
بلاخره روز دیدار ما فرا رسیده است،روزی که در انتظارش شب های تاریکی رو سپری کرده بودم ، بلاخره فرا رسیده است .
.......
به سمت من میایی.قدم هایت ، آرام و شمرده است.
نمیتوانم به سمتت قدم بردارم،انگار زمین با دستان نامرئی اش پاهایم را گرفته و مانع حرکت من میشود.
دستانت را دور کمرم قفل کرده و به چشمانم زل میزنی،بدون تفکر به آن همه دوری و کارهای ناشایست،بدون فکر کردن به حرف های گفته نشده ی بین من و تو ، فقط نگاهم میکنی.!
زبانم بند آمده است ، نمیتوانم چیزی بگویم،نه میتوانم از تو دور شوم ، نه میتوانم مثل قبل خودم را به دست هایت بسپارم،فقط نگاهت میکنم.
بعد از چند دقیقه ، راهی مکانی نامعلوم میشویم ، شاید برای صحبت کردن ، شاید برای گفتن حرف های ناگفته،فقط برای یک دیدار یا شاید هم برای یک خدافظی ساده.
همه چیز آرام است ، سعی میکنم گذشته را فراموش کنم و خودم را به آغوش حال بسپارم ، اما نمیتوانم ، این جاده ، این نگاه ، نسیم خنک و آغوشی گرم ، به طور عجیبی برایم آشنایی دارد .
زمانی گذشته بود اما من مانند گذشته همه ی جوانب زمان حال را از بر بودم.
پیچ و خم آن جاده ، دانه های برف ها،ریتم این آهنگ و گرمی دستانت،همه برایم آشنا هستند.
شاید ام دچار دژاوو شده ام،زل میزنم به چشمانت،باخودم میگویم(شروعی دوباره ممکن است.؟!)
پاسخی نمیابم، اما این را هم میدانم با یک آغوش گرم،دوباره غرق خیالات میشوم.
این بار پایان این داستان را میدانم ، در واقع این داستان را من مینویسم ، با چیزی مقابله میکنم که در توانم نیست .
رها کردنت،بزرگترین سختی زندگی ام.
اما اینبار من رهایت میکنم ، در میان تاریکی جاده،موج های دریا،خیالات شیرین و هزاران "چرا" در درون ذهنت.
اینبار من میروم،چرا که میدانم ماندنم ، مارا بدون خداحافظی از یکدیگر میرباید.
میروم ، اما این بار به آغوش مرگ کشیده میشوم ، با دستان خودم ، با پاهای خودم ،بدون اندیشه ....
فقط میروم.