ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

او یک نویسنده بود

نوشت.

پاک کرد.

نوشت.

دوباره پاکش کرد.

نوشت.

پاکش کرد و کامپیوترش را خاموش کرد.

بلند شد.

پنجره را باز کرد.

پنچره‌های روشن را تماشا کرد.

صدای ماشین‌ها را شنید.

هوای غروب را نفس کشید.

گردنش را به چپ و راست گرداند.

مچ دست‌ها را در هم قلاب کرد.

مچ دست‌های قلاب شده را گرداند.

شانه‌ها را گرداند.

به پهلو خم شد.

راست.

چپ.

به جلو خم شد.

دست‌ها را کشید به جلو.

صاف ایستاد.

دست‌ها را از پشت قلاب کرد.

کشید بالا.

نشست پشت میز.

کامپیوتر را روشن کرد.

دوباره نوشت.

داستان کوتاه کوتاهداستانکفلش فیکشن
۱
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید