ویرگول
ورودثبت نام
امجد عبدی
امجد عبدیروزنامه‌نگار
امجد عبدی
امجد عبدی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

جاذبه‌ای که برای عشق هفت‌سالگی، کوتاه آمد

در محله‌ای زندگی می‌کردیم که قوانین فیزیک فقط تا ساعت شش عصر معتبر بودند و بعد از آن، هر چیزی امکان داشت. گربه‌ها فلسفی می‌شدند، سایه‌ها اضافه‌کاری می‌گرفتند و چراغ‌های خیابان گاهی بی‌هوا عاشق رهگذران می‌شدند.
در همین محله بود که من، در هفت‌سالگی، عاشق دختری شدم که می‌گفت می‌تواند «صدای تغییر رنگ آسمان» را بشنود. اسمش نگار بود و موهایش طوری موج داشت که انگار باد، از روی تعارف هر روز اول از آنها عبور می‌کرد.

عشق ما از جایی شروع شد که من در یک روز ظهر تابستانی برای جلب توجهش، مثل پهلوانان اسطوره‌ای، تصمیم گرفتم سنگی بردارم و آن را تا افق پرتاب کنم. اما چون سنگ پیدا نشد، یک کیک یزدی پرتاب کردم. نگارــ با خنده‌ای که اگر رسم بود باید روی نسخه‌های خطی ثبت می‌شد ــ گفت:
«تو احتمالاً تنها آدم دنیایی هستی که می‌تونه با شیرینی به کسی حمله کنه!»

از همان لحظه فهمیدم این عشق، نه زمینی است، نه آسمانی؛ چیزی است بین کتاب علوم و خواب نیمروز. نگار اعتقاد داشت هر چیزی یک «حالت احساسی پنهان» دارد. مثلاً می‌گفت اگر کفش‌هایت ناگهان سفت شد، یعنی امروز زمین با تو قهر است، اگر باد زودتر از موعد پیچید، یعنی کسی در نزدیکی دارد خجالت می‌کشد و اگر جهان برای یک ثانیه ساکت شد، یعنی دو نفر بی‌اجازه بزرگ‌ترها دلشان برای هم تکان خورده است.

یک‌بار وسط بازی هفت‌سنگ، دقیقاً همین اتفاق افتاد.
زمان ایستاد.
توپ در هوا خشک شد، بچه‌ها در ژست‌های نیمه‌کاره قفل شدند، حتی کبوتر بالای دیوار مثل عکس مانده بود. فقط من و نگار تکان می‌خوردیم. نگار آرام گفت:
«نگران نشو… عشق‌های کودکانه گاهی زیادی دقیق عمل می‌کنن. وقتی یکی از ما زیادی اون یکی رو دوست داشته باشه، جهان یه لحظه مکث می‌کنه ببینه ما چی کار می‌کنیم.»

بعد با یک فوت کوچک، توپ دوباره سقوط کرد و جهان ری‌استارت شد؛ مثل کامپیوتری که حافظه مرورگرش پر شده باشد. هیچ‌کس چیزی نفهمید، اما من مطمئن بودم که آن لحظه دقیق‌ترین اندازه‌گیری عشق در تاریخ کودکی بشر بود.

چند سال بعد، وقتی نگار با خانواده‌اش از همسایگی ما رفت و محله دوباره کاملاً در اختیار قوانین فیزیک قرار گرفت، تازه فهمیدم عشق کودکانه چطور کار می‌کند:
نه منطق دارد، نه زمان‌بندی، نه نسخه‌ای برای تکرار.
بیشتر شبیه رؤیایی است که یک‌بار در عمرت، جهان برایش از روی ادب کلاهش را برمی‌دارد.

گاهی شب‌ها وقتی باران می‌بارد، گوش می‌دهم.
شاید اغراق باشد،
اما حس می‌کنم قطره‌ها با هم پچ‌پچ می‌کنند؛
انگار دارند از روزی حرف می‌زنند که جهان برای ما ایستاد…
و فقط ما دو نفر تکان خوردیم.

کیک یزدیعشقکودکیداستانداستانک
۱۴
۳
امجد عبدی
امجد عبدی
روزنامه‌نگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید