
سرش رو به دیوار میکوبه.
نه محکم
فقط در حدی که صدای خشکی توی اتاق بپیچه.
حساسیت…این کلمه…بغض امان از گلوش میبره.
-فقط نمیخوام وانمود کنم همه چیز همیشه خوب بوده. چون نبوده.
-راستش عجیبترین قسمت ماجرا این بود که تو فکر میکردی نمیفهمم.
-در حالی که مدتها بود همه چیز رو میدیدم.
-این اولین بارمه گفتی اولین بار ها همیشه درد دارن..
لبهاش رو روی هم فشار میده.
بعد خیلی آروم زیر لب میخنده
-تو دردناک ترین اولین من بودی.
چند ثانیه ساکت میمونه.به خونی که از سر انگشتاش روی زمین پایین میچکه و سرامیک خونه اش رو قرمز میکنه نگاه میکنه
-من از گذشتهت نترسیدم، حتی از تفاوتهامون هم نترسیدم،حتی از وقتایی که پسم میزدی.
-میدونم دوستم داشتی، یا حداقل به اندازهای که بلد بودی دوستم داشتی.به اندازه ای که برات شوق و ذوق عاشقی مونده بود که دوستم داشتی.
-من بیشترِ این رابطه رو صرف قانع کردن قلبم کردم
-فقط میخوام یک بار بدون سانسور بدونی که پشت تمام سکوتها، دلخوریها و حساسیتها چه چیزی بوده
-من شرایطتت رو میفهمم
-میدونم هدفت برات مهمه، میدونم خسته میشی،میدونم گاهی ذهنت درگیر هزار تا چیزه و واقعاً ازت انتظار ندارم همیشه پرانرژی، حاضر و بینقص باشی.چون آدمی که این نیست
-سرش رو به دیوار تکیه میده،چشمهاش بسته میشن
انگار این بخش رو بارها توی ذهنش تمرین کرده.
بارها
چون همیشه قبل از اینکه از خودش حرف بزنه، اول تو رو درک کرده.
اول برای تو دلیل آورده.
اول تو رو بخشیده.
بعد نوبت خودش رسیده
-اما یه چیزی هست که هیچوقت درست نگفتم.
-گاهی واقعاً بیحوصله میشی
-اونقدر بیحوصله که انگار هر چیزی که با ذوق برات بیارم قبل از اینکه بهت برسه خاموش میشه.
-نه ازت دلخور میشم، نه دعوا میوفتیم.. فقط ذوقم یواشیواش کور میشه
-بعضی وقتها آدم بیشتر از توجه، به اشتیاق احتیاج داره.
-به این حس که حضورش برای طرف مقابلش هنوز هیجان داره، هنوز ارزش داره.
شبیه آدمیه که نشسته وسط ویرانههای چند ماه گذشته و داره سعی میکنه بفهمه دقیقاً از کجای راه، به این نقطه رسیده
-خیلی چیزها اونقدری که باید تکونم نمیدن.
یه حقیقت مسخره
چون اگه چند ماه پیش یکی بهش میگفت قراره بخاطر یه نفر این شکلی بشی، احتمالاً میخندید.
-از روز اول من نسخهای از خودم رو بهت نشون دادم که تقریباً هیچکس نمیبینه.
ذوق کردم، حساس شدم، نگران شدم، حسودی کردم،دلخور شدم، منتظر موندم، بحث کردم، آشتی کردم.
انگار داره تکههایی از خودش رو مرور میکنه که توی
این چند ماه جا گذاشته
هنوزم اگر زمان برگرده عقب، احتمالاً دوباره همین کار رو میکنه.
و از این موضوع متنفره.
واقعاً متنفره
-بعد از تو تقسیم به دو تا ادم شدم،ادمی که برای توعه،ادمی که برای بقیه است.
-من همیشه اونجوری که بودی دوستت داشتم که الان اینجام
-بعضی وقتها فکر میکنم شاید هیچوقت نفهمیدی چقدر از خودم رو توی این رابطه گذاشتم.
-نه برای اینکه ازت چیزی طلب داشته باشم.
نه برای اینکه احساس گناه کنی
-برای تو، من همیشه همین آدم بودم؛
-اما گاهی حس میکنم همه اشون بی فایده است
-دلم میخواست یک بار بفهمی چه حسی داره وقتی کسی تو رو به اندازهی تمام ترسها، خستگیها و دیوارهایی که دور خودت کشیدی دوست داره
-دلم میخواست یک بار بچشی که اون طرف ماجرا بودن چه شکلیه
-چون حقیقت اینه که با وجود تمام ناامنیها،دلخوریها، و تفاوتهامون و روزهایی که از دست هم خسته شدیم...
-هنوزم بیشتر از چیزی که باید، میخوامت.
چشماش خیس میشن و با پارچه ی آستین لباسش محکم رو چشم هاش میکشه تا سنگینی پلک هاش رو احساس نکنه
-شاید این عاقلانهترین حسی نباشه که داشتم
اما واقعیترینشه.