ویرگول
ورودثبت نام
امین
امیناحساس سوختن به تماشا نمی‌شود؛ آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم
امین
امین
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

اشتباه فکر می‌کردم

‌
‌

اگر اشتباه نکنم و درست گفته باشم، زمستان سال ۱۳۹۱ بود همه خانواده پدری ام دور هم جمع شده بودند و جمع شدگی متقارن با شب تولد من بود، تولد ۱۰ سالگی.

قبل از غروب به آرایشگاه رفته بودم، دقیقاً بخاطر دارم هنگام خروج از درب آرایشگاه صدای پرنده ها را که بعد از اندکی با صدای اذان همراه شد، وقتی پدرم مرا به خانه برد خودش نیامد، گفت برو دوش بگیر و به مامان بگو آماده بشه شب میریم مهمونی، هرچه پرسیدم کجا می‌روی نگفت ، به خانه نیامدن پدر مشکوک نبود ، جواب ندادنش مشکوک بود...

خلاصه کنم؛ شب یک جمع میهمانی‌ خانوادگی به راه شده بود، کودکی ۴ ساله هم در جمع ما بود، که بسیار محبوب دل پدر و مادرش بود؛ از قضا شرارت های خاصی هم داشت.

موقع بازی، پدرم مکررا می‌گفت داخل حیاط نروید، بهانه را هم سردی هوا قلمداد میکرد؛ اما مشکوک بود

از آنجایی که بسیار حرف گوش کن و مطیع بودم به حیاط نرفتم، بعد از کمی بازی و ورجه وورجه، خواستم که به سرویس بروم و سرویس در حیاط بود.

یقینا امر پدر در مواقع ضروری تبصره‌ی استثنا هم داشت، دستانم را شستم و از پله ها بالا میرفتم که وارد پذیرایی شوم منتهی قبل از آن برگشتم تا کفش های چسبی ام را در بیاورم...

خشکم زد، همه‌ی قفل ها شروع به باز شدن کردند، روی پراید نقره ای شوهر عمه ام یک کیک تولد بود، به یاد دارم که چه شکلی بود، بزرگ بود، پر از رنگ های مختلف، اولین باری بود که کیک تولدی متعلق به خودم را می‌دیدم

احساس گناه کردم، حس کردم تمام برنامه های پدر را برای خوشحالی خودم تباه کردم؛‌ به داخل آمدم و انگار مادرم فهمیده بود که من ناخواسته چیزی دیده ام، او همیشه با نگاه کردن به من همه چیز را میفهمد...


من را نشاندند روی مبل؛ یک احمق پیشنهاد داد که دو میز پذیرایی کوچک را کنار هم بچسبانیم و کیک را روی فضای ما بین دسته های آنها قرار دهیم، شمعی روشن کردند و چاقوی بزرگی به دستم دادند؛ گفتند آرزو کن...

اما

کمی عقب تر چند نفر آن کودک بازیگوش را کنترل میکردند که سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود، داعیه داشت که امروز روز تولد اوست، او باید کیک را ببرد و من در قامت یک ظالم هستم؛ متاسفانه مادربزرگ و پدر و مادرش که بسیار هواخواه او بودند مرا مجاب کردند که بگذارم اول او کیک را مقداری برش دهد؛ صدای نکره و چشمان اشک آلودش مرا مجاب کرد...

من و آرزویی که در دلم ماسیده بود کمی کنار رفتیم، آمد کنارم نشست،چاقو را از دستم کشید و انگار می‌خواست خش روی صورتم بگذارد.

قدش کوتاه بود و خواست کمی بالا بیایید تا راحت بنشیند؛‌ پایش به یکی از میز ها خورد، فضای خالی ما بین میز ها زیاد شد، کیک چپ کرد...

چاقو در دستش بود و به من نگاه کرد و مجدد نعره ای کشید، و برای اولین بار قلبم شکست

کسی به فکر قالی بود

کسی هم نگران چاقو دردست کودک

کسی دیگر هم نگران اشک های کودک

و فقط مادرم به من نگاه می‌کرد

تمام رنگ های موزون و جذاب آن کیک در هم آمیخته و زشت شده بود، من فقط به رفتار زشت بزرگتر هایم نگاه میکردم که میخواستند مرا فریب‌دهنده و توجیه بیاورند به آن کودک خرابکار نگاه می‌کردم که هم‌چنان دیگران در پی آرام کردنش بودند.


کمی بعد بخش هایی از کیک که قابل خوردن بود را میان چند نفر که دیابت نداشتند پخش کردند، خرابکار هم گرسنه شده بود و برایش سالاد الویه گذاشتند و چون ماست دوست داشت به او ماست هم دادند

من؟ بی اهمیت ترین چیز...

منتظر به پایان آن شب بودم...

آن شب با خودم فکر میکردم دیگر هیچ ۸ بهمنی بدتر از این نخواهد شد.

امین باغستانی ۸ بهمن ۱۴۰۴

کیک تولدتولدخاطرهغمکودکی
۲۷
۳۷
امین
امین
احساس سوختن به تماشا نمی‌شود؛ آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید