ویرگول
ورودثبت نام
آنه^^
آنه^^[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]
آنه^^
آنه^^
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

خب؟ تعریف کن...

بهم نگاه کرد و گفت:« خب؟ تعریف کن...»

- چیو؟

- هر چی دوست داری.

- هر چی؟

ابروهاشو بالا انداخت و با خنده گفت:« مگه چی گفتم که انقدر تعجب کردی؟»

سرمو پایین انداختم:« آخه همیشه بهم گفتن زیاد حرف می‌زنم. بهم گفتن باید بیشتر سکوت کنم و اجازه بدم بقیه حرف بزنن. گفتن نیاز نیست انقدر همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم و بهتره سریع‌تر تمومش کنم.»

دستش رو مشت کرد و زیر چونش گذاشت:« من بهت گوش می‌کنم. می‌خوام همه چیو مو به مو و با جزئیات برام تعریف کنی. هر چیزی که توی ذهنت اومد رو بگو و از هیچی چشم پوشی نکن.»

- واقعا؟

- واقعا!


- ... گفتم:« تو حتی حاضر نیستی حرفامو بشنوی! اون وقت من ازت توقع دارم که درکم کنی!» بعد اون گفت...

- خب؟ چی گفت؟

- ...

- چرا ساکت شدی؟

- دارم زیادی حرف می‌زنم؟ خستت کردم؟

- نه! اصلا! تعریف کن.

لبخند زدم و ادامه دادم:« بعد اون گفت...»


دستامو روی میز گذاشتم و گفتم:« همین دیگه...»

- ازت یه خواهشی دارم. لطفا هیچ موقع خودت رو محدود نکن. به حرفای اونا اهمیت نده و سعی نکن خودت رو به خاطر اونا تغییر بدی. تو همین‌جوری که هستی دوست داشتنی‌ای. لازم نیست جلوی خودت رو بگیری. از به زبون آوردن افکارت نترس و خودت باش. خودِ خودت...

بهش نگاه کردم و لبخند زدم.

- خانوم؟ خانوم؟ ببخشید؟

سرم رو برگردوندم:« بله؟»

- می‌خواستم ببینم اگه منتظر کسی نیستین صندلی رو به روتون رو بردارم. سر میزمون صندلی کم داریم.

آهی کشیدم و گفتم:« نه... منتظر کسی نیستم...»

داستان کوتاهدلنوشتهخیالآرزو
۴۶
۲۴
آنه^^
آنه^^
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید