
" طبق آمار رسمی اعلامشده توسط ادارهی خودکشی، آخرین خودکشی مربوط میشود به ۱۸۵ سال پیش، در ۲۶۷ مین روز سال مصادف با فعال شدن آتشفشان مونتگا پسرکی یازده ساله پس از بازگشت از مدرسه به خانه، خودش را با کمربند چرمی پدرش دار زد. از آن روز خودکشی جرم محسوب شد و مجازاتش مرگ اعلام گشت."
مساله یک بار مردن یا دو بار مردن نیست. مساله این است که ما روزانه بارها و بارها میمیریم و ککمان هم نمیگزد از این جان دادنهای پی در پی و زادهشدنهای نصفه نیمه...
سوال اینجاست، زیستن از برای چه این چنین دلنشین است که برای بقا و ماندن در آن حاضریم تمام درد و رنجهایی که نصیبمان میشود را بپذیریم و نوش جان کنیم و در نهایت با لبخندی به درازای یک چشم بر هم زدن، خاک تنمان را بتکانیم و وارد راند بعدی بشویم. ما خام کدام لحظهی زندگی شدیم که عاشقانه برای ماندن حاضریم جانمان که هیچ، روحمان را هم فدا کنیم.
شاید اصلا مساله زیستن و زندهماندن نیست، بلکه عنصر وجودی ماست که درد تلخ درونمان را شیرین میکند. میمیرد و زاده میشود. میشکند و ریشه میدواند. اوست که میخواهد بماند، نه تن فرسوده و فانی ما...
وگرنه ما از همان اول، مرده بودیم!
+ خانم آلبالو