ویرگول
ورودثبت نام
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi✍️ نویسنده‌ی آثار فانتزی و روان‌شناختی با روایتی عمیق و شخصیت‌محور 🌌 خلق دنیاهایی تازه با الهام از اساطیر ایران باستان، تاریکی ذهن انسان و افسانه‌های فراموش‌شده
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
خواندن ۶۵ دقیقه·۸ ماه پیش

📖 رمان جنایی - عاشقانه «کیومرث » جلد اول – نوشته‌ی احمدرضا خیرالهی (A.R. Khairollahi)

📜 عنوان اثر: رمان کیومرث – جلد اول
📖 ژانر: جنایی | عاشقانه | روان‌شناختی | علمی‌تخیلی
✍️ نویسنده: احمدرضا خیرالهی
🖋️ نام هنری: A.R. Khairollahi
📌 ثبت جهانی در پلتفرم بین‌المللی Copyrightedio
🧬 کد ثبت رسمی: jAmICxvyjySCGyvR
تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر محفوظ است.

🕯️ بعضی روایت‌ها، نه برای نجات دنیا…
بلکه برای به چالش کشیدن آن نوشته می‌شوند.

«کیومرث» زاده‌ی تاریکی ذهن است؛
روایتی کاملاً تخیلی، روان‌شناختی و فراواقعی،
که تنها در مرز میان کابوس و واقعیت، نفس می‌کشد.

تمام شخصیت‌ها، موقعیت‌ها، سازمان‌ها و رویدادهای این داستان، ساخته‌ی تخیل نویسنده‌اند.
هرگونه شباهت با افراد یا وقایع، کاملاً تصادفی بوده و صرفاً در بستر روایی اثر مطرح شده‌اند.

📘 این داستان نه بازتاب عدالت است، نه نجات.
روایتی‌ست از کسی که تصمیم گرفت خودش قانون باشد؛
در دنیایی که دیگر هیچ قانونی برای نجاتش نمانده بود.

🖋️ ثبت رسمی و حقوقی:


این اثر به‌صورت کاملاً قانونی در پلتفرم بین‌المللی Copyrightedio ثبت شده است.
🧬 کد ثبت جهانی: jAmICxvyjySCGyvR
تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به خالق آن است.

✅ جمع‌بندی نهایی پیش از شروع داستان:

«کیومرث – جلد اول» فقط یک رمان نیست.
بلکه آغاز یک نبرد فلسفی‌ است؛
میان نجات و سقوط،
میان قانون و خشم،
میان عشق و نفرت،
و شاید مهم‌تر از همه...
میان «کسی که هستی» و «کسی که دنیا مجبورت کرد به اون تبدیل شوی».

اگر به داستان‌هایی علاقه‌مندی که نه‌تنها ذهن، بلکه حقیقت را هم به چالش می‌کشند،
«کیومرث» دقیقاً همان‌جاست که باید باشی.

═══ ⟪ رمان کیومرث جلد اول ⟫ ═══

📘 فهرست فصل‌های جلد اول رمان «کیومرث»

نویسنده: احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi

  • مقدمه: قهرمان یا شرور

  • فصل 1: اغاز تاریکی

  • فصل 2: زیر پوست یک شهر

  • فصل 3: جایی برای بازگشت نبود

  • فصل 4: نخستین عبور

  • فصل 5: غم‌های مشترک

  • فصل 6: دفتر بی‌پایان

  • فصل 7: فقط یکی باقی ماند

  • فصل 8: کسی که دیده نمی‌شود

  • فصل 9: آرامش، پیش از طوفان

  • فصل 10: سایه‌ای که در آتش گم شد

  • فصل 11: پیش از سقوط، همه‌چیز آرام بود

  • فصل 12: کارت شخصیت ها

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

مقدمه :

قهرمانان متولد می‌شوند. اما شرورها... شکل می‌گیرند.

شاید این جمله در ابتدا صرفاً یک کلیشه به‌نظر برسد ، مانند بخشی از شعارهای فیلم‌های تخیلی یا بازی‌های ویدیویی. اما اگر تامل کنی و به آن عمیق‌تر فکر کنی، متوجه می‌شوی که حقیقتی خاموش در دلش نهفته است.

قهرمانان، معمولاً در آرامش زاده می‌شود. در محیطی امن، در دل خانواده‌ای که عشق را می‌شناسد . او مسیرش را می‌شناسد؛ می‌داند خوب بودن انتخاب نیست،وظیفه است.

اما شرور... او زادهٔ زخم‌هاست. نه آن زخم‌هایی که بر تن می‌نشینند، بلکه آن‌هایی که هیچ‌کس نمی‌بیند؛ زخم‌هایی که در نگاه‌های ندیده، در شب‌های بی‌صدا، در اشک‌هایی که کسی پاک نکرد، شکل می‌گیرند.

در این کتاب می‌خواهم تو را به دل تاریکی ببرم. به سفری درون ذهن انسانی که می‌توانست «معمولی» باشد، اگر سرنوشت با او دشمنی نمی‌کرد. می‌خواهم نشان دهم که جنایت، همیشه از پلیدی نمی‌آید،گاهی از تنهایی می‌آید.

و شاید، فقط شاید، وقتی این داستان تمام شد، قبل از آن‌که بگویی «او هیولا بود»، لحظه‌ای مکث کنی و بپرسی:

«اگر جای او بودم... چه می‌کردم؟»

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل اول – آغاز تاریکی

📍سئول، سال 2034 – ساعت ۳:۱۸ بامداد

باران می‌بارید، نه از آن باران‌هایی که آسفالت را تمیز می‌کند
از آن‌هایی که می‌خواهد چیزی را پاک کند.
شاید خون را.

همه‌جا خیس بود.
لباس‌هایم، خیابان، آجره دیوارهایی که هنوز رد خون از آن‌ها می‌چکید.

رد خون با آب باران قاطی شده بود.
از کناره‌ی جدول بالا می‌رفت و دوباره در چاه فاضلاب گم می‌شد.
پنج جسد پشت سرم بود. شاید شش‌تا. نمی‌دانستم.
بعضی‌هاشان حتی نفهمیده بودند که مُردند.

دو نفر برق‌گرفته. یکی در تصادفی که هیچ ترمزی نداشت.
یکی به شکلی که انگار خودش ، خودش را حلق‌آویز کرده بود.
و آن زن... که جسدش هنوز گرم بود.

شهر، ساکت نبود.
آژیر از دور نزدیک می‌شد، صدای موتور پلیس‌ها، صدای قدم‌های خیس روی آسفالت.

ولی هیچ‌کدام خطرناک‌ترین نبودند.

خطر واقعی، صدایی بود که از پشت سرم می‌آمد.
سنگین، شمرده، بی‌عجله.
سه گروه به دنبالم بودند ، پلیس، مافیا، و یک گروه ناشناس که فراتر از هر تعریفی بود که برای «سازمان» می‌شناختم.
اما هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند با چه چیزی طرف‌اند.

من فقط می‌کُشتم.
نه از روی خشم، نه برای پول.
فقط چون می‌دانستم چطور این کار را درست انجام بدهم.

به شیشه‌ی شکسته‌ی مغازه‌ای نگاه کردم.
تصویرم تار بود، اما کافی بود: پوست بی‌روح، چشم‌هایی سرد، لکه‌های خون روی گونه‌ام،
و درخشش آن انگشتر طلایی که هنوز دور انگشتم بود.
نمی‌دانستم هنوز فعاله یا نه.
ولی مهم نبود.

تا الان، نه دوربینی مرا دیده بود، نه پلیسی اثری ازم داشت.
هیچ‌کس حتی نمی‌دانست چه چیزی را باید دنبال کند .

اما اگر حالا دیده می‌شدم؟
اول دستگیرم می‌کردند، بعد تکه‌تکه.
و آخر، حذفم می‌کردند؛
نه از ترس، از سردرگمی.

اونا دنبال یه چیز بودن...
و من؟
فقط داشتم زنده می‌موندم.
توی شهری که فقط یه نوع زنده‌موندن رو قبول داره:
اون‌هایی که از دل سایه‌ها رد می‌شن و ردی نمی‌ذارن.

شاید تو که داری اینو می‌خونی، از خودت بپرسی:

چی شد که به اینجا رسیدم؟
چرا توی سئولم؟
با هویتی جعلی، اسمی که مال من نیست، گذشته‌ای که دفن شده، و لیستی از کسانی که یکی‌یکی محو شدن، بدون اینکه بدونن چرا.

خب... بذار برات تعریف کنم.
نه از این شب بارونی.
بلکه از خیلی قبل‌تر.

از روزی که یه بچه، توی شهری خاکستری، با چشمایی باز به دنیا اومد
و دنیا تصمیم گرفت از اون، یه هیولا بسازه.
نه با پنجه، نه با دندان.
با عقل، با صبر... و با سرنوشتی که هیچ‌کس نتونه آخرش رو پیش بینی کنه.

تابستان 2003 ، شهر خیالی وارسا

همه‌چیز از یک گریه شروع شد.
یک شب خاموش، در شهری به‌نام وارسا. شهری که همیشه در حاشیه زندگی می‌کرد.

زنی جوان در بیمارستانی فرسوده، زیر نور زرد و لرزان پنکه سقفی، جان می‌داد تا کودکی را به دنیا بیاورد.
دکترها نگران بودند. نه برای نوزاد... برای مادر.

اما هر دو زنده ماندند.
نوزادی به دنیا آمد با چشم‌هایی که از لحظه تولد باز مانده بودند. نگاهش خیره بود، سنگین، انگار چیزی از همان آغاز می‌دانست که دیگران نمی‌دانند.

او را «کیومرث» نامیدند ، نامی از دوران‌های دور.
کسی نمی‌دانست این نام، روزی در گزارش‌های پلیس، در سکوت شب، در خاطرات آلوده، بارها تکرار خواهد شد.

اما این داستان، قصه هیولا نیست.
داستان انسانی‌ است که در جایی اشتباه به دنیا آمد.

خانواده‌اش نه فقیر بودند، نه مرفه.
خانه‌ای ساده در یکی از مناطق فراموش‌شده وارسا. دیوارهایی پوسیده، سقفی که همیشه نشت می‌داد و سکوتی که هیچ‌وقت ترک نمی‌خورد.

پسر اول‌شان، کسرا، در سه‌سالگی به نوعی تحلیل عضلانی پیش‌رونده دچار شد.
بدنی که آهسته و بی‌صدا از کار می‌افتاد، ولی ذهنی که هنوز بیدار بود.
کسرا می‌توانست فکر کند، حرف بزند، رویا داشته باشد ، اما هیچ‌وقت نتوانست بدود. یا حتی بلند شود.

در خانه، بیشتر زمان پدر صرف کار در معدن زغال سنگ می‌شد، و بیشتر وقت مادر هم پای تخت کسرا می گذشت .
و حالا، کودکی تازه آمده بود؛ کیومرث.
برای بعضی‌ها، امید. برای بعضی دیگر، جبران.

کیومرث بیشتر کودکی‌اش را در سکوت گذراند.
نه از آن سکوت‌های خجولانه کودکانه، بلکه سکوتی تماشاگر.
او از همان ابتدا بیشتر می‌دید تا حرف بزند.
بازی نمی‌کرد. سؤالی نمی‌پرسید. فقط نگاه می‌کرد.
و شاید همین نگاه‌کردن، اولین نشانه‌ بود.

وقتی از او پرسیدند که می‌خواهد در آینده چه‌کار شود، بی‌آنکه لحظه‌ای فکر کند، گفت:
«نامرئی.»

مهدکودک، برایش نوعی تبعید بود.
والدینش او را به آن‌جا فرستادند، نه برای آموزش، بلکه برای آنکه چند ساعتی از خانه دور باشد.
آنجا هم مثل خانه، صداها زیاد بود، اما توجه کم.

در شش‌سالگی، وارد مدرسه شد.
مدرسه‌ای کوچک، با دیوارهای کهنه و کلاس‌هایی که بوی گچ خیس و پنجره‌های بسته می‌داد.
معلم کلاس اولش ، زنی بود به نام خانم ناستینکا.
ظاهرش آرام و بی‌صدا ، اما نگاهی داشت سردتر از زمستان .

در همان روز اول، وقتی هم‌کلاسی‌اش جمله‌ای زیر لب گفت و کیومرث فقط لبخند زد، خانم ناستینکا بی‌درنگ واکنش نشان داد.
خط‌کش فلزی‌اش را بالا آورد و با صدایی خشک، آن را بر کف دستان کودک کوبید.

کیومرث نفهمید چرا.
و شاید از همان روز، یاد گرفت که لبخند، می‌تواند آغاز رنج باشد.

رفتار معلم، از آن روز به بعد، چیزی کمتر از خشونت نبود.
بارها اجازه دست‌شویی را از او گرفت، تا جایی که کیومرث، با شرمی سنگین، جلوی نگاه بچه‌ها، خودش را خیس می‌کرد.
و این‌گونه، ترس و تحقیر در ذهن او ته‌نشین شدند؛ مثل لکه‌هایی که هیچ‌وقت پاک نمی‌شوند.

او به جای خواندن الفبا، مشق "دیده‌نشدن" می‌نوشت.
و مدرسه، برایش جایی نبود برای یادگیری ، بلکه آغاز فروپاشی بود.

تابستان سال بعد، خاله‌اش از شهری به‌نام نیشتا آمد.
زنی گرم و مهربان با نگاهی روشن.
دعوتش کرد به خانه‌ای آجری، با حیاطی پر از شمعدانی و هوایی که بوی قورمه‌سبزی می‌داد.
خانه‌ای شبیه رویاهای ساده و امن.

کیومرث رفت. بدون حرف.
پدرش فقط اسکناسی در مشت او گذاشت و گفت:
«مواظب خودت باش.»

و آن پول، مثل همه‌چیز در آن خانه، نه از سر محبت، بلکه از سر وظیفه بود.

در نیشتا، پسرخاله‌ای داشت به‌نام شایار ، پر جنب‌وجوش، خوش‌صحبت.
و خواهری به‌نام آیلین ، دختری با موهای تیره، نگاهی کنجکاو، و سکوتی آشنا.

روزی، وقتی شایار او را به پارک دعوت کرد، آیلین جلو آمد و گفت:
«نرو... بمون. با هم بازی کنیم.»
لبخند زد. نه از روی مهربانی، بلکه چیزی شبیه اعتماد.

و در آن لحظه، چیزی درون کیومرث روشن شد.
نه عشق. نه هوس.
بلکه حس دیده‌شدن. برای اولین‌بار.

او نمی‌دانست چقدر آن سه ماه بر آینده‌اش سایه خواهد انداخت.
اما وقتی برگشت ، به وارسا ، به خانه ، به مدرسه ، به همان بوی نم و گچ و تنهایی ، دیگر همان کودک سابق نبود.

او یاد گرفته بود که محبت، نادر است.
که نگاه دیگران، می‌تواند نجات باشد.
اما مهم‌تر از همه، فهمیده بود:

گاهی، باید آن‌قدر ساکت باشی که دنیا را بشنوی.
و فقط آن‌هایی که خوب گوش می‌دهند...
روزی، خوب می‌توانند بسوزانند.

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل دوم – زیر پوست یک شهر

پاییز 2010 – وارسا

با شروع پاییز، کیومرث دوباره شد بخشی از خانه‌ای که بوی نا امیدی می‌داد.
نیشتا و آیلین حالا شبیه خاطره‌ای دور افتاده بودند، مثل خوابی که بلافاصله بعد از بیدار شدن از یادت می‌رود، ولی حسش تا شب باقی می‌ماند.
خانه‌ در وارسا همان بود که بود. مادر، خمیده تر از همیشه. پدر، بیشتر ساکت. و کسرا... آرام‌تر، اما هنوز همان صدای آهسته‌اش در خانه می‌چرخید، شبیه صدای باد در اتاقی بسته.

حالا کلاس دوم ابتدایی بود. معلم‌شان عوض شده بود.
خانم ناستینکا دیگر بخشی از زندگی‌اش نبود ، اما آن چیزی که در ذهنش جا گذاشته بود، مثل جای زخم کهنه بجا مانده بود .

معلم جدید، زنی خوش‌برخورد با لهجه‌ای غلیظ از جنوب بود. به نام خانم یونا.
لبخند داشت، حتی برای ساکت‌ترین بچه‌ها. اما لبخند، همیشه مساوی با درک نیست.
او هم مثل باقی بزرگترها، نمی‌دانست با کیومرث چه کند.

پسرکی که خوب می‌نوشت، با دقت گوش می‌داد، اما هیچ‌وقت در گروهی جا نمی‌گرفت.
نه دوست داشت در بحث‌ها شرکت کند، نه مشتاق بود برای شرکت در مسابقه‌ ایی.
هرچه معلم‌ها بیشتر تلاش می‌کردند «او را بشکنند»، کیومرث بیشتر در خودش فرو می‌رفت.

در زنگ‌های تفریح، گوشهٔ دیوار می‌نشست و چیزی را روی زمین خط می‌کشید.
گاهی یک دایره، گاهی الگوی مارپیچ. نه بازی بود، نه نقاشی. بیشتر شبیه تلاش برای پیدا کردن مرکز چیزی.

بچه‌ها دیگر کم‌کم یاد گرفته بودند که «او» را به حال خودش بگذارند.
نه به‌خاطر ترس، نه به‌خاطر احترام.
چون هیچ‌کس نمی توانست او را بفهمد .

در خانه، روزها بدون تغییر می‌گذشت.
پدر شب‌ها دیرتر می‌آمد. دیگر حتی حرفی درباره کار نمی‌زد. فقط به سقف زل می‌زد، سیگارش را دود می‌کرد، و گاهی صدای ناله کسرا را نادیده می‌گرفت.

مادر، تمام‌قد در کسرا ذوب شده بود. شب‌ها کنار تختش می‌خوابید. غذا، دارو، تنفس مصنوعی.
و کیومرث؟ کسی سراغش را نمی‌گرفت. نه برای شام، نه برای تکلیف، نه برای اینکه بدانند اصلاً هست یا نه.
او حالا از فرزند بودن خارج شده بود.
شبیه موجودی ساکن خانه. با مسیر و دنیای خودش.

و عجیب اینکه، خودش هم به این «نامرئی بودن» عادت کرده بود.
اما این نامرئی بودن، فقط یک عادت نبود ، داشت کم‌کم به قدرت تبدیل می‌شد.

در روزهایی که بادهای سرد زمستان از شیشه‌های ترک‌خورده‌ی کلاس رد می‌شدند، کیومرث اغلب به جای شنیدن صدای معلم، در ذهنش چیزهای دیگری را می‌ساخت.
سناریوهایی از جهان‌های دیگر. داستان‌هایی از خودش، در نقش‌های دیگر.
او نمی‌خواست ابرقهرمان باشد. نه.
بیشتر شبیه کسی بود که هیچ‌کس او را نمی‌دید، اما می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.

و این فکر، اگر چه دلچسب بود اما خطرناک .

یک شب، وقتی مادر برای لحظه‌ای از اتاق کسرا بیرون رفته بود، کیومرث با چراغ‌قوه وارد شد.
و کنار تخت نشست.
کسرا بیدار بود. با صدایی نازک گفت:
«امروز بارون اومد؟»
کیومرث گفت:
«آره. ولی کسی خیس نشد. چون کسی توی حیاط نبود.»

کسرا لبخند زد، خسته، و گفت:
«تو خیلی فرق داری با بقیه.»
کیومرث چیزی نگفت.
فقط فکر کرد که شاید کسرا تنها کسی‌ است که واقعاً می‌بیندش.

آن شب، در اتاق خودش، شروع به نوشتن کرد.
برگه‌هایی که با خودکار آبی پر می‌شدند از سؤالاتی که برای بچه‌ای در آن سن غیرعادی بود:
"آیا دیدن، قدرت است؟"
"چطور می‌شود بدون آنکه دیده شوی، جهان را تکان دهی؟"
"آیا کسی می‌تواند وجود داشته باشد، بی‌آنکه اثری بگذارد؟"

و بعد، زیر آن جمله‌ها، آهسته نوشت:
"من هنوز دیده نمی‌شوم."

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل سوم – جایی برای بازگشت نبود

زمستان 2020 – وارسا

زمستان امسال، قصد داشت دیر تر از سال های قبل تمام شود .
نه‌ فقط به‌خاطر دمای هوا، بلکه چون هیچ‌چیز در این خانه‌ی مملو از سکوت، قصد پایان نداشت.
خانه‌ای که حالا دیگر فقط یک اتاق بیمار، یک بخاری خاموش، و دو موجود زنده را در خود داشت:
کیومرث، و برادرش کسرا.

مادرشان، حدود چهل روز پیش، بی‌صدا درگذشته بود. شب‌هنگام، کنار تخت کسرا، درحالی‌که برای چندمین شب متوالی بدون غذا و خواب باقی مانده بود.
سکته کرده بود. آن‌قدر ناگهانی که حتی فرصت نکرد خداحافظی کند.
درست چند هفته بعد، پدرشان را هم با پیکری بی‌جان در اتاق استراحت معدن زغال سنگ یافتند.
قلبش، مثل دیوارهای خانه، ترک خورده بود.

کیومرث، آن روز به دبیرستان نرفت.
و فردای آن روز هم نه. و نه حتی روز های بعدش.
دیگر بازنگشت. نه به نیمکت، نه به دفتر مشق، نه به مسیر خانه تا مدرسه.
در هیچ کلاسی حاضر نشد، و هیچ معلمی سراغی از او نگرفت.

محله او را به چشم یک یتیم شکست‌خورده می‌دیدند.
از آن‌هایی که خدا به حالشان رحم کند، اما آدم‌ها از کنارش عبور می‌کنند.
او دیگر جزئی از آمار نبود.
نه در سیستم آموزشی، نه در ذهن اطرافیان.

اما در ذهن خودش، هر روز چیزی تازه جوانه می‌زد.
نه خشم، نه اندوه،
بلکه نوعی درک تاریک.
مثل فهمیدن اینکه وقتی همه چیز را از دست داده‌ای، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند از تو چیزی بگیرد

باران در حال باریدن بود .
از آن باران‌های نم‌نم، نرم و مداوم، که انگار قصد ندارد چیزی را خیس کند، فقط آمده تا بگوید هوا هنوز زنده است.
کیومرث از کنار میدان قدیمی می‌گذشت.
هوا خاکستری بود. لباسش خیس، کفش‌هایش گل‌آلود، و پاهایش بی‌هدف.

چند ساعتی بود از خانه بیرون زده بود. نه می‌دانست کجا می‌رود، نه اهمیتی داشت کجا می رود.
قدم‌هایش را زمین هدایت می‌کرد، نه مقصد.
تنها چیزی که همراهش بود، کاپشن چرمی پدرش بود که برایش کمی گشاد بود، و صدایی در دور دستِ ذهنش، که مدام زمزمه می‌کرد:
«همه رفتند… و تو هنوز اینجایی.»

درحالی‌که از کنار فروشگاهی خاموش می‌گذشت،
چشمش افتاد به مردی که درست وسط خیابان، زیر باران ایستاده بود.
بی‌چتر، بی‌حرکت، با قامتی صاف و نگاهی که گویا به چیزی فراتر از این شهر نگاه می‌کرد.

کیومرث ایستاد.
نه از ترس. بلکه چون احساس کرد چیزی درست نیست.
نه آن‌طور که بخواهی فرار کنی، بلکه از آن نوع حس‌هایی که فقط وقتی به چیزی «مافوق عادی» برخورد می‌کنی، سرت را بالا می‌گیری.

مرد قدم برداشت.
با پالتویی بلند، مشکی، شبیه سایه‌ی انسانی ، میان باران.
قدی بسیار بلند، بدون چتر، و موهایی که حتی در باران هم به‌هم نریخته بودند.
تنها چیزی که از چهره‌اش پیدا بود، انعکاس نور بر انگشتر طلایی‌اش بود؛ انگشتری با نماد سیمرغی شعله‌ور ، که چشم‌هایش برق می‌زد.
نه از آب باران. از چیزی درونی‌تر. چیزی... قدیمی‌تر.

ایستاد مقابل کیومرث.

چند ثانیه نگاهش کرد.
و بعد با صدایی که نه بلند بود، نه عادی، بلکه مثل لغزش یک حقیقت بود، گفت:

«تو، زیاد درد کشیدی…»

کیومرث چند لحظه پلک نزد. چیزی نگفت. نه تأیید، نه انکار.
اما مرد انگار منتظر جواب نبود.و با لحنی آرام ادامه داد :

«انتقام، یه انتخابه… نه یه اجبار. ولی تو از اون مدل آدمایی هستی که به دنیا نیومدی برای فراموش کردن.

گاهی دنیا فقط یک نفر رو زنده نگه می‌داره. نه برای اینکه نجات پیدا کنه، بلکه برای اینکه انتقام بگیره.»

کیومرث گفت:

«تو کی هستی؟»

مرد لبخندی زد. «کسی که سال ها به دردات گوش داده، حالا وقتشه جواب بگیری.

کیومرث چیزی نگفت.
مرد جلوتر آمد. نگاهش را عمیق‌تر کرد، صدایش پایین‌تر رفت.

سپس دستش را دراز کرد. انگشتری را از انگشتش درآورد و در کف دست کیومرث گذاشت.
«این انگشتر ، بهت دقتی می‌ده که هیچ قاتلی نداشته ، از دوربین مداربسته محو می‌شی. اثر انگشتی هم نمی‌مونه. هیچ ردی. ولی اگه یه روز گیر بیفتی… تمومه. چون چیزی که نباید دیده بشه، دیده شده.»

کیومرث به انگشتر خیره شد. قلبش می‌کوبید، اما برای اولین بار، از ترس نبود. از درک بود. از حسِ اینکه دنیا قراره رنگ جدیدی بگیره… رنگ خون و انتقام .

«این یه معامله نیست. یه لطفم نیست. این یه آزمایشه...»

و همان لحظه، مرد یک قدم عقب رفت.
سرش را به نشانه‌ای نامفهوم تکان داد.
و بدون هیچ کلامی دیگر، در باران ناپدید شد.
انگار اصلاً از جنس این خیابان‌ها نبود.

کیومرث هنوز در جای خود بدون حرکت ایستاده بود .
انگشتر را در مشت فشرده بود.
و برای اولین‌بار در زندگی‌اش، حس کرد «داشتن» چیزی واقعی، چقدر می‌تواند شبیه خطر باشد.

اما مهم نبود.
او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل چهارم – نخستین عبور

بهار 2021– وارسا

بهار برای شهرهایی مثل وارسا، نه با شکوفه آغاز می‌شود، نه با نسیم. فقط از جایی به بعد، دیگر بارانش تلخ نمی‌بارد. روزها چند دقیقه بیشتر دوام می‌آورند و صدای کفش‌های خیس در کوچه‌ها کمتر می‌شود. اما برای کیومرث، فصل‌ها مفهومی نداشتند. خانه همان بود، دیوارها همان، تنها کسرا هنوز در آن اتاق نیمه‌مرده نفس می‌کشید و خود او، در دل روزهایی که هیچ هدفی برایشان نمانده بود، مدام با حلقه‌ای طلایی در انگشتش راه می‌رفت، خواب می‌دید، و فکر می‌کرد.

انگشتر حالا دیگر جزئی از بدنش شده بود؛ با آن می‌خوابید، بیدار می‌شد، و گاه بی‌اختیار با انگشت شست روی سطح براق آن می‌کشید، مثل کسی که می‌داند یک راز را با خودش حمل می‌کند، اما هنوز جرات نکرده از آن استفاده کند. با گذشت زمان، نشانه‌هایی ظاهر شد. تصویرش در آینه، گاهی انگار چند ثانیه دیرتر برمی‌گشت. سایه‌اش در نور کم می‌لرزید، مثل بخار. یک بار حتی دید که دوربین بالای سوپرمارکت محل، وقتی وارد شد، برای لحظه‌ای کلاً از حرکت ایستاد. چیزی درون آن حلقه کار می‌کرد. چیزی پنهان، اما مطمئن.

در اولین آزمون، فقط می‌خواست مطمئن شود که دیده نمی‌شود. شب بود. فروشگاه کوچک خیابان پشتی، بسته به نظر می‌رسید، اما او می‌دانست که هنوز تا ساعت ده باز است. آرام، بی‌صدا از مقابل دوربین رد شد. خودش را در پنجره مقابل دید. نه تصویر مشخصی، فقط محو، مبهم، مثل روحی که رد می‌شود اما جسم ندارد. وارد مغازه شد. پسر جوان پشت پیشخوان سرش را بلند کرد، نگاهش کرد، اما انگار که چیزی ندیده باشد، دوباره به گوشی‌اش برگشت. کیومرث میان قفسه‌ها حرکت کرد، دست روی یک قوطی لوبیا گذاشت، آن را برداشت، بعد دوباره سر جایش گذاشت. هیچ سرقتی در کار نبود، فقط نوعی مکاشفه بود. وقتی بیرون آمد، قلبش تند می‌زد، نه از ترس، بلکه از هیجانی عجیب، هیجانی که از دانستن ناشی می‌شود، نه از خطر.

فردای آن شب، از پنجره‌ی همان مغازه صدای مکالمه‌ای شنید. صاحب مغازه می‌گفت که درِ فروشگاه برای لحظه‌ای باز شده، اما دوربین چیزی ثبت نکرده، نه تصویری، نه چهره‌ای. انگار فقط صدایی آمده، و چیزی رفته باشد. کیومرث، همان‌طور که از کنارشان عبور می‌کرد، گوشه‌ی لبش بالا رفت. او حالا می‌دانست که آن مرد، دروغ نگفته بود. قدرت انگشتر واقعی بود.

اما با قدرت، میل به استفاده هم می‌آید. نه فقط برای بازی، بلکه برای آزمودن مرز. و هر چه بیشتر به مرز نزدیک شوی، میل عبور کردن قوی‌تر می‌شود. در محله‌شان، خانه‌ای بود که بیشتر از دیگر خانه‌ها نگاه‌ها را از خود می‌راند. صاحب آن خانه، مردی به‌نام آقای دارشاک بود. همسایه‌ای که سال‌هاست از او به‌عنوان فردی خشن و مشکوک یاد می‌شد. زن و بچه‌اش مدتی‌ست ناپدید شده بودند. هیچ‌کس از آن‌ها خبری نداشت. شایعه بود که زن فرار کرده، یا شاید بدتر. اما کسی درِ خانه آقای دارشاک را نزد، چون همه از او می‌ترسیدند.

کیومرث هفته‌ها از مقابل آن خانه عبور کرده بود. صدای مرد را شنیده بود. دیده بود که گاهی مست، گاهی فریادزن، در ایوان ظاهر می‌شود. و حالا در دلش چیزی می‌جوشید. نه نفرت، بلکه کنجکاوی. آیا می‌توانست وارد آن خانه شود، بدون آن‌که دیده شود؟ نه برای قتل، نه برای خشونت، فقط برای عبور. برای اثبات این‌که نامرئی بودن، فقط یک ویژگی نیست، یک انتخاب است.

آن شب، هوا دوباره گرفته بود. کوچه‌ خلوت بود، باران ریز و بی‌وقفه می‌بارید. کیومرث، با لباس تیره و دستکش، نزدیک در خانه ایستاد. انگشترش را لمس کرد. آخرین نگاه را به پنجره‌ی بالا انداخت. چراغ خاموش بود. به‌آرامی در را هل داد. قفل نبود. پله‌ها نرم و چوبی، زیر پایش فقط کمی صدا دادند، اما انگار در مدارهای خانه، چیزی ثبت نشد. نه سنسوری فعال شد، نه چراغی روشن. وارد اتاق بالا شد. آقای دارشاک خوابیده بود. صدای نفسش سنگین بود، بوی عرق و تنباکو در اتاق پیچیده بود. کیومرث کنار تخت ایستاد. چاقوی تاشوی مرد را از زیر بالش بیرون کشید. برای لحظه‌ای آن را در دست نگه داشت. وزنش را حس کرد. تیغه را نگاه کرد. و بعد، بدون هیچ خشمی، بدون هیچ هیجانی، آن را سر جایش گذاشت و از خانه بیرون رفت.

در کوچه، زیر چراغ خیابان ایستاد. باران هنوز می‌بارید. خیابان خالی بود. او برای اولین‌بار، عبور کرده بود. نه از در، نه از دیوار، بلکه از مرزِ معمولی بودن. و حالا دیگر برگشتی در کار نبود.

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل پنجم – غم‌های مشترک

تابستان 2021 – وارسا

گرمای بی سابقه ایی روی وارسا سایه انداخته بود، خسته و سنگین. خانه‌ها بوی نم و پنکه‌های سوخته می‌دادند. انگار تابستان، نه برای نفس کشیدن آمده بود، بلکه برای خفه کردن. اما برای کیومرث، هیچ‌کدام از این‌ها مهم نبود. زمان، دما، روز، شب ، همه فقط پس‌زمینه‌هایی بودند که در دلشان باید چیزی اتفاق می‌افتاد.

او حالا شب‌ها با دفتر زردرنگش زندگی می‌کرد. همان دفتری که روزی پر بود از جملات بی‌جواب، حالا پر شده بود از نشانه‌ها.
هر صفحه‌اش شبیه یک آزمایشگاه ذهنی بود. اسامی، یادداشت‌ها، ساعت‌ها، و گاهی تنها یک علامت یا یک جمله:
«بعضی‌ها نمی‌میرن… فقط فراموش می‌شن.»

در میان همه‌ی اسامی، یکی بیشتر از همه پررنگ بود: اقای دارشاک.
همسایه‌ای که بیشتر از ده سال، مایه‌ی اضطراب کوچه بود. صدای فریادهایش، تصویر زنی که شبانه با صورت خیس از اشک از خانه‌اش بیرون دویده بود، نوزادی که صدایش دیگر شنیده نشد، و خانه‌ای که حالا انگار هیچ حافظه‌ای نداشت.

کیومرث ماه‌ها زیر نظرش گرفته بود. عادت‌هایش را می‌دانست، حتی اینکه چند نخ سیگار در شب می‌کشد.
اما این‌بار هدفش فقط مشاهده نبود.
او می‌خواست در آن ذهن پوسیده، چیزی را بیدار کند. بدون لمس. بدون زخم.
فقط با حافظه.

آن شب، همه‌چیز آماده بود.
نه طنابی در کار بود، نه چاقو. فقط خودش، انگشترش، و تصمیمی که باید به مرحله اجرا می‌رسید.
او وارد خانه شد. بی‌صدا.
در را به‌آرامی هل داد. پله‌ها را بالا رفت.
همه‌جا تاریک بود، اما نه خاموش. صدای تلویزیون از اتاق نشیمن می‌آمد.
آقای دارشاک روی مبل خوابیده بود، در دستش لیوانی نیمه‌پر و در زیرسیگاری، ته‌سیگاری که هنوز دود می‌کرد.

کیومرث به اتاق کناری رفت. چیزی نمی‌گفت، کاری نمی‌کرد. فقط دنبال چیزی می‌گشت که مرد فراموش کرده بود.
در گوشه‌ای از اتاق، کارتن‌های قدیمی را جابه‌جا کرد. چند قاب شکسته آنجا بودند ، عکس زنی با صورت خسته اما با لبخندی مهربان و نوزادی در آغوشش. شیشه‌ی قاب‌ها ترک خورده بود، اما تصویرها هنوز زنده بودند.

او آرام عکس‌ها را بیرون کشید، شیشه را با آستینش پاک کرد، و قاب‌ها را دانه‌دانه روی دیوار اتاق نشیمن چید. نه دقیقاً مثل قبل، اما به‌گونه‌ای که وقتی مرد چشم باز کند، اولین چیزی که ببیند، خاطره باشد.

بعد، اسپیکر جیبی را درون یکی از قاب‌ها گذاشت. صدای ضبط‌شده‌ای آرام پخش شد. گریه‌ های خفه‌ی یک نوزاد.
نه بلند، نه شوکه‌کننده. فقط آن‌قدر که زیر پوست آدم برود.

گوشی مرد زنگ خورد.
کیومرث با گوشی یک‌بارمصرف، فقط یک پیام صوتی فرستاده بود ، صدای زنی که آرام می‌گفت:
«برگشتم…»

آقای دارشاک چشم‌هایش را باز کرد. خشکش زد. ابتدا فکر کرد خواب می‌بیند. بعد نگاهش افتاد به دیوار روبه‌رو.
قاب‌هایی که سال‌ها پیش شکسته بود، حالا مثل سایه‌ی عدالت روی دیوار نشسته بودند.
صدای گریه هنوز می‌آمد.
دستش لرزید. بلند شد. گوشی از دستش افتاد. به دور و بر نگاه کرد. چیزی نبود.
اما حس چیزی، همه‌جا بود.

همان شب، خودش را در کمد کوچک راهرو دار زد.

دو روز بعد، جسدش را همسایهٔ طبقه پایین، با بوی نم و فاضلابی که بالا آمده بود، پیدا کرد. پلیس آمد، نوشت "خودکشی"، و رفت. نه بازپرسی شد، نه تحقیقی. پرونده بسته شد، قبل از آنکه حتی کسی بازش کند.

مأمور انتقال جسد، همان‌طور که کیسه‌ را در آمبولانس جا می‌داد، آهسته به همکارش گفت:
«ببین کی بالاخره مرد…»

همسایه‌ها، یکی‌یکی از لای پنجره‌ها نگاه کردند، اما هیچ‌کس از پشت در پایین نیامد.
نه برای گریه، نه برای کنجکاوی.

زن مسنی که طبقه دوم می‌نشست، زیر لب گفت:
«خدا به خیر گذروند… فقط حیف که دیر مرد.»

در محله، هیچ‌کس برای مرگش عزادار نشد. حتی بچه‌ها، وقتی اسمش را شنیدند، فقط گفتند:
«همون که داد می‌زد؟ خوب شد دیگه صداش نمیاد.»

و کیومرث، همان شب، در اتاق ساکت خانه، دفتر را بست.
چیزی نگفت. حتی نفس عمیقی هم نکشید.
فقط نشست. انگشتری در دست، دایره‌ای خالی روی کاغذ، و سکوتی که دیگر به‌جای صدای اقای دارشاک، در محله شان پیچیده بود.

━━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل ششم – دفتر بی‌پایان

پاییز 2021– وارسا

خانه دیگر شباهتی به خانه نداشت. نه نور داشت، نه صدا، نه بویی که بشود با آن خاطره ساخت. تنها چیزی که هنوز جریان داشت، نفس‌های بریده‌بریده‌ی کسرا بود. کیومرث از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، به برگ‌هایی که در باد نمی‌چرخیدند، فقط سقوط می‌کردند. دلش می‌خواست چیزی یا کسی از این سکوت بکاهد. دلش می‌خواست بفهمد هنوز کسی مانده که بودنش را بخواهد.

گوشی را برداشت. مدت‌ها بود با کسی تماس نگرفته بود. شماره را از حفظ وارد کرد. خاله‌اش.
زنی که در تمام سال‌های قبل، با صدای نرمی می‌گفت: «جونِ دلم.» اما حالا صدایش از آن جنس نبود.

ـ «الو؟»
ـ «سلام. منم... کیومرث.»
ـ «آه… وای پسرم… تویی؟! آخ، عزیزم من این‌قدر مریضم که نگو. پاهام درد می‌کنن، دکتر گفته هیچ جایی نرم. سنم بالا رفته، قلبم ضعیفه، دیگه حتی از تخت بلند نمی‌تونم بشم…»
ـ «فقط خواستم بگم کسرا حالش خیلی خوب نیست.»
ـ «الهی قربونش برم… ولی خب تو که ماشاالله مردی شدی واسه خودت. ببین، من که کاری ازم برنمیاد… اصلاً از وقتی پسرم افتاد زندان بابت قرض‌هاش، خودم موندم با کوهی از بدبختی. نه توان دارم، نه حال. مراقب خودتون باشین عزیزم.»

صدا قطع شد.

کیومرث گوشی را گذاشت. نه چیزی گفت، نه چیزی نوشت. فقط دفتر زردرنگش را باز کرد و مثل کسی که یک پرونده ببنده، اسم "خاله" را در یکی از صفحه‌ها نوشت. نه دایره‌ای کشید، نه جمله‌ای. فقط اسم. کافی بود.

چند روز گذشت. هوا سردتر شده بود. یک بعدازظهر، کیومرث دفتر را باز کرد تا چیزی بنویسد که چشمش افتاد به اسم خاله. همان لحظه، مکالمه‌شان داخل ذهنش برگشت. جمله‌ای که خاله بی‌هوا میان گلایه‌ها گفته بود:

ـ «آیلین هم دانشگاه وارسا قبول شده و اون جاست. دختر عاقل و درس‌خونی شده…»

چیزی در ذهنش لرزید. شاید هنوز کسی مانده بود. کسی که یک‌بار، یک‌جایی لبخندش صادقانه بود. آیلین تنها کسی بود که کیومرث را بی‌قضاوت دیده بود. یا شاید فقط خیال کرده بود این‌طور است. نمی‌دانست. اما تصمیم گرفت امتحان کند. نه برای حرف زدن، نه برای گلایه. فقط برای اینکه ببیند هنوز امیدی هست یا نه.

سایه‌ی شب روی شهر افتاده بود. خوابگاه دانشجویی کنار پارک بزرگی بود، با چراغ‌هایی که کم‌رمق می‌سوختند. کیومرث در سایه‌ی درختی ایستاده بود. نه بی‌قرار، نه مضطرب. فقط ساکت.

دخترها یکی‌یکی از ساختمان بیرون می‌آمدند. بیشترشان با پالتو های بلند و کیف‌های شلوغ، خندان، پرحرف.
چند دقیقه بعد، آیلین از پله‌ها پایین آمد.
همان موها، همان راه رفتن، فقط انگار کمی آرام‌تر از قبل.

کیومرث نفس نکشید. فقط نگاه کرد. شاید هنوز می‌شد چیزی را برگرداند. شاید هنوز کسی مانده بود که بودن او برایش مهم باشد.

اما از آن طرف خیابان، پسری با پیراهن سفید و دسته‌گلی بزرگ نزدیک شد. آیلین لبخند زد. آرام چیزی گفت ، و دسته‌گل را گرفت. پسر در را برایش باز کرد. هر دو سوار ماشین شدند. چراغ‌ها روشن شد و ماشین در تاریکی محو شد.

کیومرث هیچ نگفت. حتی پلک نزد.
اما همان‌جا، در همان سکوت، آخرین چیزی که از امید درونش مانده بود، به‌آرامی له شد.

آن شب، دفتر را باز کرد. روبه‌روی اسم "خاله"، با همان دستخط بی‌حس، نوشت: آیلین

نوشت، اما جمله‌ای اضافه نکرد. چون هیچ جمله‌ای نبود که بخواهد گفته شود.

شب‌ها سخت‌تر شدند. بیدار ماندن راحت‌تر از خوابیدن بود.
صداهایی که پیش‌تر در ذهنش آهسته حرف می‌زدند، حالا بلندتر می‌شدند.
گاهی همزمان چندتا. یکی از آنها فریاد می‌زد. یکی طعنه می‌زد. یکی دستور می‌داد.

او هنوز قاتل نشده بود. اما چیزی درونش، مثل حیوانی پشت میله، مدام بی‌قرارتر می‌شد.
نه برای خون، نه برای قدرت.
برای خالی شدن.

یک شب ، ناگهان کیومرث از جایش بلند شد. لباس پوشید. بدون هدف، بدون مقصد. فقط از خانه بیرون زد.

در راه برگشت، نگاهش به تابلویی افتاد که همیشه از کنارش رد می‌شد.
تابلوی فلزی که بالای یک ساختمان نیمه‌فرسوده آویزان شده بود.
روی آن با فونتی ساده نوشته بود:
باشگاه رزمی «وارسا – جودو»

ایستاد. چند لحظه به تابلوی رنگ‌پریده خیره ماند. بعد وارد شد.

فضا بوی عرق و تاتامی‌های قدیمی می‌داد.
مردی حدوداً پنجاه‌ساله، با ریش جوگندمی، از پشت میز بلند شد. نگاهی از سر عادت به قد و هیکل کیومرث انداخت و گفت:

ـ «برای رقابت اومدی یا فقط آمادگی جسمانی؟»

کیومرث نگاهش کرد. بعد از چند ثانیه سکوت ، گفت:

ـ «برای اینکه صداهای داخل سرم رو ساکت کنم اومدم.»

مرد ابرو بالا انداخت. واکنش خاصی نشان نداد. فقط پرسید:

ـ «اولین باره میای باشگاه؟»

کیومرث سر تکان داد.

استاد سرش را پایین انداخت و روی برگه ثبت‌نام چیزی نوشت. بعد گفت:

ـ «آدمایی که دنبال ساکت کردن صداهای داخل سرشونن، معمولاً یا خیلی زود از اینجا میرن... یا می‌مونن و تبدیل به آدمی میشن که میتونه از خودش میراثی بجا بزاره . می‌خوای جزو کدوم دسته باشی؟»

کیومرث چیزی نگفت. فقط خودکار را گرفت، اسمش را نوشت. تمرین را از همان ثانیه آغاز کرد

در راه برگشت، پنجه هایش هنوز درد میکرد . احساس کرد بدنش، بعد از مدت‌ها، چیزی شبیه تخلیه را تجربه کرده. نه آرامش، بلکه فقط سبک شدن.
و داخل ذهنش، آرام جمله‌ای گذشت:
«بد هم نشد. بالاخره هر قاتلی باید یه مهارت رزمی هم بلد باشه... شاید یه روز انگشتر کار نکرد. باید خودم باشم. بدون قدرت. با دستای خودم.»

و بدین ترتیب، تمرین تازه‌ای در زندگی کیومرث شروع شد.
نه برای مسابقه، نه برای سلامتی.
برای مهار چیزی که روز به روز پر رنگ تر می شد.

روز ها به همین منوال می آمدند و می رفتند .

باشگاه، به‌ظاهر شبیه هر باشگاه کوچکی در پایین‌شهر بود؛ دیوارهای نم‌کشیده، کف‌پوش‌های قدیمی، بوهایی که ترکیبی از عرق، چرم و آب گرم‌کن زهواردررفته بود. اما برای کیومرث، این مکان ساده یک پناهگاه بود ، جایی که نه کسرا آن‌جا بود، نه خاطره‌ی پدر و مادر، نه خاله، نه آیلین. فقط خودش بود، و نفس‌های کش‌دار مردمانی که می‌خواستند قوی‌تر شوند.

روز های اول تمرین، به‌سادگی شروع نشدند. گرم‌کردن بدن، کشش عضله‌ها، فشارهای ابتدایی. برای بدن نحیف و تحلیل‌رفته‌ی او، همه‌چیز بیش از اندازه خشن به نظر می‌رسید.
اما کیومرث به درد عادت داشت. درد، برایش چیز تازه‌ای نبود. چیزی که تازه بود، سکوتی بود که بعد از تمرین به سراغش می آمد.

استاد با صدای خش‌دارش وسط سالن ایستاد و گفت:
ـ «یادتون باشه، جودو جنگ نیست. کنترلِ طرف مقابله، نه نابود کردنش. و اول از همه، کنترل نفس خودتونه.»

کیومرث به اطرافش نگاه نکرد. فقط تمرین کرد. زمین خورد. بلند شد. دوباره زمین خورد.
عضلات پشتش تیر می‌کشیدند، انگشتانش کبود می‌شدند. اما چیزی در درونش داشت آرام می‌گرفت.
نه از تمرین، بلکه از خستگی.

هر روز بعد از تمرین، همان ساعت همیشگی، از باشگاه بیرون می‌زد. کف دست‌هایش پوست انداخته بود، روی بازویش چند خراش تازه. اما صداهای داخل ذهنش، آن زمزمه‌های بی‌پایان، حالا دیگر ساکت‌تر شده بودند.

شب‌ها، وقتی کنار تخت کسرا می‌نشست و نگاهش می‌کرد، فکر می‌کرد شاید بالاخره راهی پیدا کرده برای دوام آوردن.

دفتر زرد را باز می‌کرد، ولی چیزی نمی‌نوشت.
چون دیگر لازم نبود کسی را حذف کند تا آرام شود.
بدنش، این‌بار زخم را پذیرفته بود... قبل از آنکه ذهنش منفجر شود.

و این، برای کیومرث، یک پیروزی کوچک بود.
بی‌تشویق، بی‌کف زدن، بی‌مدال.
فقط برای زنده ماندن.

━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل هفتم – فقط یکی باقی ماند

زمستان 2021 – وارسا

وارسا در زمستان، شهر تاریکی بود. نه از آن تاریکی‌هایی که برق برود یا خورشید پنهان شود. تاریکی‌اش از داخل خانه‌ها می‌جوشید، از دل خیابان‌ها، از لای بخار شیشه‌ها و صدای خاموش آدم‌هایی که بیشتر وقت‌شان را به سکوت کردن می‌گذراندند.

خانه‌ی کیومرث دیگر شبیه هیچ خانه‌ای نبود. بیشتر شبیه بیمارستانی خاموش بود. کسرا، در همان اتاق کوچک، با پتوهای چندلایه، مثل همیشه نفس می‌کشید؛ نفس‌هایی کند، شکسته، و گاه‌به‌گاه با صداهایی که آدم را به یاد نفس آخر می‌انداخت.

کیومرث مدت‌ها بود دیگر خواب درست‌وحسابی نداشت. برنامه‌ی زندگیش با داروهای کسرا تنظیم می‌شد. با زمان غذا دادن، تمیز کردن، شربت دادن. فقط چند ساعت در شب، وقتی مطمئن می‌شد برادرش در خواب عمیقی‌ است، فرصت داشت از آن خانه خارج شود.
در همین ساعت‌های محدود، باشگاه جودو برایش تبدیل شد به نقطه‌ی فرار.

نه جایی برای قهرمان شدن.
جایی برای خالی شدن.
برای له کردن خشمی که اگر کنترل نمی‌شد، دیر یا زود روی صورت کسی فرو می‌نشست.

باشگاه قدیمی و نیمه‌مخروبه بود. کف‌پوش‌های پوسیده، پنجره‌هایی که از باران چکه می‌کردند و بوی عرقی که از دیوارها پاک نمی‌شد. اما همین زشتی، برای کیومرث زیبا بود. چون این‌جا هیچ‌کس نمی‌پرسید کی هستی یا از کجا آمدی. کسی به چشم‌ها نگاه نمی‌کرد. همه آمده بودند تا با زانوان‌شان زمین را لمس کنند و با مشت‌هایشان روی درد فریاد بزنند.

او بدون حرف تمرین می‌کرد. بدون دوست، بدون رقابت. بدنش، به درد کشیدن عادت کرده بود.
چند بار نقش زمین شد. نفسش برید. کبودی‌ها روی بدنش جا گذاشتند. اما چیزی درونش آرام‌تر می‌شد.
انگار هر ضربه، یکی از صداهایی را که در ذهنش زمزمه می‌کردند، خاموش می‌کرد.

اما هنوز، سکوت کامل نشده بود.
یک شب بعد از تمرین ، وقتی به خانه رسید، کسرا هنوز خواب بود. اتاق تاریک، چراغ نم‌زده‌ی راهرو فقط سایه‌ها را روشن می‌کرد.
کیومرث نشست. دفتر زردرنگ را از زیر بالش درآورد. مدتی خیره نگاهش کرد. گردوغبار خفیفی روی جلدش نشسته بود.

ورق زد.

اسم اول: آقای دارشاک. کنار اسم، با خط مشکی علامت خورده بود.
اسم دوم: خاله.
اسم سوم: آیلین.

چند دقیقه‌ای فقط به صفحه خیره ماند. بدون پلک زدن، بدون صدا. بعد خودکار را برداشت. روی اسم خاله مکث کرد.
در ذهنش، تصویر زنی آمد که پای تلفن گفته بود نمی‌تونه بیاد چون پیره، مریضه، تنهاتره از همیشه.

اما حقیقتش را می‌دانست.
او نیامده بود نه به خاطر پا درد. نه از ترس. بلکه از این‌که نکند مسئولیتی، حتی به اندازه‌ی یک تماس، گردنش بیفتد.

با این حال، کیومرث می‌دانست او تهدید نیست. نه خیانت‌کار بود، نه دروغ‌گو به آن معنا. فقط یکی مثل خیلی‌های دیگر:
آدمی معمولی، با ظرفیت محدود، که هیچ‌وقت نخواست بایستد. نه یار بود، نه دشمن. فقط نامربوط.

با همان خودکار، بدون احساس، یک خط صاف روی اسم او کشید.
اسم حذف شد.
ذهن پاک‌تر شد.

اما وقتی به اسم سوم رسید، حسش عوض شد.
آیلین.

همان دختری که سال‌ها پیش، با لبخندی کوچک، در ذهن کیومرث حک شده بود.
کسی که خیال کرده بود شاید اگر روزی کسی بتواند بفهمدش، اوست.
اما حالا می‌دانست که فقط یک تصویر ساخته بود. آیلین هیچ‌وقت نفهمیده بود. هیچ‌وقت نخواسته بود بفهمد.
و حالا، با آن پسر، آن دسته‌گل، آن شب… همه‌چیز برای کیومرث قطعی شده بود.

نه این‌که آیلین گناهکار باشد.
ولی او را به لبه‌ی پرتگاه کشانده بود.
و وقتی کیومرث پایین افتاد، آیلین حتی نایستاده بود نگاه کند.

او اسمش را در دفتر نگه داشت.
هیچ خطی نکشید.
فقط دفتر را بست، گذاشت کنار تخت، و آرام بلند شد.
نفس عمیقی کشید.
و در دل شب زمزمه کرد:

«تو موندی.»

او دیگر خشمگین نبود.
دیگر نیاز به اثبات چیزی نداشت.
او حالا آماده بود.

و در ذهنش، آرام، قطعات نقشه‌ای شروع کردند به کنار هم چیده شدن.
نه از روی اضطرار.
نه از روی جنون.
بلکه با دقت.
با وسواس.

مثل آدمی که به‌جای گل، سایه می‌کارد.

تمرین‌های جودو، مثل سوهان، زبری‌های ذهنش را صاف کرده بودند. حالا بیشتر نفس می‌کشید، کمتر فکر می‌کرد. دیگر شب‌ها با هجوم صداها بیدار نمی‌شد. اما درست همان‌وقت که سکوت داشت همه‌چیز را آرام می‌کرد، یک اسم همچنان در دفتر زردرنگ باقی مانده بود. بی‌علامت. بی‌سرانجام.

آیلین.

او تنها نامی بود که هنوز ذهنش را اشغال کرده بود. تنها کسی که اگرچه تهدید نبود، اما خاطره‌اش مثل خرده‌شیشه در گلویش مانده بود. کیومرث می‌دانست که وقتش رسیده. نه از سر نفرت. نه حتی از سر انتقام. فقط برای بستن پرونده‌ای که بیش از حد باز مانده بود.

در قدم اول، سراغ پسر همراهش رفت . آرتن. جوانی با ظاهر مرتب، عطرهای گران و لبخندهایی بی‌زحمت. خانواده‌اش سرمایه‌داران شناخته‌شده‌ای بودند که چند سالی می‌شد برای توسعهٔ کارخانه‌ای به کره جنوبی مهاجرت کرده بودند. آرتن در ویلایی مجلل در منطقه‌ی مارتیس تنها زندگی می‌کرد،جایی که فقرا از کنارش رد نمی‌شدند، حتی در خواب.

کیومرث چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. از دور. با دقت. با صبر.
او مسیرهای روزانه، ساعت‌های رفت‌وآمد، عادت‌های تکرارشونده و رفتارهای روتین آرتن و آیلین را دنبال کرد، زوجی شاد، بی‌خبر از اینکه در دورترین نقطهٔ ذهن یک مرد، نقشه‌ای در حال شکل‌گیری‌ ا ست.

مقصد بعدی‌شان مشخص بود: رشته کوه‌های شیمبر . جایی سرد، با جاده‌هایی باریک و دره‌هایی بی‌حفاظ. جایی که آدم‌ها می‌توانستند بی‌هیچ شاهدی ناپدید شوند.

روز جمعه، کمی پیش از حرکت آن دو، کیومرث در نزدیکی خوابگاه آیلین ایستاده بود. انگشتر در دست. وقتی آرتن آمد و آیلین با لبخند سوار شد، صدای در ماشین هنوز بسته نشده بود که کیومرث از طریق قدرت انگشتر وارد شد؛ بی‌صدا، بی‌وزن، نامرئی. صندلی عقب میزبان سایه‌ای بود که کسی نمی‌دید.

جاده باریک و مه‌آلود بود. هوا خاکستری‌تر از همیشه. ماشین با آرامش در مسیر پیچیده‌ی کوهستانی پیش می‌رفت. موزیکی آرام پخش می‌شد و صدای خنده‌ی آیلین هر چند لحظه فضای داخل را می‌لرزاند.
اما کیومرث نه گوش می‌داد، نه نگاه می‌کرد. فقط حساب می‌کرد. نقطهٔ انحراف، زاویه‌ی فرمان، شدت چرخش، میزان چسبندگی لاستیک روی آسفالت نم‌زده.

در پیچ سوم، همان‌جایی که از قبل بررسی کرده بود، جاده بی‌حفاظ شد. یک دره، بدون مانع، با خاک نرم و شیب تند.

همه‌چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد.
کیومرث به‌سمت جلو خم شد و فرمان را با قدرت پیچاند.
چرخ‌ها جیغ کشیدند. آرتن فریاد زد. آیلین نفهمید چه شد.
و ماشین، بی‌مقدمه، از جاده خارج و به سمت دره سقوط کرد.

همزمان، انگشتر فعال شد. در لحظه‌ای کوتاه، درست پیش از برخورد، کیومرث از داخل خودرو بیرون کشیده شد، روی خاکی مرطوب ایستاد، بدون خراش، بدون صدا.

ماشین در عمق دره خرد شد. انفجاری نبود. حتی دود زیادی هم بالا نیامد.
فقط دو نفس که قطع شدند.

کیومرث چند ثانیه همان‌جا ماند. نه پایین را نگاه کرد، نه عقب را.
بعد از جا بلند شد، از خاک جدا شد، و به‌سمت خانه برگشت.

آن شب، دفتر زردرنگش را باز کرد. اسم آیلین همچنان آن‌جا بود، همان‌طور که همیشه بود.
زیر اسم چیزی ننوشته. فقط در پایین صفحه، دقیق و بدون احساس، یادداشت کرد:

دوتا با یک حرکت.

━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل هشتم – کسی که دیده نمی‌شود

در ادارهٔ جنایی مرکزی وارسا، شخصی بنام بازرس نواک پشت میزی نشسته بود که روی آن پرونده‌ای ناتمام از مرگ آقای دارشاک باز مانده بود؛ مردی منزوی، بدون دشمن شناخته‌شده، که ناگهان خود را حلق‌آویز کرده بود.

پرونده هیچ‌چیز نمی‌گفت. نه اثر انگشت، نه نامه، نه نشانه‌ای از افسردگی. فقط یک مرگ تمیز، بیش از حد تمیز.

نواک با انگشتانش شقیقه‌اش را فشار می‌داد که صدای تلویزیون دیواری اتاق همکارش را شنید. اول قصد نداشت گوش کند، اما اسم «ویلکار» کافی بود تا سرش را بالا بیاورد.

«در خبری تأییدشده از منابع رسمی، آرتن ویلکار، تنها وارث خاندان ویلکار، سحرگاه امروز به‌همراه دختری جوان به‌نام آیلین میرک در حادثه‌ای مرگبار جان باخت. خودروی شخصی این دو نفر در جاده‌ کوهستانی شیمبر از مسیر خارج و به دره سقوط کرده است.

خاندان ویلکار، صاحبان یکی از بزرگ‌ترین هولدینگ‌های چندملیتی اروپا و آسیا، با انتشار بیانیه‌ای رسمی اعلام کرده‌اند: «آرتن در سلامت روانی کامل بود. او هیچ‌گاه گرایش یا سابقه‌ای برای رفتارهای مخاطره‌آمیز نداشت و حادثهٔ پیش‌آمده برای خانواده ما مشکوک، سنگین، و غیرقابل‌پذیرش است. خواهان بازنگری کامل در این پرونده‌ایم.»

خبرنگار ما تأیید می‌کند که گفت‌وگویی اختصاصی با یکی از نمایندگان خانواده در سئول انجام داده و این فشارها ممکن است باعث گشایش مجدد پرونده شود.»

بازرس نواک به آرامی صدای تلویزیون را قطع کرد. چند لحظه فقط به تصویر ثابت پسر جوان خیره شد. تصویری که پشت آن، صدای کوبنده‌ای در ذهنش پیچید: «کسی با آینده، با ثروت، با برنامه… خودش رو پرت نمی‌کنه پایین.»

او بلند شد و به سمت اتاق بایگانی رفت ، یکی از کشو ها را باز کرد و پوشه‌ای را بیرون کشید که مربوط به پرونده‌های بسته‌شدهٔ تصادفات بود. بهانه‌ای نداشت، حکم رسمی هم نه. فقط حسی در ته ذهنش گفته بود این مرگ، شبیه مرگ‌های معمولی نیست.

پرونده را ورق زد. گزارش اولیهٔ پزشک قانونی چیزی نگفته بود. هیچ ماده‌ی مشکوکی در خون دو نفر پیدا نشده بود. گزارش صحنهٔ حادثه، اما نکته‌هایی داشت که فقط کسی مثل بازرس نواک متوجه می‌شد:

  • رد ترمزی دیده نشده

  • بلیت‌های تله‌کابین و پیست اسکیت هنوز در داشبورد، بازنشده

  • تماس آخر از سمت آرتن، بدون لحن خداحافظی یا علامت اضطراب

بازرس نواک چند لحظه نشست. بعد، بلند شد. پرونده را برداشت، کتش را پوشید و از اداره خارج شد. هیچ‌کس نپرسید کجا می‌رود. او اغلب بی‌خبر می‌رفت.

جاده ی شیمبر همان‌طور بود که انتظار داشت؛ سرد، خالی، در سکوتی وهم‌انگیز. محل حادثه نوار زرد کم‌رنگی داشت، نیمه‌کنده و بادزده. مأمور محلی گفت: «پرونده بسته شده قربان. تصادف بود.»

بازرس نواک فقط سری تکان داد. رفت کنار پرتگاه، زانو زد. خاک مرطوب بود، اما نه نرم، نه جا مانده از ترمز. هیچ خطی، هیچ لغزشی. انگار نه ترسی بوده، نه تردیدی. خودرو خودش را پایین انداخته بود.

به دره نگاه کرد، بعد ایستاد و به جاده برگشت. نگاهش خیره به افق، اما ذهنش غرق بود در چیزی که هنوز شکل نگرفته بود. دو مرگ، بدون دلیل، بدون نشانه. و قبل از آن، آقای دارشاک.

زیر لب زمزمه کرد:

«کسی داره پاک، بی‌نقص، بی‌صدا کار می‌کنه. و از سایه بیرون نمیاد.»

او برگشت، آرام و بی‌صدا. اما این‌بار با هدف.
پرونده‌ای که هیچ‌کس جدی‌اش نگرفته بود، برای او حالا تبدیل شده بود به چیزی بیشتر: بازی با کسی که رد نمی‌گذارد.
و بازرس نواک، اهل رها کردن نبود.

لحظه‌ای ایستاد. باد آرام به صورتش خورد. بعد زیر لب، همان‌طور که به دره خیره مانده بود، گفت:

«نه... این تصادف نیست. این کارِ یه قاتله. یکی که بلده چطور ردشو پاک کنه.»

ذهن بازرس نواک روشن‌تر از همیشه کار می‌کرد.

در بایگانی اداره، میان پرونده‌های زردشده و خاک گرفته، پوشه‌ای را بیرون کشید ، که سال‌ها به عنوان پرونده ایی باز ، مانده بود. عنوان روی جلد: «پرونده قتل‌های حادثه‌نما – ۲۰۰۳». قاتلی که هجده سال پیش، قتل‌هایی را ترتیب داده بود که همه‌شان شبیه حادثه، تصادف یا خودکشی جلوه می‌کردند. بی‌رد. بی‌شاهد. بی‌صدا. درست مثل حالا.

بازرس نواک آن زمان جوان بود؛ تازه‌کار، پرشور، ولی بی پشتوانه. و وقتی آن قاتل برای همیشه ناپدید شد، خودش هم زیر هجمهٔ بازخواست‌ها خرد شد. هیچ‌کس حرفش را باور نکرد. حالا، هجده سال بعد، صداها، نشانه ها و زخم‌های قدیمی داشتند بازمی‌گشتند.

پرونده آقای دارشاک. مرگی بی‌منطق، بی‌انگیزه، تمیز. حالا هم مرگ آرتن ویلکار و دختری به‌نام آیلین، در تصادفی عجیب و بی‌رد. هر دو حادثه، در فاصله‌ای کمتر از دوماه، در شهری مثل وارسا؟ بازرس نواک زمزمه کرد:

ـ « سه مرگ بی‌نشونه اونم کمتر از یک فصل؟ یا واقعا فقط یک حادثه هستن، یا یه نفر برگشته…»

او به گزارش صحنهٔ تصادف برگشت. نوار زرد ناتمام، خاک بکر کنار جاده، نبود ترمز، بلیت‌های استفاده‌نشده، تماس بی‌اضطراب آرتن ، درست یک ساعت قبل از مرگ.

اما پیش از آنکه نتیجه‌گیری کند، باید آخرین احتمال را بررسی می‌کرد: خودکشی. آیا ممکن بود واقعاً آرتن ویلکار با خواست خودش ماشین را به دره انداخته باشد؟

بازرس نواک خودش را رساند به ویلای خانواده ویلکار. جایی در حاشیه شمالی وارسا؛ ساختمانی چند طبقه، محافظت‌شده، با دوربین‌های چرخان، گاردهای مسلح و سکوتی که از جنس قدرت بود. خودروهایی مشکی، پنجره‌های دودی، و افرادی با کت‌های چرم و نگاه‌هایی که آدم را پیش از سؤال، تهدید می‌کردند.

ورود بازرس نواک بدون دعوت بود، اما او را به سالن انتظار بردند. چند دقیقه بعد، پدر آرتن وارد شد. مردی با موهای خاکستری، صورتی استخوانی، و چشمانی که به مرگ عادت داشتند.

«پسرم اهل خودکشی نبود. این جمله رو بارها گفته‌ام. اما اگه تو هم باید بشنوی، گوش کن: آرتن، وارث نسل ما بود. کسی که قرار بود امپراطوری رو گسترش بده، نه اینکه خودش رو نابود کنه.»

بازرس نواک فقط نگاه می‌کرد. مرد ادامه داد:

«ما دشمن کم نداریم، آقای نواک. رقبا، مأموران نفوذی، حتی شریک‌هایی که حالا به‌ظاهر دوست‌ان. ما از همه‌شون خواهیم پرسید. حتی اگر شده با زبان خودمون.»

مادر آرتن، در سکوت، عکسی قاب‌شده را روی زانو گذاشته بود و به آن زل زده بود. گاردها، مثل مجسمه، فقط ایستاده بودند، ولی از چشمانشان بوی خشونت می‌آمد.

بازرس نواک حس کرد فضای اینجا از جنس قانون نیست. این‌ها مردمانی نبودند که منتظر پلیس بمانند. اگر بفهمند چه کسی پسرشان را کشته، نه شکایت می‌کنند، نه التماس ، حذفش می‌کنند.

وقتی از ویلا خارج شد، دستانش را داخل جیب فرو برد. باد در صورتش می‌کوبید و آسمان، مثل خودش، سنگین و تیره بود. کف چکمه‌اش روی برف صدا می‌داد، ولی ذهنش جای دیگری بود.

«نه. این نه کار رقباست، نه یه دعوای تجاری. این قتل شبیه اونه… شبیه اون کسی که هجده سال پیش گم شد…»

لحظه‌ای ایستاد. به رد پای خودش در برف نگاه کرد. نفس کشید. بعد زیر لب گفت:

«خودتی؟ دوباره برگشتی؟ یا یکی داره درست مثل تو می‌کشه؟ یه مقلد؟»

لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست .

«هرکی که هستی… این‌بار محو نمی‌شی. این‌بار خودم پیدات می‌کنم.»

━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل نهم – آرامش، پیش از طوفان

بهار 2022 _ وارسا

زمستان وارسا بالاخره به آخر خط رسیده بود. برف‌های قدیمی، که ماه‌ها بر سنگ‌فرش‌ها و سقف‌ها نشسته بودند، یکی‌یکی در آفتاب کم‌جان بهار آب می‌شدند. هوا هنوز سرد بود، اما چیزی در نور و بوی خاک نم‌خورده، نوید فصل تازه‌ای می‌داد. شهری که ماه‌ها در چنگال سکوت و یخ اسیر بود، آرام‌آرام بیدار می‌شد، اما در دل یکی از خانه‌های ساکت این شهر، ذهنی هنوز درگیر پایان‌ها بود؛ ذهنی خسته، ولی به‌طرز عجیبی آرام.

کیومرث در سکوت خانه نشسته بود. دفتر زرد بسته شده روی میز بود، چای در فنجانی دسته دار کنار دستش، و صدای نفس‌های آرام کسرا از اتاق کناری می‌آمد. برای اولین‌بار بعد از ماه‌ها، احساس می‌کرد همه‌چیز به پایان رسیده. آخرین نام از لیست خط خورده بود. خشم، سال‌ها خش‌خش کرده و حالا خاموش شده بود. ذهنش، خسته از کشتن، در خلأ آرامی شناور بود.

فکر رفتن به دانشگاه دوباره در ذهنش جوانه زد. شاید می‌توانست رشته‌ای انتخاب کند، در فضای جدیدی زندگی بسازد، آدم‌های تازه‌ای پیدا کند که او را نه برای گذشته‌اش، که برای همان‌چیزی که هست، ببینند. حتی تمرین‌های جودو، که زمانی برای تخلیه خشم بود، حالا بیشتر شبیه مراقبه شده بود. حرکات حساب‌شده، نفس‌های منظم، و سکوت درونی‌ای که جودو به او داده بود، چیزی شبیه به آرامش به‌همراه داشت.

اما درست در میانه این آسایش، حفره‌ای کوچک و خزنده در ذهنش شکل گرفت. صدای درونی‌ای که مدتی خاموش بود، دوباره نجوا کرد. نه با فریاد، بلکه آهسته و خطرناک:
«حالا که لیست تموم شده، تو چی هستی؟ اگر قرار نباشه دیگه کسی بمیره، چه هدفی برای ادامه زندگیت داری؟»

او سعی کرد این افکار را کنار بزند، تلویزیون را روشن کرد. نور صفحه فضای نیمه‌تاریک خانه را پر کرد. تصویر، بازرس نواک را نشان می‌داد. چهره‌ای جدی و نگاهی نافذ. کیومرث صدا را بالا برد. گوینده با لحن رسمی گفت:

«در پی بررسی مجدد شواهد، پلیس وارسا اعلام کرده که مرگ آرتن ویلکار و همراهش آیلین میرک، دیگر در دسته حوادث طبقه‌بندی نمی‌شود. بازرس نواک، یکی از مأموران ارشد دایره جنایی، از امروز به‌طور مستقیم پیگیر این پرونده خواهد بود.»

در ادامه، تصاویر آرشیوی از بازرس نواک پخش شد، در حال بررسی صحنه‌های جرم از پرونده‌های سال‌های گذشته. گوینده ادامه داد:

«بازرس نواک در سابقه خود چندین پروندهٔ مرموز و حل‌نشده را به نتیجه رسانده و به دقت در شناسایی الگوهای پنهان شهرت دارد. برخی منابع احتمال داده‌اند که پرونده مرگ وارث خانواده ویلکار، با دقت بیشتری بازبینی شود.»

کیومرث بی‌حرکت نگاه کرد. نام بازرس نواک را در ذهن نگه داشت، نه از ترس، بلکه از احتیاط. او بنظر مردی می‌رسید که اگر چیزی را بو بکشد، رها نمی‌کند.

اما خبر بعدی، چیز دیگری بود. گزارشی ویژه، با صدای گزارشگری زن، و تصاویری از ساختمان‌های بلند، خودروهای مشکی، مردانی با لباس رسمی و چهره‌های بی‌احساس:

«بررسی‌ها نشان می‌دهد که خانواده ویلکار، فراتر از آنچه در ظاهر نشان می دهند، یکی از قدرتمندترین ساختارهای غیررسمی قدرت در شرق اروپا را اداره می‌کنند. این خانواده با سابقه‌ای تاریک در تجارت انرژی، حمل‌ونقل‌های غیرقانونی، تسلیحات، و حذف رقبای اقتصادی، از نگاه بسیاری، یک شبکه مافیایی مخفی و پیچیده‌اند که در سایهٔ قوانین بین‌المللی نفس می‌کشند.»

تصاویر مردی با کت مشکی و چهره‌ای سنگی، پدر آرتن بود. او در سکوت، در جلسه‌ای پر از محافظان شخصی، پشت میزی نشسته بود که در آن تصمیم‌گیری نمی‌شد ، بلکه حکم صادر می‌شد.

کیومرث احساس سرمایی عمیق کرد. اما نه از گزارش. از اشتباهی که خودش مرتکب شده بود. او تمام این مدت تصور می‌کرد با یک خانوادهٔ تجاری عادی روبه‌روست. تحقیقاتش ناقص بود. ساده‌لوحانه قضاوت کرده بود. حالا می‌دانست با چه کسانی درگیر شده.

و بدتر از همه، این‌که کسرا هیچ محافظی نداشت.

برای نخستین‌بار، ترسی واقعی در او بیدار شد. نه برای خودش. برای برادرش. اگر خانواده ویلکار حتی سایه‌ای از حقیقت را بو بکشند، نابودکردن یک فرد ناشناس در محله‌ای فراموش‌شده، برایشان آسان‌تر از خاموش‌کردن یک کبریت است. و اگر روزی برسد که انگشتر دیگر عمل نکند...

فکر سلاح، برای نخستین‌بار، جدی شد. نه به‌عنوان ابزار قتل. بلکه به‌عنوان تنها راه دفاع. هنوز سلاحی نداشت. اما می‌دانست باید کسی را پیدا کند. جایی که بتواند بی‌صدا، بی‌سؤال، چیزی تهیه کند که اگر روزی سایه‌ها فرو بریزند، بتواند برای نجات کسرا شلیک کند.

آن شب، دفتر زرد را دوباره گشود. تمام صفحات پر بود. اسامی خط خورده. اما صفحه‌ای سفید مانده بود. نه برای قربانی بعدی. برای قانون.

او باید برای خودش قانونی می‌ساخت. قانون شکار.

اگر قرار بود باز هم کسی را بکشد، باید دلیل داشته باشد . مرگ باید معنا داشته باشد. هدفمند باشد. شاید آن‌هایی که بودن‌شان، بیشتر از نبودن‌شان آسیب می‌زدند، هنوز در این دنیا نفس می‌کشیدند. شاید او هنوز تمام نشده بود.

و آن‌سو، در ساختمانی پوشیده از سنگ و سکوت، پدر آرتن به اطرافیانش گفته بود:

«ما دشمن زیاد داریم. ولی این یکی... بی‌چهره است. وقت شکار سایه‌ها رسیده.»

کیومرث به پنجره خیره شد. باران بهاری آرام بر شیشه می‌کوبید. صدای خواب کسرا هنوز در خانه طنین داشت، اما سکوت، از جنس دیگری شده بود. چیزی در هوا تغییر کرده بود. چیزی که هنوز رخ نداده، اما اجتناب‌ناپذیر بود.

او دفتر را بست و برای لحظه‌ای طولانی، به تصویر محو بازرس نواک در ذهنش نگاه کرد.

و فقط یک جمله در دلش زمزمه شد:

«فعلاً نه... ولی شاید یک روز، اسم اون هم توی این دفتر نوشته بشه.»
کیومرث ساعت‌ها و روزها به دنبال راهی بود برای مسلح‌شدن. بازار سیاه، فرم‌های رمزنگاری‌شده، تماس‌های بی‌نتیجه. هیچ‌کدام به جایی نمی‌رسید. قیمت‌ها نجومی بودند، معامله‌گران بی‌اعتماد. انگار سلاح، فقط برای آن‌هایی بود که یا پول داشتند یا ریشه در تاریکی.

او خسته و عصبانی روی صندلی نشست. نگاهش به کسرا افتاد، که در اتاق بغلی خوابیده بود. صدای تنفس آرامش مثل ضرب‌آهنگ قلبش بود.
ناگهان جمله‌ای در ذهنش تکرار شد، مثل نجوایی که از اعماق تاریکی برخاسته باشد:

«قبل از اینکه اژدها به دهکده حمله کنه، تو باید بری سراغش.»

همه‌چیز از همین جمله شروع شد.

شبی که نسیم بهاری پنجره‌ها را می‌لرزاند، کیومرث، در سکوت از خانه بیرون زد. قدرت انگشتر را با لمس آرام شستش روی سطح فلزی آن فعال کرد. انگار موجی گرم از ستون فقراتش عبور کرد. بدنش محو شد. مثل سایه‌ای در میان تمام سایه های این شهر نفرین شده .

او بی‌صدا وارد محوطه عمارت شد. عمارت ویلکارها دیگر یک خانه نبود؛ حالا یک پایگاه نیمه‌نظامی بود. نگهبان‌های مسلح، دوربین‌های دید در شب، و برجک‌هایی که روی دیوار سایه می‌انداختند.

کیومرث از لابه‌لای حفاظ‌ها گذشت. از دید دوربین‌ها گریخت. و به قلب عمارت رسید.

اتاق کنترل مثل مغز یک هیولا بود. دیوارها پوشیده از مانیتورهایی که هرکدام تصویری متفاوت را نشان می‌دادند: نقشه‌ها، پرتره‌ها، رمزها.
اما چیزی که کیومرث را سر جایش میخ‌کوب کرد، مانیتور وسط بود. در مرکز صفحه، لوگویی بزرگ و نقره ایی چشمک می‌زد:
صنایع آرک

زیر آن، اطلاعاتی با برچسب «محرمانه» نمایش داده می‌شد:

«شبکه جهانی آرک، با پوشش تجاری، در دهه گذشته به یکی از سه بازیگر اصلی زیرزمینی در اقتصاد سیاه تبدیل شده.
حضور فعال در مکزیک، ژاپن، استرالیا ، ایتالیا و ....
دشمن استراتژیک خاندان ویلکار.
شکست آن‌ها در تصاحب بازار کره جنوبی، زمینه‌ساز درگیری‌های بعدی بوده است.
احتمال بالا: ترور وارث ویلکار توسط عوامل آرک.»

کیومرث ناباور عقب رفت. این اولین‌بار بود که نام این سازمان را می‌دید. «صنایع آرک» فقط یک اسم نبود ،یک ماشین جنگی پنهان بود. چیزی که حتی ویلکارها از آن می‌ترسیدند.

مانیتور دیگری تصویر زنده‌ای از زیرزمین عمارت را نشان می‌داد. مردی با صورت خون‌آلود، به صندلی بسته شده بود. پشت سرش، پدر خاندان ویلکار با خونسردی ایستاده بود و به مامورانش می‌گفت:

«این یه پیغامه. آرک نباید فکر کنه حذف وارث ما بی‌جواب می‌مونه.»

کیومرث نفسش بند آمد.
او آمده بود تا تهدید را بسنجد. اما حالا… می‌دانست.
اینجا فقط یک تهدید نبود.
اینجا، یک جنگل بود.
و اگر دیر بجنبد، یک روز این حیوانات به جان کسرا می‌افتادند.

او شستش را دوباره روی انگشتر کشید. حالت تهاجمی فعال شد. بدنش دیگر نامرئی نبود. ولی آماده بود. واکنش‌هایش سریع‌تر، دقتش تیزتر. او حالا سایه‌ای زنده بود، در آستانهٔ انفجار.

به اسلحه‌خانه رفت. درها باز بودند. قفسه‌ها پر از تفنگ و مهمات. در مرکز، یک اسلحه AR-15 براق و آماده به او چشمک میزد. آن را برداشت. خشاب را با دقت جا زد. صدای تق تق فلز، مثل آماده‌شدن یک طوفان در سکوت بود.

و بعد، آتش شروع شد.

اولین نگهبان را با شلیک مستقیم در گلویش از پا در آورد. دومین نفر را از زاویه‌ کور ستون، با گلوله‌ای در میان ابرو هایش .
آژیرها روشن شد. نور قرمز، عمارت را بلعید.

پدر خاندان ، با شنیدن صدای تیراندازی، فریاد زد:«آرک حمله کرده! همتون برین به موقعیت!»
همسرش را گرفت و به‌سوی اتاق امن کشید.

اما این حمله، از سوی سازمان آرک نبود.
این حمله، از کسی بود که تصمیم گرفته بود بازی را خودش شروع کند.

کیومرث در راهروها می‌دوید. گاهی با شلیک، گاهی با ضربهٔ پا، گاهی با قدرتی که از تمرینات جودو و خشم سرکوب‌شده‌اش جوشیده بود.
جسدها دورتادور افتاده بودند. خون روی دیوارها پاشیده بود. خشاب عوض می‌کرد و دوباره شلیک.
در میانهٔ راهرو، پدر خاندان را دید.
چشم‌هایشان در هم قفل شد.

کیومرث جلو آمد. تفنگ را بالا گرفت و گفت:
«قبل از اینکه اژدها به دهکده حمله کنه… تو باید غارش رو به آتیش بکشی .»

و ماشه را کشید.

او به اسلحه‌خانه برگشت. یک بمب ساعتی را از روی قفسه برداشت. روی یک دقیقه تنظیمش کرد . انداختش وسط جعبه‌های نارنجک و مواد انفجاری.

و بی‌صدا، در حالی که انگشتر دوباره محوش کرده بود، از عمارت خارج شد.

یک دقیقه بعد، آسمان وارسا برای چند ثانیه از هم شکافت.

کیومرث، با لباسی پوشیده از خون خشک‌شده، بی‌آنکه دیده شود، از خیابان عبور کرد.
به خانه رسید. لباس‌ها را درآورد. وارد حمام شد. زیر دوش آب داغ ایستاد. سرش را به دیوار تکیه داد. چشم‌هایش را بست.

در ذهنش، فقط یک فکر تکرار می‌شد:

«اگر امشب کاری نمی‌کردم… شاید دیگه کسرا نمی تونست نفس بکشه»

او چشم باز نکرد. فقط نفس کشید.
برای خودش؟
نه.
برای تنها چیزی که در این دنیا برایش باقی مانده بود.

━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل دهم – سایه‌ای که در آتش گم شد

صبح، هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود که انفجار عظیم عمارت ویلکار، مثل صدای شکستن ستون یک امپراتوری، وارسا را تکان داد. دود از دوردست ها قابل دیدن بود، و آتش تا ساعتی پس از طلوع، هنوز زبانه می‌کشید. طولی نکشید که تمام رسانه‌ها به این خبر پرداختند.

تصاویر هلی‌شات از خرابه‌های عمارت پخش می‌شد: دیوارهایی فروپاشیده، اسکلت‌های فلزی سوخته، و هاله‌ای از رازی که زیر خاکستر دفن شده بود.

خبرنگار با لحنی پرهیجان گزارش می‌داد:

«در حمله‌ای برق‌آسا و بی‌سابقه، عمارت اصلی خاندان ویلکار در حومه وارسا با خاک یکسان شد. به گزارش منابع غیررسمی، تمامی اعضای اصلی خانواده، از جمله محافظان، در این حمله کشته شده‌اند. هنوز هیچ‌ گروهی مسئولیت این حادثه را بر عهده نگرفته، اما منابع امنیتی انگشت اتهام را به‌سوی صنایع آرک نشانه رفته‌اند.»

سپس در حالی که تصاویر آتش و دود پس‌زمینه‌ی گزارش بودند، اضافه کرد:

«این واقعه تنها چند هفته پس از مرگ ناگهانی آرتن ویلکار، وارث رسمی این خاندان، رخ داد. حادثه‌ای که در ابتدا به‌عنوان یک تصادف رانندگی ثبت شد، حالا با توجه به نابودی کامل خانواده، ابعاد کاملاً متفاوتی پیدا کرده است.»

تحلیلگران در برنامه‌های زنده تکرار می‌کردند:

«چنین عملیات دقیقی، با این سطح از تخریب ، فقط می‌تواند از سازمانی مثل آرک بر بیاید. این حمله نه‌تنها قدرت ویلکارها را در شرق اروپا حذف کرد، بلکه بازار آسیای شرقی ، به‌ویژه کره جنوبی ،را عملاً به دست آرک بازگرداند.»

و یکی دیگر اضافه کرد:

«ضربه‌ای که وارد شد، ستون‌ فقرات این امپراتوری را شکست. بدون وارث، بدون رهبر، بدون ساختار فرماندهی. احتمال دارد سازمان ویلکار دیگر نتواند در عرصه مافیای جهانی باقی بماند.»

بازرس نواک با فنجان قهوه‌ای سرد در دست، در دفترش ایستاده بود و به گزارش‌ها گوش می‌داد. چیزی در اعماق ذهنش قلقلکش می‌داد؛ آشنایی مبهم با سبک این کشتار.

وقتی به محل حادثه رسید، بوی سوختگی هنوز در هوا بود. آوارها، داغ و مخوف. مأمور امنیتی با اخمی عمیق گفت:

«همه‌چی نابود شده. هیچ شاهدی، هیچ بازمانده‌ای. سیستم امنیتی داخلی از درون منهدم شده. این حمله، از داخل برنامه‌ریزی شده بوده... دقیق، بی‌نقص، و بی‌رحم.»

بازرس نواک سکوت کرد. رده پایی نبود. تصویر دوربین‌ها همگی پاک شده بودند. حتی پیچیده ترین عملیات نیرو های ویژه هم تا این حد تمیز نبودند.

«اون قاتل سریالی سال‌ها پیش هم این‌قدر تمیز کار می‌کرد… ولی اون فقط یه نفر بود. این، بیشتر شبیه یه عملیات ویژه‌ست.»

و عقلش هم می‌گفت:

«درسته نواک... این دیگه از یه نفر برنمیاد. باید کار یه سازمان باشه.»

ساعاتی بعد، در نشست غیررسمی خبری، یکی از سخنگوهای صنایع آرک مقابل دوربین‌ها نشست. بدون هیچ انکار، بدون حتی اضطراب، فقط لبخند زد و گفت:

«ما هیچ نظری نداریم… اما کسانی که با آتش بازی کنن، همیشه می‌سوزن.»

رسانه‌ها بلافاصله این جمله را به‌عنوان تأیید غیرمستقیم برداشت کردند.

در تالارهای تاریک زیرزمینی، گروه‌های رقیب عقب کشیدند. ترس در فضای تبهکارانه شهرهای مهم اروپا پخش شد. همه می‌دانستند:
آرک دوباره دست بکار شده و این بار، برای سلطه‌ی جهانی اومده .

بازرس نواک در دفترش، در سکوت، پرونده را بست. روی پوشه نوشت: «مختومه». اما آن‌چه در ظاهر بسته شد، در ذهنش هنوز باز بود.

او در دفتر شخصی‌اش یادداشتی نوشت:

«نابود شدن خاندان ویلکار، توجیه ساده‌ای داره ،جنگ مافیا.
اما این عملیات زیادی تمیز بود…
زیادی بی‌رد.
زیادی شبیه اون سایه‌ای که هیچ‌وقت نفهمیدم از کجا اومد و به کجا رفت.»

ساعاتی بعد، هزاران کیلومتر دورتر، در برج شیشه‌ای تازه‌خریداری‌شده در قلب سئول، پرچم صنایع آرک برافراشته بود. ساختمانی مدرن که حالا مقر رسمی آرک در شرق آسیا بود. با مرگ خاندان ویلکار، بازار کره جنوبی دوباره زیر پرچم آرک آمده بود.

در جلسه‌ای محرمانه، یکی از مسئولان ارشد امنیت گفت:

«جهان فکر می‌کنه این کار ما بود. و خب، چه بهتر. دشمن‌هامون عقب کشیدن. بازار کره دوباره مال ماست.»

اما رئیس عملیات، که در راس میز نشسته بود، با صدایی آهسته گفت:

«ولی ما نبودیم.
و کسی که بتونه یه خاندان رو تو یه شب محو کنه… شاید امروز با ما کاری نداشته باشه، ولی فردا چی؟»

سکوتی سنگین در اتاق نشست. سپس صدای رئیس تکرار شد:

«پیداش کنین. قبل از اینکه نوبت ما بشه.»

و این‌طور شد که در دل سایه‌ها، چشم‌هایی باز شدند.
نه برای حفاظت.
برای شکار.

سه روز از آن شب گذشته بود؛ شبی که وارسا لرزید، صدای انفجار از حومه‌ی شهر در دل تاریکی پیچید و خاندان ویلکار از صفحه‌ی تاریخ محو شد.
از همان شبی که صدای شلیک و شعله، تنها شاهد سقوط یک امپراتوری قدیمی شدند.

شهر هنوز درگیر اخبار و شایعه بود. تحلیل‌گران، رسانه‌ها، پلیس و مردم عادی هرکدام روایتی داشتند. اما کیومرث، دور از همه‌ی این صداها، در خانه‌ی ساکت خود نشسته بود و فقط نگاه می‌کرد.

تلویزیون روشن بود. تصاویر تکراری از دود و خرابه‌ها پخش می‌شد. نوار قرمز پایین صفحه با فونتی درشت می‌نوشت:
«صنایع آرک مسئولیت حمله را پذیرفت.»

کیومرث روی مبل نشسته بود، بی‌حرکت. نگاهش خیره، اما ذهنش آرام بود. نیازی به شنیدن جزئیات بیشتر نداشت.
همین چند کلمه کافی بود تا بداند: همه‌چیز همان‌طور که باید، تمام شده.

در خانه سکوتی دلچسب جریان داشت. تنها صدای نفس‌های کسرا، منظم و آرام، از اتاق کناری شنیده می‌شد؛ شبیه آوای کسی که هنوز برای زنده‌ ماندن دلیلی دارد .

لبخند کمرنگی گوشه‌ی لب کیومرث نشست.
آرام گفت: «تموم شد داداش... دیگه تموم شد.»

اما آن شب، وقتی زیر دوش ایستاده بود، آن حس سبک‌بالی خیلی زود جای خودش را به سنگینی دیگری داد.

آب گرم روی صورتش می‌ریخت، اما لحظه‌ی شلیک از ذهنش پاک نمی‌شد.
چشم‌های پدر خاندان ویلکار، درست پیش از مرگ، هنوز جلویش بودند.
صدای ماشه، بوی باروت، سُر خوردن خون روی زمین... همه‌شان برگشته بودند.

و بعد، صداها.
قبلاً فقط زمزمه بودند، نرم و دور. اما حالا، واضح‌تر شده بودند؛
آشنا، نزدیک، و انگار با اعتماد به‌نفس تازه‌ای بیدار شده بودند.

«دیدی؟ سخت نبود. تو بلدی. اونم حقش بود. تموم نشده... تازه شروع کردی.»

او چشمانش را بست، دستانش را روی پیشانی گذاشت و سعی کرد صدا را خاموش کند.
اما حالا این صداها دیگر فقط در سرش نبودند... انگار بخشی از خودش بودند که از سایه بیرون آمده بودند.

صبح روز بعد، وقتی نور کم‌رمق آفتاب از میان پرده‌ی خاک‌خورده گذشت، کیومرث دفترچه‌ای را از کمد بیرون کشید.
همان دفتری که قبلاً نام‌هایی در آن می‌نوشت. نام‌هایی که حالا دیگر خط خورده بودند. تمام شده بودند.

این‌بار، صفحه‌ی جدیدی باز کرد و با خودکار مشکی، برای اولین‌بار نوشت:

  • ثبت‌نام در مدرسه بزرگسالان

  • گرفتن دیپلم

  • رفتن به دانشگاه

  • پیدا کردن کار

  • ساختن یک زندگی آرام برای خودش و کسرا

امید، آهسته و مردد، مثل پرنده‌ای زخمی، لای سطرها نشسته بود.
و برای دقایقی، صداها ساکت شدند. یا شاید او نخواست بشنودشان.

در روزهای بعد، تمرینات جودو را هم جدی‌تر دنبال کرد.
نه فقط برای خالی‌کردن خشم، بلکه برای ساختن چیزی واقعی در خودش.

استادش، مردی ساکت و جدی، یک روز پس از پایان تمرین، کنارش آمد و گفت:

«تو ژنشو داری. اگه همین‌جوری ادامه بدی، یه روزی رو سکوی مسابقات می‌ایستی. نه برای فرار از چیزی... بلکه برای چیزی که خودت ساختی.»

کیومرث آن شب تا دیر وقت به آن جمله فکر کرد.
نه به سکو، نه به مدال... بلکه به اینکه شاید، فقط شاید، هنوز هم بتواند آدمی باشد که ایستادن را بلد است ، نه فقط کشتن را.

و آن شب، پیش از خواب، آخرین جمله‌ای که در دفتر نوشت، این بود:

«هنوز همه‌چی تموم نشده... اما شاید، هنوز دیر هم نشده.»

زندگی آرام گرفته بود. حداقل در ظاهر.

کیومرث فرم‌های ثبت‌نام در مدرسه بزرگسالان را پر کرده بود و حالا هرروز طبق برنامه از خانه بیرون می‌زد. صبح‌ها در صف شلوغ اداره می‌ایستاد، اسم می‌نوشت، مدارک می‌داد، امضا می‌کرد. کارهای ساده‌ای که بقیه با بی‌حوصلگی انجام می‌دادند، برای او حکم بازگشت به چیزی شبیه زندگی را داشت.

روزی که مسئول ثبت‌نام با چشم‌های خسته‌اش نگاهی گذرا به او انداخت و گفت: «اسم و مشخصات کامل؟» صدایی در سرش، بی‌هشدار برگشت.

«منگنه رو بردار… پرت کن توی صورتش. ببین چقدر قشنگ پیشونی‌اش می‌شکنه .»

لحظه‌ای پلک نزد. صدای پنکه، صدای آدم‌ها، همه محو شد. فقط زن روبه‌رویش مانده بود و منگنه‌ی فلزی روی میز.
نفسش را آرام بیرون داد. نامش را گفت. صدایش آن‌قدر آهسته بود که زن مجبور شد تکرار کند. اما او بدون هیچ واکنش اضافه‌ای، فرم را امضا کرد و بیرون آمد.

روی پله‌های اداره ایستاد. هوای بهاری هنوز سرد بود. انگار زمستانی درون او باقی مانده بود که هیچ بهاری حریفش نمی‌شد.

تمرینات جودو بخشی از روتینش شده بود. حالا دیگر فقط برای تخلیه خشم نمی‌رفت؛ حس می‌کرد اگر آن چند ساعت تمرین نباشد، مغزش منفجر می‌شود.

بدنش چابک‌تر شده بود. ضرباتش دقیق‌تر. حرکات دفاعی را با سرعتی غیرعادی یاد می‌گرفت.
حرف استاد هنوز در ذهنش بود؛ نه به‌خاطر تحسین، بلکه به‌خاطر امیدی که به او داده بود. شاید واقعاً می‌شد از این کابوس بیدار شد.

اما آن صداها، آن صداهایی که از دل تاریکی می‌آمدند، هنوز بودند.

روزی در مسیر برگشت از باشگاه، زنی مسن ، آرام و متواضع جلو آمد و گفت:
«پسرم، بیمارستان از این طرفه؟»

کیومرث خواست جواب بدهد که دوباره آن نجوا مثل پتک در ذهنش کوبید:

«هُلش بده تو جوب. سرش بشکنه. ببین چه صدایی می‌ده شکستن استخون های یه پیره‌زن.»

دندان‌هایش را روی‌هم فشار داد.
لبخندی آرام زد و گفت: «یه بلوک بالاتره، سمت راست.»
زن تشکر کرد و دور شد.

او اما همان‌جا ایستاد، نفس‌نفس می‌زد، کف دستش خیس شده بود. صداها داشتند بیشتر از قبل می‌آمدند.
یا شاید فقط او داشت بیشتر گوش می‌داد.

شب‌ها حالش بدتر می‌شد.
کابوس‌ها مثل زالو به خواب‌هایش می‌چسبیدند.
در بیشتر شب‌ها، خودش را میان انبوهی از جنازه‌ها می‌دید؛ ایستاده، خندان، با بدنی پوشیده از خون.
نه خون خودش. نه از آن‌هایی که دلش برایشان سوخته باشد.
خون‌هایی که انگار سهم او بودند. گناه‌هایی که حق خودش می‌دانست.

و در بعضی شب‌ها، قبل از آن‌که جنازه‌ها از خاک بیرون بزنند، دختر جوانی را میان مه می‌دید.
چهره‌اش واضح نبود، اما حس آشنایی، مثل بوی عطری قدیمی، در ذهنش زنده می‌شد.
او را می‌شناخت. نه از زندگی‌اش، نه از خواب‌هایش.
از جایی که هنوز نتوانسته بود به آن پی ببرد .

دختر هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. فقط نگاهش می‌کرد.
و هر بار، درست قبل از اینکه چیزی بگوید، غیب می‌شد.

یک شب، بعد از یکی از همان کابوس‌های تکراری، با تن عرق‌کرده و قلبی که با سرعت می‌زد، از خواب پرید.
نشست لب تخت. دستش ناخودآگاه رفت سمت انگشتر.

همان انگشتر طلایی. همان نشان مرموزی که همه‌چیز از او شروع شده بود.
نگاهش کرد. برق فلزش زیر نور چراغ‌خواب چشم‌گیر بود.
فکر کرد شاید همهٔ این‌ها از اثرات آن باشد. صداها، خواب‌ها، وسوسه‌ها... همه‌اش.

دست برد تا بچرخاندش. اول نرم. بعد کمی محکم‌تر.
تکان نخورد.

با فشار بیشتر کشید، سعی کرد درش بیاورد. ولی انگشتر اصلاً نلغزید.
انگار اصلاً جزئی از بدنش شده بود. نه فلز بود، نه شیء خارجی. بخشی از خودش شده بود؛ مثل استخوان. مثل زخم.

چیزی درونش گفت:
«دیر شده. حالا دیگه اینی که هستی با همین ساخته شده.»

او فقط نگاهش کرد. نفس کشید. به آینه خیره شد.
نه به خاطر دیدن خودش... به‌خاطر اینکه مطمئن شود هنوز خودش است.

دفترچه را همان شب باز کرد.
اسم جدیدی ننوشته بود.

نگاهش روی صفحه ماند.
قلم بین انگشت‌هایش بود. اما هیچ تصمیمی گرفته نمی‌شد.

تنها چیزی که از دلش گذشت، یک جمله بود:

«اگه یه بار انجام دادی... بازم می‌تونی. شاید این بار، حتی آسون‌تر.»

━━━━━━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━━━━━━━

📖 فصل یازدهم – پیش از سقوط، همه‌چیز آرام بود

یک سال گذشته بود. نه از آن سال‌هایی که با بوق و شلوغی می‌گذرند.
از آن سال‌هایی که آدم را بازسازی می‌کنند، مثل بازسازی خانه‌ای که زمانی ویران بوده.

کیومرث حالا دیپلمش را گرفته بود. درس می‌خواند، جدی و با وسواس. کنکور پیشِ رو بود و برای اولین‌بار، آینده نه شبیه جاده‌ای تاریک، بلکه شبیه چیزی ممکن به نظر می‌رسید.

صبح‌ها سر کار می‌رفت. لاستیک‌فروشیِ محلهٔ صنعتی شهر، بوی نفت و لاستیک سوخته می‌داد. اما او به آن بو عادت کرده بود.
کاری ثابت، حقوق مکفی.
شب‌ها، وقت‌هایی که کسرا خواب بود، پشت میزش می‌نشست، لامپ مطالعه‌اش را روشن می‌کرد و ورق‌های تست را خط‌خطی می‌کرد.

خودش بود. خودش، و زنگ خوردن ساعت.
نه فرار، نه خون، نه مرگ.

در خانه هم تغییرهایی اتفاق افتاده بود. با درآمدش، وسایل ساده‌ای خریده بود:
یخچال کوچک، بخاری برقی نو، صندلی چرخ‌دار راحت‌تر برای کسرا، و حتی تلویزیونی بزرگتر که بعضی شب‌ها با هم فیلم ببینند.

کسرا بیشتر وقتش را در خواب می‌گذراند، اما همان ساعات بیداری کوتاه، پر از خنده و حرف و بازی شده بود.
و کیومرث؟ برای اولین‌بار حس می‌کرد دارد واقعاً برادر بودن را تجربه می‌کند.

در باشگاه جودو، استادها دیگر نگاهش نمی‌کردند؛ تحسینش می‌کردند.
زودتر از دیگران دان یک را گرفته بود. اولین مدال طلای استانی‌اش را هم، همین هفته پیش، از دست داور گرفته بود.
عکسش در صفحهٔ رسمی باشگاه منتشر شد.
چند استعدادیاب با استاد تماس گرفتند. گفتند «این پسر پتانسیل داره. بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید.»

برای لحظاتی، در سالن، وقتی روی سکو ایستاده بود و مردم دست می‌زدند، قلبش لرزیده بود.
نه از ترس، نه از غرور.
از این فکر که شاید… شاید واقعاً می‌شود آدم دیگری شد.

اما شب‌ها هنوز آن سایه‌ها بودند.

گاهی خواب‌هایی از جنس تاریکی.
وسط زمینی پر از جنازه، ایستاده، در سکوت. خون از لباسش می‌چکید.
اما حالا، این خواب‌ها کمتر شده بودند.

در عوض، خواب‌هایی دیگر آمده بودند.
خواب دختری که همیشه در مه پیدایش می‌شد. با موهایی کوتاه، نگاهی آرام، و حضوری که انگار هزارسال از آشنایی‌شان می‌گذشت.
با او حرف نمی‌زد. فقط نگاهش می‌کرد.
و او، هر بار از خواب بیدار می‌شد، با حس عجیبی: مثل دلتنگی برای کسی که هنوز ملاقاتش نکردی، اما می‌دانی اگر نباشد، چیزی درونت خالی می‌ماند.

گاهی روزها هم، در بازتاب شیشهٔ مغازه‌ها یا پنجرهٔ اتوبوس، سایه‌ای از مرد شنل‌پوش را می‌دید.
همان مردی که روزی انگشتر را به او داده بود.
لحظه‌ای می‌ایستاد. چشم تیز می‌کرد.
و مثل همیشه… کسی نبود.

شاید این‌ها توهم بودند. شاید هم نبودند.
ولی کیومرث دیگر دنبال پاسخ نمی‌گشت.
با خودش فکر می‌کرد:
«اگه زندگیم داره خوب پیش می‌ره، بذار فعلاً همین‌طور بمونه. همه‌چی تحت کنترله… یا حداقل، به‌اندازهٔ کافی.»

همان شب، دفترچه‌اش را باز کرد. نه برای نوشتن، نه برای پاک‌کردن.
فقط دستش را روی صفحه گذاشت و چشم‌هایش را بست.

و لب‌هایش بی‌صدا تکان خوردند:

«امیدوارم این فصل، واقعاً آخرین فصل تاریک زندگیم باشه.»

یک ماه از روزی که مدال طلایش را گرفت گذشته بود. همه‌چیز رو به راه به نظر می‌رسید. صبح‌ها کار می‌کرد، عصرها تمرین می‌رفت، شب‌ها برای کنکور درس می‌خواند. کسرا همچنان بیشتر زمان روز را در خواب می‌گذراند، اما آرام‌تر شده بود. خانه بوی آرامش می‌داد؛ یا دست‌کم چیزی شبیه به آن. انگار پس از مدت‌ها، درد تصمیم گرفته بود چند صباحی عقب نشینی کند .

اما همان هفته، در یک عصر خاکستری و خنثی، اتفاقی افتاد که تمام تصورات کیومرث از زندگی را زیر و رو کرد.

آن روز، مثل همیشه، بعد از تمرین جودو، به کافه‌ای کوچک رفت تا چند دقیقه‌ای با خودش خلوت کند. کافه دنجی در میدان مرکزی وارسا. میز کنار پنجره را انتخاب کرد. کتابی از کوله‌اش بیرون کشید اما ذهنش جای دیگری بود. افکارش مثل مه، جلوی دیدن کلمات را گرفته بودند.

در باز شد. زنگ کوچک بالای در صدا کرد. کیومرث سر بلند کرد.

دختری با موهای مشکی تا شانه، کت خاکستری ساده، با پرونده‌ای در دست وارد شد. مستقیم به سمت او آمد. قلب کیومرث برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. بدون آنکه حرفی زده شود، او را شناخت.

همان دختر خواب‌هایش.

– می‌تونم بشینم؟

صدا، همان بود. نه فقط آشنا، بلکه عجیب آرامش‌بخش. انگار ذهنش از قبل برای شنیدنش آماده شده بود. کیومرث فقط سر تکان داد. دختر نشست و پرونده را روی میز گذاشت.

روی جلد پرونده، نقش سیمرغ طلایی حک شده بود. درست شبیه انگشتر خودش. بعد، همان انگشتر را در دست دختر دید. هیچ شکی باقی نمانده بود.

– من یارا هستم، و از سازمان سیلسرا میام.
– سیلسرا؟
– یه سازمان چندجهانیه. ما بین ابعاد مختلف حرکت می‌کنیم. دنبال نجات دنیا نیستیم. دنبال قهرمان هم نمی‌گردیم. ما آدمایی رو پیدا می‌کنیم که تاریکی رو تو وجودشون دارن، ولی هنوز شعله‌ای از اراده توشون زنده‌ست.

پرونده را باز کرد. عکس‌ها، اسناد، تحلیل‌ها. از قتل‌های ویلکار. حتی یک کپی از دفترچه‌ای که کیومرث خودش نوشته بود. همه‌چیز ثبت شده بود. کیومرث ساکت مانده بود.

– تو جزو معدود آدمایی هستی که بدون هدایت اولیه، زنده موندن و جلو رفتن. این یک آزمون بود. حالا وقت انتخابه. اگه به سیلسرا بپیوندی، انگشترت تثبیت می‌شه، قدرتش بیشتر می‌شه، و ما می‌تونیم برای درمان برادرت اقدام کنیم.

– و اگه نپذیرم؟

چهره یارا جدی شد.

– اون موقع تنها می‌مونی. و وقتی دشمنانت بفهمن کی هستی، نه فقط تو، بلکه کسرا هم جونش به خطر می افته. چون حالا فقط سیلسرا نیست که ردتو داره. یه اسم دیگه هم هست: صنایع آرک.

صفحه‌ای دیگر از پرونده را بیرون کشید. لوگوی نقره‌ای و تیز آرک، همان‌طور که در اخبار دیده می‌شد، روی گوشه بالای کاغذ بود.

یارا ادامه داد:

– فقط ما نیستیم که توانایی سفر بین جهان‌ها رو داریم. صنایع آرک هم دارن. خیلی گسترده‌تر از سیلسرا. خیلی بی‌رحم‌تر. اون‌ها تو همه دنیاها هستن. شبکه‌ دارن، سلاح دارن، تکنولوژی دارن. رئیس‌شون، راوِن آرک، یکی از معدود افرادیه که ما هنوز نتونستیم هیچ نسخه‌ای ازش رو شکست بدیم.از وقتی خاندان ویلکار نابود شده، دنبال کسی می‌گردن که مسئولش بوده. همین حالا هم خیلی به پیدا کردنت نزدیک شدن ، در گذشته تونستن افراد زیادی از سازمان سیلسرا رو بکشن اونم حتی وقتی که انگشتر دستشون بوده .اگه ما عقب بکشیم... تو با چی از خودت محافظت می‌کنی؟ برادرت رو چطور نجات می‌دی ؟

کیومرث خندید. اما خنده‌اش سرد بود و آهسته گفت:

– من یه تنه خانواده مافیایی ویلکار رو نابود کردم.

یارا سری تکان داد.

– می‌دونم. ولی آرک یه خانواده نیست. یه امپراتوریه. سازمانشون از تو قوی‌تره. از سیلسرا هم قوی تره. اما ما می‌تونیم کنارت باشیم. یا می‌تونی تنها ادامه بدی... تا وقتی که دیگه دیر شده.

چشم‌های یارا سیاه بودند، اما روشن. از جنس تاریکی نبودند، از جنس فهمیدن تاریکی بودند. بعد بلند شد.

– زیاد وقت نداری، کیومرث. و فقط اینو بدون: ما قهرمان نیستیم. قرار هم نیست باشیم. دنیا به قهرمان نیاز نداره. فقط به آدمایی نیاز داره که بتونن بین بد و بدتر، درست انتخاب کنن.

یارا بلند شد. پرونده‌ی همراهش را جمع کرد و انگار قصد داشت برود، بی‌آن‌که چیز بیشتری بگوید.

کیومرث همچنان ساکت بود. انگار حجم حرف‌هایی که شنیده بود، هنوز راهی به ذهنش پیدا نکرده بود. اما درست وقتی که یارا یک قدم از میز فاصله گرفت، مکثی کرد، برگشت و پوشه را دوباره روی میز گذاشت.

– تو فعلاً نمی‌خوای چیزی بگی، قابل درکه. پس بذار این بمونه اینجا. همه‌ی اطلاعاتی که لازمه بدونی، داخلشه. حتی شمارهٔ خودم. فقط قبل از اینکه دیر بشه، زنگ بزن و تصمیمتو بگو.

چرخید تا برود.

– وایسا.

صدای کیومرث مثل سرفه‌ای ناگهانی وسط سکوت کافه بود. یارا ایستاد. نگاهش کرد. منتظر.

کیومرث ابروهایش در هم گره خورده بود. برای اولین‌بار، یک سوال واقعی، بدون خشم یا وحشت، از دل تاریکی ذهنش بیرون آمده بود:

– وقتی سیلسرا و آرک، هر دو سازمان چندبعدی‌ان... وقتی هر دو قدرت دارن، می‌تونن سفر کنن، ببینن، حتی تغییر بدن... فرق‌شون چیه؟ واقعاً فرق‌شون چیه؟

یارا آهی کشید. برگشت، کنار میز ایستاد. حالا دیگر صدایش آرام بود، اما نه ملایم ، بلکه مثل صدای کسی که سنگینی چیزی رو سال‌ها حمل کرده و فقط می‌خواد بالاخره حقیقت رو بگه:

– فرقش، نگاهه. ما ،سیلسرا ، باور داریم که هر بُعد، هر جهان، خودش باید راهشو پیدا کنه. ما فقط وقتی وارد می‌شیم که تعادل در خطر باشه. گاهی مجبور می‌شیم آدما نجات بدیم، گاهی مجبور می‌شیم آدما نابود کنیم. نه چون قهرمانیم، چون انتخاب بین بد و بدتره. اما آرک؟ اونا دنبال تعادل نیستن. دنبال کنترلن . براشون انسان‌ها، دنیاها، حتی خاطره‌ها ابزارن. برای افزایش قلمرو، برای سلطه. فرق ما اینه که ما انتخاب می‌کنیم؛ اما اونا تصاحب می‌کنن.

مکثی کرد. صدایش آرام‌تر شد.

_ بقیه‌اش... بقیه‌اش تو پرونده‌ست. بخونش، کیومرث. جدی می‌گم. بخونش.

و بعد رفت. واقعاً رفت. این‌بار بدون اینکه برگردد.

کیومرث دوباره ساکت شد. حس می‌کرد زل زده به آینده‌ای که دیگر قرار نیست شبیه نقشه‌هایی که برایش کشیده بود، باشد. تا چند دقیقه پیش، تمام دغدغه‌اش این بود که کدام دانشگاه را انتخاب کند.

بعد از چند دقیقه‌ای که در کافه خشکش زده بود، بی‌آنکه حتی یادش باشد پول قهوه را داده یا نه، بلند شد و راه خانه را در پیش گرفت. ذهنش هنوز سنگین بود. باید فکر می‌کرد. باید تصمیم می‌گرفت. چون آن‌چه پیش رویش بود، هیچ راه ساده‌ای نداشت. این دردسری نبود که بتوان نادیده‌اش گرفت یا با خواب شبانه از بین برود. این‌بار پای جهان‌های دیگر وسط بود.

در راه خانه، ذهنش پر بود از تکه‌های جمله‌هایی که هنوز معنایشان را نمی‌دانست.

بین بد و بدتر انتخاب کن...
اون‌ها دنبال کنترلن...
ما فقط وقتی دخالت می‌کنیم که تعادل به هم بخوره...

وقتی به خانه رسید، هوا تاریک شده بود. در را که باز کرد، مثل همیشه بوی داروی کسرا در هوا پیچیده بود. نور کم‌رنگ چراغ‌خواب از اتاق او نشت کرده بود . صدای خواب‌آلود تنفسش از پشت در شنیده می‌شد. هنوز خواب بود. هنوز آرام.

کیومرث پاورچین وارد آشپزخانه شد تا پرونده را روی میز بگذارد که متوجه چیزی شد.

پاکتی سفید. سنگین. با آرم برجسته‌ی نقره‌ای. صنایع آرک.

دستش یخ کرد. حتی قبل از باز کردن می‌دانست که چی توی پاکته.

پاکت را از گوشه بُرش داد. آرام. تا انگار با سرنوشت نجنگیده باشد.

فقط یک برگه درون پاکت بود. :

امیدوارم به‌زودی فرصتی برای ملاقاتی کاملا دوستانه داشته باشیم. و همچنین امیدوارم طرف درست رو انتخاب کنی.

در پایین صفحه هم، تنها یک جمله بود:

طرفدار جدیدت ، راون آرک

دست‌هایش می‌لرزیدند. نه از ترس، از واقعیت. از اینکه آن‌چه یارا هشدار داده بود، فقط حرف نبود.

کیومرث نشست. بی‌صدا. پرونده را باز کرد. انگشت روی صفحه اول گذاشت. جایی درونش گفته بود:

«خودتو آماده کن. چون بعد از این، هیچ‌چیزی مثل قبل نخواهد بود.»

کیومرث نامه‌ی راون آرک را با دستانی لرزان روی میز گذاشت. نفسش را بیرون داد و به پوشه‌ خیره شد.

نمی‌خواست باور کند دنیا به این سرعت تغییر کرده. اما وقتی کسی از یک سازمان چندبعدی بیاد و دیگری از امپراتوری‌ای که در تمام جهان‌ها ریشه داره، دیگه نمی‌شه پشت نقاب زندگی معمولی قایم شد.

صفحه‌ی اول، سرد و رسمی. شبیه گزارش نظامی، اما با چیزی مرموزتر در خودش.

متن پرونده به شرح زیر بود:

📁 پرونده D423 – سازمان چندجهانی سیلسرا

📌 شماره پرونده: D423-KIUMARS
📎 طبقه‌بندی: محرمانه / فقط برای مخاطب انتخاب‌شده
🕰 تاریخ بازگشایی: ۲ سال پس از فعال‌سازی اولیه انگشتر
🧾 تنظیم توسط: ناظر ارشد مأموریت – آلیا سیلسرا (بنیان‌گذار سازمان سیلسرا)
📇 افسر ناظر بر پرونده: یارا

🧬 بخش اول: درباره سازمان سیلسرا

سازمان سیلسرا، نهادی بین‌بعدی‌ است با هدف حفظ «تعادل روانی و ساختاری جهان‌ها».
برخلاف نهادهای خیرخواهانه‌ای که دنبال نجات‌اند، یا امپراتوری‌هایی که دنبال سلطه‌اند، سیلسرا واقع‌گراست.
این سازمان برای نجات انسان‌ها تأسیس نشده، بلکه برای جلوگیری از سقوط کل سیستم شکل گرفته.

بنیان‌گذار آن، آلیا نرگا سیلسرا، دانشمند و استراتژیست بُعد پرایم بود که پس از تجربه فروپاشی هم‌زمان هشت بُعد، به این نتیجه رسید:
«دنیا به قهرمان نیاز ندارد. به کسانی نیاز دارد که بتوانند بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کنند، اگر تنها گزینه بهتر از فاجعه باشد.»

سیلسرا فقط زمانی وارد عمل می‌شود که نابودی یک بُعد یا آشفتگی چندبعدی قطعی باشد.
اعضای این سازمان از میان افرادی انتخاب می‌شوند که نه فرشته ان نه شیطان ، بلکه زخم‌خورده، تیزبین، و توانمند در مرگ‌های هدفمند.

سیلسرا مرگ را می‌پذیرد، اگر هدفی بالاتر از بقا داشته باشد.

اعضا انگشترهایی خاص دریافت می‌کنند که قابلیت‌های آنان را بسته به محیط، شرایط روانی و سطح تهدید تغییر می‌دهد: ناپدیدی، تقویت واکنش، حفاظت کامل، ارتباط چندبعدی و ....

💠 بخش دوم: مشخصات پرونده ویژه – کیومرث

  • نام کامل: کیومرث (نام‌خانوادگی نامشخص)

  • بُعد مبدا: D423 – وارسا (جهان صنعتی رده سوم)

  • سن در زمان ارزیابی: ۱۹ سال

  • وضعیت جسمی: سالم، رزمی‌کار جودو – سطح نیمه‌حرفه‌ای

  • وضعیت روانی:

    • اسکیزوفرنی پارانوئید فعال

    • اختلال تجزیه هویت (DID)

    • تمایل به جداسازی ذهنی از رویدادهای خشن

    • قدرت تحمل بالا، آگاهی از دوگانگی درونی

  • سطح همزیستی با انگشتر: 98٪ – سطح نادر و بسیار مطلوب

  • وضعیت اتصال: فعال‌سازی کامل بدون واسطه – در پی بحران خانوادگی

  • مشاهده ویژه: ساخت دفترچهٔ شخصی برای قربانیان؛ نشانهٔ تلاش برای حفظ معیارهای شخصی در دل تاریکی

📌 دلایل انتخاب:
۱. واکنش درخشان به فقدان – بدون فروپاشی روانی کامل
۲. قتل‌های محدود، بدون نمایش لذت‌طلبی – بر پایه تحلیل و عدالت شخصی
۳. قابلیت تصمیم‌گیری سخت در شرایط احساسی
۴. ارتباط عاطفی قدرتمند با برادر – سد اخلاقی کلیدی
۵. توان بالقوه برای ایفای نقش در مأموریت‌های سطح قرمز

📎 بخش سوم: نمونه‌های مشابه و ارزیابی‌ها

1. بوریس مورگان – بُعد B119

  • ویژگی روانی: PTSD / نظم بالا

  • وضعیت: عضو فعال سیلسرا – مسئول عملیات‌های همزمان در سه بُعد

  • سرنوشت: مفقود در بُعد پوسیده L129

2. زارا ریوس – بُعد E77

  • ویژگی روانی: ضد اجتماعی شدید / فاقد مهار اخلاقی

  • وضعیت: حذف اضطراری توسط شورای جنگ سیلسرا – انحراف به سمت «قتل از سر هیجان»

  • یادداشت نهایی: «شکست سیستم »

3. فولکر مَدسن – بُعد پرایم

  • ویژگی روانی: متغیر ذهنی / سلطه‌طلب

  • وضعیت: جداشده / پیوسته به آرک و فرمانده واحد پاکسازی آرک

  • مظنون به برنامه‌ریزی ترور چندبعدی

🧨 بخش چهارم: دشمن‌شناسی – صنایع آرک

سازمان آرک یا «صنایع آرک»، قدرت‌محورترین و مرموزترین نهاد چندبعدی فعال در بیش از 490 مسیر موازی‌ است.
این سازمان توسط راوِن آرک، موجودی ناشناخته با منشأ غیرقابل ردیابی، اداره می‌شود.
راون آرک باور دارد که آینده متعلق به آن سازمانی‌ است که تمام ابعاد را به خط فکری واحد برساند: نظم از طریق سلطه.

صنایع آرک از سیستم «بازسازی ژنتیکی»، «هوش مصنوعی وابسته به حافظه» و «نفوذ سایه‌وار در دولت‌ها» استفاده می‌کند.
در هزاره گذشته، حداقل ده سازمان بین‌بعدی دیگر توسط آرک یا خریداری شده‌اند، یا از بین رفته‌اند.
آن‌ها نه فقط دنبال حذف سیلسرا، بلکه به‌دنبال پاک‌سازی تمام روایت‌های انسانی از چندجهانی‌اند.

🎯 هدف اصلی: کنترل مسیرهای انتقال بُعدی، تسلط کامل اقتصادی، نابودی ارادهٔ فردی در جهان‌های در حال توسعه

🕹 بخش پنجم: توصیه نهایی برای فرد حامل

«تو چیزی نیستی که باید باشی؛ تو چیزی هستی که هنوز می‌تونی انتخابش کنی.
تو ثابت کردی که می‌تونی بکشی، اما هنوز از درون می‌لرزی. این همون چیزیه که ما دنبالشیم.
سیلسرا از تو نمی‌خواد قهرمان باشی. ما قهرمان نمی‌خوایم.
فقط کسی رو می‌خوایم که وقتی وقت انتخاب رسید، بین کنترل و آزادی، بین سلطه و تعادل، بتونه فرقشون رو بفهمه.
اگر انتخابت ما باشیم، کمکت می‌کنیم. اگر نباشه... تنها خواهی موند.
چون دنیا، دیگه جای انتخاب‌های ساده نیست.»

– آلیا سیلسرا
بنیان‌گذار و حافظ تعادل جهان‌ها

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. خانه در سکوتی فرو رفته بود که حتی صدای تنفس کسرا هم به سختی شنیده می‌شد.
کیومرث هنوز پشت میز نشسته بود. پرونده باز، اما ذهنش شلوغ.

سیلسرا یا آرک؟
روشن یا تاریکی؟
تصمیمی که قرار بود فقط مسیر خودش را عوض کند، حالا به مسیر دنیا گره خورده بود.

به انگشترش نگاه کرد مثل همیشه، حس می‌کرد دارد نگاهش می‌کند.نفسش را عمیق کشید. «دیگه وقتشه تصمیم بگیرم... قبل از اینکه دیگران برام تصمیم بگیرن.»

جلد اول داستان کیومرث به پایان رسید."

📖 فصل دوازدهم – کارت شخصیت ها

کیومرث
کیومرث
یارا
یارا
کاراگاه نواک
کاراگاه نواک
آلیا سیلسرا
آلیا سیلسرا
راون آرک
راون آرک

رمانعاشقانهعلمی تخیلینویسنده
۳
۱
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
✍️ نویسنده‌ی آثار فانتزی و روان‌شناختی با روایتی عمیق و شخصیت‌محور 🌌 خلق دنیاهایی تازه با الهام از اساطیر ایران باستان، تاریکی ذهن انسان و افسانه‌های فراموش‌شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید