ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

قصابی شغل مناسب او نبود

نشسته بود. خیره به بشقابش. بوها. پیچش درون معده. امواج سرد درون مری که به دیواره می‌کوبیدند. دستانش خشک شده بود. به سختی نفسی کشید. حس کرد حوله‌ای تپیده ته حلقش. زمزمه‌ای وهم‌آلود. سردرد. پلکی زد. دست برد سمت لیوان. خنکای گازدار. جرعه جرعه. نفسی عمیق. لقمه‌ای به دهان برد. لقمه‌ای دیگر. جویدن. جویدن. تکه‌های سفید و صورتی و سرخ. قورت دادن. لقمه‌ای دیگر. حسِ چربِ ماسیده به انگشت‌ها. احساس کرد معده‌اش دارد تمامش را پس می‌زند. بوی خون و گوشتِ خام توی بینی‌اش مانده بود. این‌جا. لای غذا. حسش می‌کرد. توی پوستش رفته بود اصلا. جوشش معده از جا کندش.

داستانکداستان کوتاه کوتاهفلش فیکشن
۲
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید