بیش از هرچه این روز ها به مرگ فکر میکردم و شاید هنوز هم کمی بکنم؛اما نکته ای که ذهنم را درگیر کرده آن است که مرگ دقیقا همان چیزی است که آنها از ما میخواهند،انهایی که زندگی هارا به چنان عذابی تبدیل کرده اند که شیطان متحیر و انگشت به دهان مانده است،باری دیگر فکر کردم و با خود گفتم عیبی ندارد یکبار هم دشمن شاد شوم و در آرامش بمیرم میدانید چیست؟ امروز روز خوبی برای مرگ بود هوا کاملا دلچسب و به قول دبیر ورزشم ملس بود و همه چیز در ارامش داشت پیش میرفت که دوباره نکته ای ذهنم را درگیر خود کرد از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این نکته را از شرلوک دزدیده ام سریالی که فکر نمیکنم هیچ گاه از دیدنش خسته شوم،من اجازه ی مرگ ندارم آن هم زمانی که آن همه جوان زندگی هایشان را فدا کردند تا من مرگ را تجربه نکنم درواقع آن ها با جان فدا شدنشان به زندگی من یا بهتر بگویم به زندگی ما چنان ارزشی دادند که فکر نمیکنم من حداقل ارزش آن را بدانم و فکر میکنم این برخلاف ادب یا بهتر بگویم باعث عذاب وجدان من است که این ارزش را با مردن خود حرام کنم.
باورم نمیشود که برای مردن هم باید عذاب وجدان تجربه کنم این دیگر چه زندگی کوفتی است برای رفع این عذاب وجدان تصمیم گرفتم دعا کنم برای اولین و آخرین بار در زندگی ام آخر من ذره ای به ادیان الهی اعتقادی ندارم،امشب میخواستم تلاش کنم و اعتقاد پیدا کنم که به این نتیجه رسیدم که کم کم حتی نمیتوانم به وجود خدا ایمانی سفت داشته باشم هرچند قبلا هم نداشتم
راستی چندی پیش انیمه ای دیده بودم به اسم یک صدای ساکت که شخصیت اصلی آن که به دنبال خودکشی بود جمله ای گفت که فکر خودکشی را از سر من برای ۴ ساعت انداخت شاید به شما هم کمک کند
"زندگی تو برای خودت نیست زندگی تو برای عزیزانت است تو با خودکشیت به دارایی عزیزات آسیب زدی"
حقیقتا جملندی صحیحش را یادم نیست اما منظور را رساندم دیگر نه؟

پ.ن: شرلوک را برای بار هفتم دیدم و دوباره ایمان آوردم که هیچ شخصیتی بیشتر از شرلوک مرا شیفته ی خود نکرده است بعد ها باید یک متن طولانی درباره ی تحلیل این شخصیت ناب بنویسم🙂↕️