
راستش به این روزها که فکر میکنم، میبینم که پذیرش تمام شدنها برایم سخت است. نمیتوانم چشمم را روی همهی خاطراتم ببندم و با خودم بگویم: «ببین! همه چی تموم شده! بیخیال شو!» بیخیال شدن برایم سخت است. فراموش کردن برایم سخت است. در لحظه زندگی کردن آنهم وقتی که هر چیز کوچکی میتواند مرا پرت کند وسط دریای عمیق خاطرات تلخ، سخت است. کنترل احساساتم را از دست دادهام و یکهو میزنم زیر گریه. زود خشمگین میشوم و داد میزنم و حرفهایی میزنم که زود از گفتن آنها پشیمان میشوم. برای شاد بودن به هر سمت چنگ میاندازم تا شاید طناب پوسیدهی امیدم را دوباره پیدا کنم و محکم در دست بگیرم و سعی کنم خودم را بالا بکشم. کتاب میخوانم، موسیقی گوش میکنم، مینویسم و باز هم مینویسم تا شاید بین واژهها، نتها و یا شعرها خودم را پیدا کنم؛ اما انگار یک جایی وسط سیاهیها نشستهام، زانوهایم را بغل کردهام و تنهای تنها اشک میریزم. این روزها بیشتر از همه خودم را کم دارم. خودِ خودم را...
1405/1/8