دوباره نیمهشب و اضطراب... بیداری؟
برای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟
گلِ همیشه غزلخوان! اگر جسارت نیست،
برای شانهی لرزانِ من، عصا داری؟
بیا و دست به بغضِ قدیمیام بکش، آه...
برای این همه ویرانیام، دوا داری؟
پر از سکوتم و در من هزار فریاد است
برایِ این همه آشوب، یک نوا داری؟
شبیه خانهی متروکهام پر از آوار
به این سکوت پر از زخم، اعتنا داری؟
رسول گمشدهام! دین من نگاه شماست
برای این دلسرگشته، ناخدا داری؟
نه معجزه، نه ترحم... فقط بگو امشب
برای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟
