می نویسم، از پسِ پرده ی امید.

می نویسم از زیر سایه ی غم و در پشت دیوار خشم، که پناهگاه اوقات ترس است. از سرمای تنهایی و بخاریِ خاموشِ امید، با آگاهی از ناآگاهی ام، محتوایی می نویسم که بر بی محتوایی استوار است.

از زخم های عمیقی که با هر فکر تازه می شوند، بریدگی های ذهنی ای که باعث خروج غم از درون رگ هاست. از درد اینکه میخواهی بفهمی به شَکّ ات اطمینان داری یا به اطمینان ات شک داری به سکوت واردار می شوی، در سکوت حبس می شوی چون حنجره ات توان مقابله با آن را ندارد.

من که خم به ابرو نمی آوردم حالا رد صاعقه ی حاصل از برخورد ابرِ ابرو هایم بر پیشانی ام جا خوش کرده، شقیقه هایم با هر تیر کشیدن گذر دقیقه هارا یاد آوری میکنند، به دست هایم نگاه می کنم، دست هایی که با پَست هایی دست داده اند. قلبی که به جای خون باید در لحظه ی ناامیدی به سلول هایم امید می رساند حالا از شدت فرسودگی تفاوت مغز و کلیه را نمی فهمد! علت افکار مسموم این است، سمومی که با حرف دفع می شوند، با نوشتن.

ذهنی منظم که دیگران را گیج می کند
ذهنی منظم که دیگران را گیج می کند

اما بعد از همه ی اینها، من هنوز من هستم! اگر مغزم بر علیه ام شورش کند خب با دستم فکر میکنم! بدون فکر تلاش میکنم، اگر دستم نخواهد با هیچکس دست بدهد خب با مغزم به افکار دیگران متصل می شوم! بدون همه ی اینها زنده نخواهم بود ولی بخشی از هنر من، کنار هم نگه داشتن این شورشی هاست! یک سرکش که سایرین را رام می کند. اگر آن قلب توان پمپ کردن امید ندارد خب حتما امیدی وجود ندارد! آن را می سازم، آجر به آجر و سقفی برای آن بنا میکنم که با وجود اینکه معمار نیستم، هیچ باد و طوفان و پُتکی نتواند آن را فرو بریزد.

به هر حال زنده بودن، باعث امید است و امید باعث زندگی! مهم ترین سلاح دشمن تو پتکی ست که با آن به امیدت ضربه بزند. امید عامل تلاش است و برادر پشتکار، برادر بزرگتر.

حنجره ات توان عبور از زندان سکوت را ندارد؟ آب بنوش و داد بزن! آب نیست؟ فقط داد بزن، کمک نخواه، این توقع بی جایی ست چون سایرین یا دوستانی مانند خودت هستند، در حبس و یا دشمنانی که از التماس کردن تو لذت می برند، فقط میله هارو با دست فشار بده. فراموش کرده ای چه توانی در این جسم نهفته است؟

کهکشانی درون چشم های آرامت، آرام دورِ محور نگاهت می چرخد.
کهکشانی درون چشم های آرامت، آرام دورِ محور نگاهت می چرخد.

به کائنات امید داری؟ مگر دوران پرستش ستارگان به این دلیل تمام نشد که آنها بی فایده و ناتوان بودند؟ فقط به یک کهکشان ایمان داشته باش، بینش و امیدت! اگر در جنگلی خطرناک و تاریک بدوی، زخمی میشوی، آسیب میبینی. اگر ندوی مشعلی که در دست داری تا چند ساعت بعد خاموش خواهد شد. آرام هم راه بروی زخمی خواهی شد، خب بدو! شرایط همین است ولی همین مشعل امید هم اگر در دستت خاموش شود غذای گرگ های جنگل تنهایی و ناامیدی می شوی، چشمان هیچ شکارچی ای در تاریکی نمی بیند.

کسی که در سختی عبور از جنگل به تو کمک کند و همراه تو شود را باید تا آخر عمر قدر بدانی، دقیقا به این دلیل که خودش یا خاطره اش را از دست ندی.
کسی که در سختی عبور از جنگل به تو کمک کند و همراه تو شود را باید تا آخر عمر قدر بدانی، دقیقا به این دلیل که خودش یا خاطره اش را از دست ندی.




خب موقع شروع سلامتون نکردم اینجا میگم سلام! خودمم الان حالم عالیه پس اگه خوب ننوشتم چون این مطلب رو قبلا حس کردم نه الان که می نوشتم:)

نسخه ی صوتی شم درست کنم؟ تو کامنت ها یک نفرم بگه نسخه صوتی بساز کافیه تا دست به کار بشم

امیدوارم امیدوار باشی؛)