
باد همچنان میغرید.
فرانچسکا
آهسته سخن گفت.
نه با خشم.
نه با شیون.
بلکه با صدایی
که انگار
از جایی دور بازمیگشت.
«من،
در خانهای زندگی میکردم
که در آن،
سکوت
بیشتر از عشق حضور داشت.»
همسرم،
مردی نبود
که بتوان از او نفرت داشت.
سالها
زیر یک سقف زندگی کردیم.
و از آن همه سال،
هیچ خاطرهای
همراه من
تا اینجا نیامده است.
آن روز،
همهچیز
آرام به نظر میرسید.
کنار پنجرهای نیمهباز نشسته بودیم.
باد،
پرده را
آهسته تکان میداد.

همهچیز
شبیه صدها بارِ پیش بود.
و هیچکدام نمیدانستیم
آخرین روز آرامش ماست.
میان ما،
کتابی بود.
داستان دو عاشق.
دو انسانی
که آنها نیز
نباید
به یکدیگر دل میبستند.
ما میخواندیم.
آرام.
بیشتاب.
و با هر صفحه،
فاصلهٔ میانمان
کمتر میشد.
به آن سطر رسیدیم.
همان سطر.
جایی که عاشق،
سرانجام
لب بر لب معشوق گذاشت.
برای لحظهای،
هیچکدام
صفحه را ورق نزدیم.
واژهها
پیش چشممان محو شده بودند.
و پس از آن،
داستان
از دستمان رفت.

گویی
حتی صدای طوفان نیز
دور شده بود.
فرانچسکا سکوت کرد.
باد،
موهایش را
در تاریکی پراکنده میکرد.
و بعد،
آرام گفت:
«آن کتاب…
نخستین کسی بود
که راز دل ما را فهمید.»
«آن روز،
برای نخستین بار،
فردا
مرا نمیترساند.»
سپس—
در گشوده شد.
همهچیز
در یک لحظه تغییر کرد.
نه فریادی بود،
نه فرصتی.
فقط برقِ تیغه.

کتاب
از میان دستانمان
لغزید.
و گشوده ماند.
فرانچسکا چشمانش را بست.
«دیگر
هرگز نفهمیدیم
پایان آن داستان
چه بود.»
باد،
شدیدتر شد.
فرانچسکا خاموش شد.
اما پائولو
هنوز گریه میکرد.
همانگونه که
از نخستین سخنِ فرانچسکا
گریه کرده بود.
بیآنکه
چیزی بگوید.
دانته
سرش را پایین انداخت.
نامی
در دلش گذشت.
و سرانجام
زمزمه کرد:
«هیچ اندوهی
سنگینتر از آن نیست
که روزهای روشن را
در دلِ تاریکی
به یاد بیاوری.»
طوفان
دوباره اوج گرفت.
صداها دور شدند.
چهرهها در طوفان محو شدند.
دانته
دیگر
توان ایستادن نداشت.
زانوهایش خم شد.
و چون جسمی بیجان،
فرو افتاد.
