
اعترافی درباره یک شب بیکلمه
شاید همهچیز از همان جایی شروع شود که اصلاً شروعی در کار نباشد. جایی که آدم فقط تماشاگر خودش باشد، نه راوی.
مثل همان روزی که با خواهرم به دانشگاه رفته بودیم. او با هیجان از روزی که پیش رو داشت حرف میزد، اما من فقط به سفرهی شام نگاه میکردم و در ذهنم حساب میکردم امروز چند کلمه قرار است بگویم. حتی گاهی فکر میکنم شاید آنقدر حرفهایم برای دیگران مهم نباشد که بهتر است همان نشنیده بماند.
کلمات؛ پناهگاه نامرئی انسانها
گاهی آدم نیاز دارد خودش را خالی کند، اما سؤال اینجاست: کجا و برای چه کسی؟
روانشناسها میگویند بنویسید و بعد دور بیندازید. شاید هم راه امنتری باشد، چون دستکم چیزی از شما جایی باقی نمیگذارد.
گاهی هم آدم فکر میکند اگر در اتوبوس کنار یک غریبه بنشیند و همهی زندگیاش را تعریف کند، بعداً همان حرفها تبدیل به دردسر نشود. اما واقعیت این است که گفتنِ بیمرز، شبیه امضای یک چک سفید است.
برای همین وقتی کسی میگوید «درد و دل کن»، معمولاً جوابم این است که: من درد دل ندارم، فقط گاهی دلدرد دارم، آن هم با یک قرص ساده حل میشود.
آدمهایی که حرف نمیزنند کجا میروند؟
خیال، امنترین پناه آدمهای ساکت است.
در خیابان خیال، کسی سرزنش نمیکند، کسی نمیپرسد چرا کم حرف میزنی یا چرا اینهمه در خودت فرو رفتهای.
اما مشکل اینجاست که کمکم به حرف زدن در ذهن عادت میکنی. مثلاً جلوی آینه، انگار داری برای یک جمع بزرگ صحبت میکنی، از روزمرگیهایت میگویی و لبخند میزنی.
اما کافی است کمی بچرخی، آنوقت هزار چشم نگران را حس میکنی که بیشتر از شنیدن، در حال قضاوتاند.
نوشتن؛ ارزانترین شکل درمان
نوشتن، یک جهان جداگانه است.
در قرآن هم به قلم سوگند خورده شده، و همین کافی است که بفهمیم نوشتن چیزی فراتر از کنار هم چیدن واژههاست.
گاهی وقتی چیزی روی کاغذ میآید، راهحل هم همراهش پیدا میشود. گاهی هم نه، اما دستکم ذهن سبکتر میشود.
برای همین است که تراپیستها میگویند بنویس چه چیز حالت را خوب میکند و چه چیز خراب. حتی در بعضی شیوههای درمانی، نوشتن خودش بخشی از روند بهبود است.
کلمات در عصر ایموجی و استوری
امروز ارتباطها خلاصه شدهاند به چند قلب و چند شکلک.
گاهی فکر میکنم اگر به جای آنها یک جمله گفته شود، چقدر متفاوت میشود. مثلاً به جای یک ایموجی خنده، فقط نوشته شود: «واقعاً خندیدم».
لحن در پیامها گم میشود و همین گمشدن، سوءتفاهم میسازد. یک جمله ساده میتواند هم مهربانی باشد، هم قضاوت، بستگی دارد چطور خوانده شود.
وقتی جامعه از بعضی کلمات میترسد
گاهی حتی یک جملهی معمولی هم سوءبرداشت میشود.
مثلاً به کسی میگویی «چشم، خانم دکتر» و ناگهان فکر میکند کنایهای پشتش پنهان شده. یا میگویی «خدا خیرت بده» و طرف در ذهنش دنبال معنی پنهان میگردد.
انگار کلمات دیگر بیگناه نیستند، مدام باید از خودشان دفاع کنند.
اگر کلمات حذف شوند چه میشود؟
اگر کلمات نباشند، ارتباطها ناقصتر از همیشه میشوند.
خیلی چیزها ناگفته میماند. احساسات در ایموجیها جا نمیشوند. قصهها به جای روایت، تبدیل به اشاره میشوند.
حتی لالاییها، نامهها، خاطرهها… همه در حد یک اشارهی کوتاه خلاصه میشوند.
ما با کلمات زنده میمانیم
کلمات فقط ابزار نیستند، بخشی از زندگیاند.
با آنها ارتباط میسازیم، اعتماد میسازیم، حتی گاهی خودمان را میفهمیم.
شاید به همین دلیل است که در آگهیهای شغلی همیشه نوشته میشود «توانایی ارتباط مؤثر». چون کسی که خوب حرف میزند، بهتر دیده میشود، بهتر فهمیده میشود.
در دنیایی که سرعت بیشتر از معنا حرکت میکند، کلمات هنوز یکی از معدود چیزهایی هستند که میتوانند ما را به هم وصل نگه دارند.
در عصر ایموجیها و پیامهای کوتاه، تو چطور با کلماتت خودت را نگه میداری؟
تا حالا شده حس کنی زبانت دارد کمکم به یک سری اشاره تبدیل میشود، نه گفتوگو؟