ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدیزندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
خواندن ۲ دقیقه·۶ سال پیش

کوچه کودن ها: شاه آباد ۳۴

وسط خیابان جمهوری امروز یا همان شاه آباد قدیم، یک کوچه باریک بود که بین دو خوار و بار فروشی قرار داشت.

آن زمان تازه داشتند خیابان را شیک و پیک می کردند! همان زمان بود که کیومرث تصمیم گرفت اینجا خانه بخرد

با مریم، خواهرش آمده بودند تا خانه ها را ببینند. بنگاهی می گفت زمین های اینجا رشد خوبی خواهند داشت و بهتر است زمین بخرند. اما کیومرث حال و حوصله ی سر و کله زدن با اوستا و عمله را نداشت، برای همین دنبال یک خانه تازه ساخت می گشتند.

خانه های خیابان عموما قدیمی بودند، کاه گلی و سقف تیر چوبی! چون اینجا قبلا بیشتر روستایی بود تا شهری، اما بعد تر ها ملک های تجاری زیادی اینجا ساخته شد.

یک خانه ی تازه ساز چشمشان را گرفته بود، اما بنگاهی می گفت ورودی کوچه خیلی باریک است و ماشین داخل نمی رود، کیومرث هم موافق بود اما آن زمان هنوز ماشین نداشت، پس خانه را خریدند!

البته عجله هم نکردند! کیومرث به بنگاهی گفته بود فکر هایشان را می کنند و بر می گردند اما خودش هم می دانست همین خانه را می خواهد.

دو هفته بعد اسباب کشی کردند.

خانه به سبک قدیمی ساخته شده بود، دو تا ورودی داشت یکی برای پارک ماشین و دیگری برای عبور و مرور

بعد از ورودی یک راهروی کوچک و راه پله ی اتاق بالایی قرار داشت و بعد از راهرو یک حیاط بزرگ با چهار اتاق دور تا دورش ساخته شده بود.

مریم تازه به خاطر دانشگاه به تهران آمده بود، دامپزشکی قبول شده بود. کیومرث هم سال قبل از آبادی آمده بود تهران و در خوابگاه پادگان زندگی می کرد. اما الان که مریم هم آمده بود میخواست که یک خانه داشته باشد.

مریم یکی از اتاق های پایینی را انتخاب کرد و کیومرث هم اتاق رو به رویی اش را، اتاق بالا را تبدیل به انباری کردند و وسایل اضافی را آنجا گذاشتند.

صبح ها کیومرث با واحد می رفت پادگان و مریم هم با ماشین یکی از دوستانش می رفت دانشگاه

دوستش یک پسر پولدار تهرانی بود که همان روز اول دانشگاه عاشق مریم شده بود. پدرش یکی از نمایندگی های ایران ناسیونال را داشت

به نظر نمی آمد کیومرث اهمیتی بدهد که مریم با چه کسی رفت و آمد می کند

اما حداقل می دانست مریم می خواهد با پسرک تهرانی ازدواج کند، خودش گفته بود

آن روزی که...

ادامه دارد...



پی نوشت: قبل تر ها وقتی می نوشتم از نوشته های خودم راضی نبودم! شاید ایده آل گرا بودم، اما یه جایی نوشته بود هر چی نوشتی نگه دار، پاکشون نکن... منم منتشرشون کردم تا شما کمک کنید و بهتر بنویسم

داستان کوتاهداستانکرمانداستان
۶
۰
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید