
بهم نگاه کرد و گفت:« خب؟ تعریف کن...»
- چیو؟
- هر چی دوست داری.
- هر چی؟
ابروهاشو بالا انداخت و با خنده گفت:« مگه چی گفتم که انقدر تعجب کردی؟»
سرمو پایین انداختم:« آخه همیشه بهم گفتن زیاد حرف میزنم. بهم گفتن باید بیشتر سکوت کنم و اجازه بدم بقیه حرف بزنن. گفتن نیاز نیست انقدر همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم و بهتره سریعتر تمومش کنم.»
دستش رو مشت کرد و زیر چونش گذاشت:« من بهت گوش میکنم. میخوام همه چیو مو به مو و با جزئیات برام تعریف کنی. هر چیزی که توی ذهنت اومد رو بگو و از هیچی چشم پوشی نکن.»
- واقعا؟
- واقعا!
- ... گفتم:« تو حتی حاضر نیستی حرفامو بشنوی! اون وقت من ازت توقع دارم که درکم کنی!» بعد اون گفت...
- خب؟ چی گفت؟
- ...
- چرا ساکت شدی؟
- دارم زیادی حرف میزنم؟ خستت کردم؟
- نه! اصلا! تعریف کن.
لبخند زدم و ادامه دادم:« بعد اون گفت...»
دستامو روی میز گذاشتم و گفتم:« همین دیگه...»
- ازت یه خواهشی دارم. لطفا هیچ موقع خودت رو محدود نکن. به حرفای اونا اهمیت نده و سعی نکن خودت رو به خاطر اونا تغییر بدی. تو همینجوری که هستی دوست داشتنیای. لازم نیست جلوی خودت رو بگیری. از به زبون آوردن افکارت نترس و خودت باش. خودِ خودت...
بهش نگاه کردم و لبخند زدم.
- خانوم؟ خانوم؟ ببخشید؟
سرم رو برگردوندم:« بله؟»
- میخواستم ببینم اگه منتظر کسی نیستین صندلی رو به روتون رو بردارم. سر میزمون صندلی کم داریم.
آهی کشیدم و گفتم:« نه... منتظر کسی نیستم...»