ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
بادکنک
بادکنک
خواندن ۶ دقیقه·۱۲ روز پیش

تمیزکاری ...

آخر هفته بود و داشت خانه را تمیزکاری می کرد ...
همینطور که مشغول کار بود، چند باری از جلوی آینه ی قدّی، با بی اعتنایی و بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد رد شد، اما سنگینی نگاهش را احساس می کرد ... کسی در آینه بود که گویی حرفی داشت ...
بعد از کمی مرتب سازی و جابجایی، به سراغ گرد گیری رفت. یک آب پاش فشاری و یک دستمال کهنه برداشت و مشغول گردگیری وسایل خانه شد تا اینکه نوبت به آینه رسید ...

از دور با بی میلی نگاهی به آینه انداخت، اصلا دلش نمی خواست با او رو در رو شود، اما چاره ای هم نبود، آینه حسابی کثیف و پر از لکه شده بود و باید تمیز میشد ...
عزمش را جزم کرد، قیافه ای مصمم به خودش گرفت، ریه هایش را از هوا پُر و با فشار خالی کرد و با بالا آوردن آب پاش همچون یک اسلحه، به سمت آینه رفت ...
بدون اینکه به چشمانش نگاه کند روبروی آینه قرار گرفت و چند بار مایع شیشه پاک کن را به جاهای مختلف آینه افشاند و شروع به دستمال کشیدن کرد.
فضا کاملا ساکت بود و هیچ صدایی به جز صدای جیر جیر حاصل از سابیده شدن سطح آینه شنیده نمیشد. آینه پر از لکه بود و تمیز شدنش چند دقیقه ای طول کشید ...
در این مدت دو سه باری چشم در چشم شدند، اما به سرعت نگاهش را دزدید و به کارش ادامه داد!
تمیزکاری آینه به اتمام رسید. او رفت تا دستمال و دستانش را در سینک آشپزخانه بشوید و برای خودش یک لیوان چای بریزد و قدری استراحت کند.
با لیوانی در دست برگشت و روی مبل راحتیش همراه با آهی کشدار نشست ... هنگام نوشیدن چای، تصویرش در آینه افتاده بود اما او توجهی نمی کرد تا اینکه ناگهان از روی مبل بلند شد و با لیوان چای به سمت آینه رفت ...
رو در رویش ایستاد و با ابروانی گره کرده گفت: چیه!؟ از صبح زل زدی به من که چی بشه؟! چی می خوای بگی؟! انتظار داشتی چیکار کنم؟! با مشت بکوبم تو دهنش آره؟! من حوصله ی یکی به دو کردن با آدمای بی شعوری مثل اونو ندارم، هر کی هم هر چی می خواد بگه بذار بگه، به جهنم ... اصلا بذار فکر کنه ازش ترسیده م ...
آره باید بهش می گفتم تو بی شعورترین و چندش آور ترین آدمی هستی که تو کل عمرم دیده م، باید بهش می گفتم که همه ی شرکت ازت فراری هستن انقدر که منفوری، همه پشت سرت حرف میزنن انقدر که آشغالی، باید بهش می گفتم که همه مسخره ت می کنن چون مثل دلقکا لباس می پوشی و انقدر احمقی که تازه احساس خوش تیپی هم می کنی ...
ولی من وقتی عصبانی میشم همه ی حرفام یادم میره، کنترلم رو از دست میدم ... چی!؟ آره اون به خیال خودش برنده ی اون بحث بود ولی اصلا مهم نیست چون همه ی دنیا می دونن اون یه تیکه تاپاله ی گاوه، همه حقو به من میدن ...
حتی اگه ندن هم اصلا برام مهم نیست، حله؟ تمومه؟ دیگه حرفی نداری؟ دیگه اون نگاه های لعنتیت رو تموم می کنی؟!
من چه می دونم آینده م چی میشه؟! همینه که هست دیگه، همینه که داری می بینی ...
می بینی که بیشتر از این نمی تونم پول دربیارم، این دیگه تهِ زورمه تازه اگه کارمو از دست ندم ... خب به جهنم که همه ی هم سن و سالای من اوضاعشون از من بهتره ... اصلا داداش آره، من بلد نیستم، من بی عرضه م، من گند زدم، خب که چی؟! می خوای حالا چیکار کنم!؟ خودمو از پنجره بندازم پایین؟! ...
اَه ... یادم رفت شیشه های پنجره رو دستمال بکشم، ببین چقدر کثیفه ...
در ضمن اون پنجره نرده داره نمیشه از‌ش پرید پایین ... تازه بپرم هم قطعا نمی میرم، اگه زنده بمونم تو خرج بیمارستانو میدی؟! بدبخت تو حتی بیمه هم نداری ...
چی؟! به مامان سر بزنم؟! ... فعلا که نه پول دارم نه مرخصی، نه حال درست درمونی دارم ... مامان خیلی تیزه وقتی حالم بده سریع متوجه میشه ... یه وقتی میرم که یذره حالم بهتر باشه ... وای ... روز مادر هم نزدیکه، یه چیزی هم باید براش بگیرم ...
چه می دونم!؟ اون طفلک که انتظاری نداره ولی بالاخره وظیفه مه یه هدیه ای چیزی ... کاش یه مقدار پس انداز داشتم ...
آره می دونم شما صد دفعه گفتی ولی من گوش نکردم، خب حالا که چی؟! می خوای محاکمه م کنی به سلابه بکشیم؟! ...
هما!؟ ازش خبر ندارم، بره گم شه بابا ... آره اینجوری درباره ش حرف نمی زدم ... دختر خوبیه ولی من از پس مخارجش بر نمیومدم، به خیال خودش می خواست به من فشار بیاره که مثلا من یه ذره به فکر باشم ... پول دربیارم وام بگیرم کوفت و زهر مار بخرم ... زندگی درست کنیم ... انگار من خودم نمی دونم زندگی خرج داره ...
نشد دیگه ولم کن، من با این درامد نمی تونم ازدواج کنم داداش ... هر کی هم باشه ... فرشته ی آسمونی هم که باشه بالاخره بعد از یه مدتی صداش درمیاد دیگه ... میذاره میره ... دیدی که اینم که واقعا دختر خوبی بود گذاشت رفت، چرا!؟ چون داداشت همونقدر که قلبش پر از احساسه، همونقدرم جیبش خالی از اسکناسه ...
چی!؟ ... چرت میگی تو هم واسه خودتا ... چرا باید جلوشو می گرفتم!؟ آره می دونم اونم منتظر بود برم دنبالش، دلش می خواست جلوشو بگیرم نذارم بره ... فکر کردی خودم  دلم نمی خواست!؟ ... الاغ ... من پا رو دلم گذاشتم که لااقل این بچه بره پی زندگیش شاید خوشبخت  بشه ...
بذار فکر کنه دوستش نداشتم، بذار خیال کنه من یه احمق دست و پا چلفتی بی سر و پای بی احساسم ... چی!؟ با دلم چیکار می کنم!؟ (خنده ی عصبی) با مزه بود ... چی زر میزنی اَخَوی!؟ آدمی که پول نداره، پشت نداره، گه می خوره عاشق بشه ...
چند لحظه نگاهش را از آینه برگرفت و ناگهان دوباره به سمتش برگشت...
سهم امثال من از عشق، ته تهش یه جفت مرغ عشقه ... تازه اونم اگه مثل اون سری دلم براشون نسوزه و آزادشون نکنم!
تموم شد اوامرتون!؟ اجازه می بفرمایین برم!؟
من نمی دونم ... من چه می دونم تا کی قراره اینطوری پیش بره؟! مگه نمی بینی دارم همه ی زورمو میزنم؟ حتی صبح جمعه پا شده م دارم تمیزکاری می کنم، گردگیری می کنم (خنده تمسخر آمیز) منی که فقط یه جمعه رو برای استراحت دارم ... یادته قبلا تا ظهر می خوابیدم!؟ حالا دیگه نمی تونم ... دیگه خواب درست درمونم ندارم داداش، بفهم ... این تهِ زورمه ... لعنت بهت، اَه ...
لعنتی پول شارژم ندادم، چقدر بود!؟ الان این بی ناموس باز میاد دم در میره رو اعصابم ... چقدر پول دارم اصلا!؟ ...
ببین لطفا دیگه دست از سرم بردار خب!؟ واقعا دیگه حوصله تو ندارم، جدی دارم میگم، یه ذره دیگه بری رو مخم، به خدا قسم از همین پنجره ای که داری می بینی پرتت می کنم پایین که هزار تیکه بشی ... فهمیدی!؟
انقدرم به من زل نزن ... این زندگی سگی، همه ی چیزیه که از من برمیاد، بیشتر نمی تونم، بهتر بلد نیستم، لعنت به تو، لعنت به همه تون، لعنت به اون دختره و اون پنجره و این زندگی سگی و ... لعنت به همه ی آدما ...
این ها را گفت، لیوان چای سرد شده اش را روی میز توالت گذاشت و با عصبانیت رفت داخل توالت و در را محکم به هم کوبید ...
و باز هم آینه تنها ماند با پنجره ای در او و سکوتی دوباره ...

پولآینهزندگیتنهاییداستانک
۲۷
۱۱
بادکنک
بادکنک
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید