
دوشنبه هفته پیش توی کلاسی تنهایی نشسته بودم
بارون شدیدی میومد ، بچه ها ، اکثرا توی حیاط بودن.
داشتم به این فکر میکردم که چرا تنهایی اینجا نشستم؛
ضرورتی نداشت که اونجا باشم .
میتونستم برم بیرون، اما جاذبه ای وجود داشت که من رو میکشید .
و من سرشار از فکر بودم ؛ محبوبیتی نداشتم و کسی صدایم نمیزد .
در پی کندوکاو ذهنی ام متوجه حضور صدای درونی خود شدم.. صدایم میزد ، چندین بار اسمم را تکرار میکرد
و میخواست به من بفهماند که تنها انسان توی کلاس فقط من نیستم .
کسی دیگر وجود دارد،ندا میدهد
و انگار میخواهد مرا آگاه کند .
ناگهان فریادی کشید و شروع به گفتن کلماتی به زبان آنچه که نمیدانمش کرد.
آرامشم را برهم زده بود دیگر حتی صدای باران را هم نمیشنیدم
با عصبانیت به او گفتم : چرا چنینی؟
وجود دیگر ، همانطور که فریاد میکشید پاسخ داد: .. بگوش ، بگوش باش ، بگوش باش...
آنچه گفت را مبتنی بر احترامی که بر خود داشتم گوش دادم اما صدایی مرا حاصل نشد ،
قَسمش دادم که اگر وجود دارد صدایی که میشنود را برای من نیز آشکار سازد
وجود ، شرمنده از کاری که نمیتوانست انجام دهد چندین بار تاکید کرد که این صدا از مادیات ما به دور است و در این فرکانس ها نمیگنجد سپس افزود
تو را باید گوش بود و شنوفت.
چندی به صحبت هایش اندیشیدم، راهکاری برنیاوردم
بلند شدم ، وسط کلاس ایستاده بودم..
کلماتی که به زبان ناشناخته گفته بود را تکرار کردم
و دور خود میچرخیدم
وجود فریاد میکشید و من، پانتومیم بازِ این صحنه بودم
سپس او را دیدم ، تصویرش با اینکه محو بود اما جلوی چشمانم مجسم بود
فریاد میزد حرکاتم را تقلید میکرد
او خودِ من بودم .