رنجور و خسته گوشهای افتادهام
سرگیجهای مدام به جانم افتاده
و جسم و روحم را میآزارد
به کنجی خزیدهام، تاب و توان راه رفتن هم ندارم
مدتیست که آمده و رهایم نمیکند
به ذن میاندیشم
افکار پریشان دست از سرم برنمیدارند
تمرکز ندارم
خستهام و زخمی
آشفته و سرگردانم
میاندیشم دنیا بیسرگیجه چطور میگذشت
بی آنکه به دور سرم بچرخد و بخواهد زمینم بزند؟
منتظرم، کماکان منتظرم دست از جانم بردارد و
رهایم کنم.