شقیقههایم سفید شد
بیآنکه بفهمم نور چیست
بی آنکه بفهمم دقیقا کی خورشید غروب میکند
بی آنکه از زندگی لذت ببرم یا آن را درک کنم
بی آنکه به نفس کشیدن، به دیدن، به آسمان شب و ستارهها، به راه رفتن، به پاییز، به شکوفه های بهار فکر کنم و آنها را بفهمم
پیشانی ام چند خط نامفهوم را نقاشی کرده و من هنوز نفهمیدم اینجا دقیقا چه میکنم؟ برای چه آمدهام؟ ابتدایش کجا بوده یا اصلا راه بی فانوس را چگونه باید رفت؟
در جهانی که کمی بیشتر از آنچه که داد پس گرفت، حالا مینویسم
باد بر جانم میوزد
بغض گلویم را میفشارد و من احساس میکنم برای این زندگی هرگز رقیب خوبی نبودم
تمام شد،
تمام شد بدون آنکه من اصلا سوت آغاز را شنیده باشم
بی آنکه اصلا درست متوجه شده باشم باید چه کنم
پس فقط دَویدم
دوان دوان به دنبال آدمهای دیگر دویدم غافل از اینکه حتی آنها هم نمیدانستند چه میکنند
همه در پی نادانی میدویدیم
و ناگه تو را دیدم
زانوهایم دیگر مرا همراهی نمیکردند
ایستادم که تو را ببینم به گمان اینکه تو هم میمانی
ولی تو رفتی
آسمان را نگریستم، شب شده بود
همه رفته بودند
من ماندم و من
پس گوشهای از این جهان که حالا خالی بود نشستم و بجای خالی تو خیره شدم
و فهمیدم اینجا کسی منتظر دیگری نمیماند
و بعد شقیقههایم سفید شد
عشق تو چه قمار بزرگی بود و من چه بازنده ساده دلی بودم
حالا من به روزهای پایانی زندگی سلام میکنم
خورشید مرا جور دیگری نگاه میکند و ابرها بیرمق تر از همیشه میبارند، انگار که مرا برای پایان آماده میکنند
به پایان رسیدم
بی آنکه اصلا بفهمم برای چه به راه افتادم
راستی، تو به پایان این راه رسیدی؟ هنوز هم رقص گیسوانت در باد به همان دلرباییست ..؟
آیا نور بود، یا هنوز هم تاریک است؟