ویرگول
ورودثبت نام
امجد عبدی
امجد عبدیروزنامه‌نگار
امجد عبدی
امجد عبدی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

زندگی‌ای که فرو نمی‌ریزد، فقط هر روز کمی بیشتر ترک می‌خورد

در حاشیه‌ شهری که همیشه انگار یک‌قدم عقب‌تر از زمان مانده بود، مردی زندگی می‌کرد که هیچ‌کس اسمش را درست یادش نمی‌آمد. نه مهم بود، نه لازم. خودش هم مدت‌ها بود اسمش را فقط برای امضای برگه‌های بانکی بی‌پول به کار می‌برد.

زندگی‌اش مثل خانه‌اش بود: کج، پر از ترک و همیشه چیزی آماده‌ سقوط. صبح‌ها که بیدار می‌شد، اولین صدایی که می‌شنید نه صدای پرنده بود، نه رادیو، بلکه صدای غرغر سماوری که به‌نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است بگوید: «منم خسته شدم، باورت نمی‌شه؟»

مرد، هر روز مثل کسی که دنبال چیزی گم‌شده باشد، از خانه بیرون می‌رفت. نه اینکه امید داشته باشد پیدا کند؛ نه. فقط اجازه نمی‌داد ناامیدی بفهمد که تسلیمش کرده. گاهی کفش‌هایش آن‌قدر خسته بودند که صدای‌شان از خودش بلندتر بود؛ قدم‌هایی که انگار هر کدام یک آه بودند.

محله‌اش جای غریبی بود. فقر در آنجا فقط یک وضعیت نبود، موجودی زنده بود؛ با پاهای لاغر، دست‌های دراز و چشمانی که همه چیز را می‌دید و حتی از پشت درهای بسته هم وارد خانه‌ها می‌شد. شب‌ها می‌نشست روی کول آدم‌ها، طوری که حتی خواب هم وزن داشت.

مرد، یک‌بار عاشق شده بود. یا شاید خیال کرده بود عاشق شده. زن، آرام بود، مثل ظهرهای تابستانی قبل از طوفان. می‌گفت: «زندگی همیشه یه جوری درست می‌شه.»
اما نشد.
زن رفت، با آخرین بقایای امیدش.
مرد ماند، با خانه‌ای که سقفش چکه می‌کرد و خاطراتی که نه پاک می‌شدند، نه خشک.

از آن روز به بعد، چیزهای عجیبی در زندگی‌اش شروع شد؛ چیزهایی که هیچ‌کس باور نمی‌کرد:

شب‌ها، وقتی چراغ را خاموش می‌کرد، سایه‌اش روی دیوار می‌نشست و با او حرف می‌زد. می‌گفت: «اگه ادامه بدی، چیزی تغییر می‌کنه؟»
و مرد جواب نمی‌داد، چون نمی‌دانست.

گاهی پنجره، باد را راه نمی‌داد. می‌گفت: «این خونه دیگه طاقت لرزیدن نداره.»
یخچال هر بار که باز می‌شد، نفس عمیقی می‌کشید، انگار از گرسنگی او شرمنده است.

یک‌بار هم، در تاریکیِ سحر، صدای خیابان را شنید که می‌گفت: «من شاهد هزار جور شکست بودم، اما شکست تو یه طعم دیگه داره. نه پر سروصداست، نه کم‌اثر. یه‌جور آهِ ممتده.»

مرد خندید؛ اولین‌بار بعد از مدت‌ها.
گفت: «شاید چون دیگه ازت توقعی ندارم.»

با این همه، چیزی در دلش هنوز خاموش نشده بود. نه امید؛ امید سال‌ها پیش رفته بود. چیزی شبیه هُل دادن زندگی با یک انگشت، فقط برای اینکه نیفتد.

هر روز که می‌گذشت، او بیشتر شبیه شیشه‌ای ترک‌خورده می‌شد؛ ترک‌هایی که نور از میان‌شان رد می‌شد، اما نه برای روشن کردن فضا—فقط برای اینکه ثابت کند هنوز می‌شود شکست و زنده ماند.

و این مرد، با زندگی شکست‌خورده‌اش، هنوز هر شب در خانه‌ای می‌خوابید که دیوارهایش در خواب به هم می‌گفتند:
«عجیبه… با این همه شکست، هنوزم آدمه.»

داستان کوتاهداستانداستانکرمان
۱۴
۰
امجد عبدی
امجد عبدی
روزنامه‌نگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید