ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
بادکنک
بادکنک
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

قرار ساعت پنج

نمی تونم ذهنمو مرتب کنم، همینطوری یه تصاویری و یه مفاهیمی و یه جمله هایی میان و میرن ... بدون اینکه ربطی به هم داشته باشن، بدون اینکه انسجامی در کار باشه، مثل دیوونه ها ... که لازم نیست کاراشون معنایی داشته باشه ...
نمی‌دونم ... نمی تونم افکارمو مرتب کنم، راستش نیازی هم نمی بینم، همینطوری هستیم دیگه، چه نیازی به نظم هست؟ اصلا نظم چی هست؟
جالبه که واقعا نمی تونم فکر کنم ... شاید اگه در گذشته این اتفاق برام می افتاد، می ترسیدم یا ناراحت میشدم، اما حالا نه ... اتفاقا باحاله و جالبه که ...
پس میشه اینطوری هم بود، عجب عالمی داره دیوونگی ... اصلا چه نیازیه همه چیز مرتب باشه؟ چه نیازیه همه چی به همه چی ربط داشته باشه؟! چه نیازیه همیشه کارها منتهی به نتیجه بشن؟! اصلا این چیزا به ما چه ربطی داره؟
جالبه، اصلا نمی تونم ربط چیزا رو به هم بفهمم ... جالبه که اهمیتی هم برام نداره، احساس رهایی عجیبی می کنم ...
خب حالا که چی؟ تو واقعا خیال می کنی بدون منطق نمیشه زندگی کرد؟ واقعا فکر می کنی حالت از ما دیوونه ها بهتره؟! اگه حالت بهتره، چرا همش حالت بده؟! اگه من مریضم و تو نیستی پس چرا تو ناراحتی و من خوشحالم!؟ پس یعنی اینکه تو ناراحتی و همش فکر و خیال می کنی، یعنی سالمی!؟! و من که می خندم یعنی مریضم!؟!
حالتو نمی فهمم رفیق، تو هم حال منو حالیت نیست، راستش اصلا دلم نمی خواد جای تو باشم ... خدا کنه حالت زودتر رو به راه شه ...
اصلا دلم نمی خواد فکر کنم ... فکر کردن فقط یه جا به درد می خوره، فقط موقع نقشه کشیدن ... من که اصلا حوصله ی نقشه کشیدنو ندارم ...
یه زمانی نقشه های خوبی می کشیدم ولی بعدش فهمیدم که نقشه کشیدن خیلی کار احمقانه و مسخره و ساده لوحانه ایه، حتی اگه هوشمندانه باشه ...
تو هنوزم داری نقشه می کشی؟! آره منظورم خود تو هستی ...

راستش توی دلم دارم هر هر بهت می خندم ... توی دلم می خندم که یه وقت ناراحت نشی ... به نقشه هات نمی خندم، من که از نقشه هات خبر ندارم ... به خودت می خندم که هنوزم داری نقشه می کشی ... که هنوز دوزاریت نیفتاده ... چقدر ساده ای تو رفیق ...
اصلا دلم نمی خواد فکر کنم، حالم بد میشه وقتی زور میزنم ذهنمو مرتب کنم، بهتره همینطوری فقط زندگی کنم ...
آره ... دیوونه خونه جای خیلی خوبیه ... واقعا مثل بهشته ... احمقای اون بیرون دارن خودشونو می کشن ... چه کار خوبی کردن دیوونه ها رو از احمقا سوا جدا کردن ...
حتما نقشه ی احمقانه ی یکی از اون احمقا بوده ... به خیال خودش داشته خودشونو از شرّ ما خلاص می کرده ... در صورتیکه این ماها هستیم که از شرّشون راحت شدیم ...
ولی من اگه بودم این کارو نمی کردم ... آدمای اون بیرون به دیوونه ها خیلی نیاز دارن، دارن با دستای خودشون خودشونو میکشن ...
امروز با یه دوستم قرار گذاشتیم که دوتایی بشینیم به تماشای روبرو ... اون البته پیشم نیست، توی اتاق بغلیه ... درهای اتاقامون قفله ولی ما هنوزم می تونیم با هم حرف بزنیم ...
قرار شد ساعت پنج، دوتایی بشینیم روبروی هم و دیوار روبرو رو تماشا کنیم ... اونقدر که جای نگاهمون روی دیوار بمونه ...
اتاقمون پنجره نداره ولی دیوار که داره، دیوار هم اندازه ی خودش تماشاییه ...
قرارمون ساعت پنجه، ولی ساعت نداریم ... حالا از کجا بفهمیم ساعت پنج شده!؟
عیبی نداره، هر وقت وقتش بشه خودمون می فهمیم، مثل وقتی گشنه مون میشه ...
چه جالب ... دیگه هیچی مهم نیست ... کاشکی زودتر اینو می فهمیدم ...

روانشناسیداستاندیوانهتفکراتاقک
۳۳
۶
بادکنک
بادکنک
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید