ویرگول
ورودثبت نام
Aida
Aida
Aida
Aida
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

بگوش باش..

دوشنبه هفته پیش توی کلاسی تنهایی نشسته بودم

بارون شدیدی میومد ، بچه ها ، اکثرا توی حیاط بودن.

داشتم به این فکر میکردم که چرا تنهایی اینجا نشستم؛

ضرورتی نداشت که اونجا باشم .

میتونستم برم بیرون، اما جاذبه ای وجود داشت که من رو میکشید .

و من سرشار از فکر بودم  ؛ محبوبیتی نداشتم و کسی صدایم نمیزد .

در پی کندوکاو ذهنی ام متوجه حضور صدای درونی خود شدم.. صدایم میزد ، چندین بار اسمم را تکرار میکرد

و میخواست به من بفهماند که تنها انسان توی کلاس فقط من نیستم .

کسی دیگر وجود دارد،ندا می‌دهد

و انگار میخواهد مرا آگاه کند .

ناگهان فریادی کشید و شروع به گفتن کلماتی به زبان آنچه که نمیدانمش کرد.

آرامشم را برهم زده بود دیگر حتی صدای باران را هم نمیشنیدم

با عصبانیت به او گفتم : چرا چنینی؟

وجود دیگر ، همانطور که فریاد میکشید پاسخ داد: .. بگوش ، بگوش باش ، بگوش باش...

آنچه گفت را مبتنی بر احترامی که بر خود داشتم گوش دادم اما صدایی مرا حاصل نشد ،

قَسمش دادم که اگر وجود دارد صدایی که می‌شنود را برای من نیز آشکار سازد

وجود ، شرمنده از کاری که نمی‌توانست انجام دهد چندین بار تاکید کرد که این صدا از مادیات ما به دور است و در این فرکانس ها نمیگنجد سپس افزود

تو را باید گوش بود و شنوفت.

چندی به صحبت هایش اندیشیدم، راهکاری برنیاوردم

بلند شدم ، وسط کلاس ایستاده بودم..

کلماتی که به زبان ناشناخته گفته بود را تکرار کردم

و دور خود میچرخیدم

وجود فریاد میکشید و من، پانتومیم بازِ این صحنه بودم

سپس او را دیدم ، تصویرش با اینکه محو بود اما جلوی چشمانم مجسم بود

فریاد می‌زد حرکاتم را تقلید میکرد

او خودِ من بودم .

دلنوشتهفلسفهادبیات عرفانی معاصرداستانکداستان
۶
۰
Aida
Aida
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید