غروب، آهسته روی جاده مینشست.
آسمان رنگِ خاکستر گرفته بود.
نه روشن.
نه تاریک.
و همین، همهچیز را اشتباهتر نشان میداد.
ماشین در جادهای باریک پیش میرفت.
از دو طرف، درختهای خشک بالا آمده بودند.
هیچکس زیاد حرف نمیزد.
فقط صدای موتور بود.
و گاهی خشخشِ لاستیکها روی شن.
«هنوزم میتونیم برگردیم.»
سامان، بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«تو که از اولم نمیخواستی بیای.»
امیر چیزی نگفت.
نیلوفر کنار پنجره نشسته بود.
تمام مسیر، بیرون را نگاه میکرد.
نه به منظره.
بیشتر انگار منتظر بود چیزی را ببیند.

بیشتر شبیه مدرسهای قدیمی بود تا درمانگاه.
ساختمان پشت حصاری زنگزده، در سکوت ایستاده بود.
دو طبقه.
طولانی.
با پنجرههایی بلند که بیشترشان شکسته بودند.
تابلوی فلزیِ ورودی هنوز سرِ جایش ایستاده بود.
زنگزده.
فرسوده.
انگار سالها زیر باران مانده باشد.
فقط چند حرفش هنوز خوانده میشد:
«…مانگاه مهر…»
سامان زیر لب گفت:
«خب… این دیگه رسماً فیلم ترسناکه.»
اما این بار، هیچکس نخندید.
صدایش در محوطه پیچید.
بلندتر از چیزی که باید میبود.
و بعد—
دوباره سکوت.
حیاط درمانگاه پر از علفهای هرز بود.
تابِ زنگزدهای در گوشهٔ حیاط آرام تکان میخورد.
با اینکه بادی نمیوزید.
همان لحظه، اولین حسِ اشتباه سراغم آمد.
نه ترس.
چیزی ظریفتر.
مثل وقتی وارد خانهای میشوی و ناگهان حس میکنی چیدمانش کمی غلط است.
نه آنقدر که فوراً بفهمی چرا.
اما آنقدر که آرامآرام روی اعصابت راه برود.
ساختمان، بیش از حد سالم بود.
برای جایی که سالها متروکه مانده.
دیوارها ترک داشتند.
رنگها ریخته بودند.
اما بعضی قسمتها—
انگار تازه فرسوده شده بودند.
انگار ساختمان داشت ادای یک جای متروکه را درمیآورد.
بوی رطوبت در راهروها مانده بود.
چراغقوهها روشن شدند.
نورشان روی کاشیهای ترکخورده لغزید.
اتاقها خالی بودند.
تختهای فلزیِ زنگزده.
کمدهای باز.
پروندههای پوسیده روی زمین.
نه در ظاهر.
در حس.
مثلاً راهروها، نباید اینقدر طولانی میبودند.
یا بعضی اتاقها، بزرگتر از چیزی بودند که باید میبودند.
چندبار حس کردم نقشهٔ ساختمان را فراموش کردهام.
انگار وقتی نگاه نمیکردیم، فاصلهها آرام جابهجا میشدند.
امیر گوشیاش را بالا آورد.
«اینجا GPS هم قاطی کرده.»
سامان خندید.
«آره خب… روحا معمولاً اینترنتو دوست ندارن.»
اما صدایش خشک بود.
پلهها زیر قدمهایمان ناله کردند.
و همانجا، برای اولین بار، فکر کردم صدای دیگری هم هست.
خیلی آرام.
مثل کشیده شدنِ چیزی روی زمین.
ایستادم.
«شنیدین؟»
همه ساکت شدند.
چند ثانیه فقط صدای نفسهایمان بود.
هیچکس تکان نخورد.
نیلوفر آرام گفت:
«ما چهار نفریم دیگه… نه؟»
سکوت کش آمد.
بعد سامان پوزخند کوتاهی زد.
«امیدوارم.»
امیر گفت:
«زیادی فیلم ترسناک دیدین.»
اما موقع گفتنش، خودش هم یکبار به راهرو پشت سرمان نگاه کرد.
نیلوفر آرام گفت:
«این ساختمون صدا رو عجیب برمیگردونه.»
حق داشت.
گاهی صدای قدمهایمان از جهتی میآمد که کسی آنجا نبود.

دری فلزی، نیمهباز مانده بود.
روی تابلوِ زنگزدهاش فقط یک کلمه هنوز خوانده میشد:
داخل، قفسهها روی هم افتاده بودند.
کاغذهای خیس کف اتاق پخش شده بود.
سامان گفت:
«اگه قراره چیزی پیدا کنیم، احتمالاً اینجاست.»
پوشهها پوسیده بودند.
بیشتر نوشتهها از بین رفته بود.
پروندههای بیماران.
قبضهای قدیمی.
نامههای اداری.
هیچچیز مهمی پیدا نمیشد.
و عجیب این بود که هرچه بیشتر میگشتیم،
بیشتر حس میکردم دیر رسیدهایم.
انگار چیزی پیش از ما از این اتاق عبور کرده بود.
بعد نیلوفر گفت:
«اینجا رو ببینین.»
کنار یکی از قفسههای افتاده، بخشی از دیوار رنگِ متفاوتی داشت.
مستطیلی کمرنگ.
انگار سالها چیزی آنجا نصب بوده.
دستش را روی دیوار کشید.
«شاید تابلو بوده.»
اما نیلوفر سر تکان داد.
«نه.»
چند لحظه به دیوار نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«انگار یه چیزی رو از اینجا برداشتن.»
کسی چیزی نگفت.
نور چراغقوه روی دیوار لرزید.
و برای لحظهای، حس کردم ردّی باریک روی گچ دیده میشود.
چیزی شبیه خطوطِ یک نقشه.
پلک زدم.
دیوار عادی بود.
امیر گفت:
«خب؟ الان چی؟»
هیچکس جواب نداد.
چون همان لحظه، صدایی آمد.
تق.
تق.
صدایی آرام.
منظم.
مثل برخورد چیزی فلزی به جایی دور.
سامان چراغقوه را چرخاند.
راهرو خالی بود.
اما صدا قطع نشد.
تق.
این بار نزدیکتر.
صدا، به دیوارها میخورد و برمیگشت.
اما عجیبتر از خودِ صدا، این بود که نمیشد فهمید از کجا میآید.
انگار تمام ساختمان، همزمان آن را تکرار میکرد.
و ناگهان، همان حسِ خواب برگشت.
حسِ ایستادن کنار چیزی عمیق.
چیزی که دیده نمیشد—
اما بیدار بود.
نیلوفر خیلی آرام گفت:
«باید بریم.»
هیچکس مخالفت نکرد.
و هرچه جلوتر میرفتیم، حس میکردم ساختمان آرامتر میشد.
نه اینکه خالی شود.
بیشتر شبیه اینکه داشت نگاهمان میکرد.
وقتی از درِ درمانگاه بیرون زدیم، هوای بیرون ناگهان گرمتر به نظر رسید.
چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتوانم درست نفس بکشم.
سامان دستش را روی گردنش کشید.
«هیچی پیدا نکردیم.»
اما خودش هم انگار مطمئن نبود.
پشت سرمان، پنجرههای شکستهٔ درمانگاه در تاریکی ایستاده بودند.
خاموش.
بیحرکت.
و با این حال، برای لحظهای حس کردم چیزی در یکی از پنجرهها ایستاده.
نه واضح.
فقط—
تیرهتر از تاریکیِ اطرافش.
پلک زدم.
دیگر چیزی آنجا نبود.
→ فصل بعد: «صندوق»
← فصل قبل: «مقالهٔ قدیمی»