
غلوم زوزک با اسمی که باباش براش انتخاب کرده بود راحت میتونست بدون اینکه جرمی کرده باشه ۱۰ ..۱۲ سال بره حبس و با یک مشت سیبیل برگرده شهرشون
دم قهوه خونه عباسِ عاموش بشینه
تسبیحشو تو هوا بچرخونه و چپ چپ به اطراف نگاه کنه
اما غلوم هیچکدوم از اینها نبود
یک آدم ساده و بی ریا بود
که چرخه زمانه اش خورده بود به یک آدم لوطیِ گنگ
و اسمش شده بود غلوم زوزک
زیاد نمیتوانست توی شهر پیدایش شود
بچه ها مدام اسمش را فریاد میزدند و خیلی ها هم کلا آدم حسابش نمیکردند و توی بازیهایشان راهش نمیدادند .
روزی غلوم با تمام احساسات کودکانه اش نشست دم بقالیه برادران جمشید و فکر کرد:
شاید سیاره ای برای ما آدم هایی وجود داشته باشد که چرخه ی زمانهیمان پارازیت انداخته است ! یا شاید جایی پیدا شود که من اسم واقعی خودم را از آن آدم لوطی گنگ پس بگیرم و اسمش را برگردانم .
حتما او هم مثل من ناراحت یکجا نشسته است
و الان اسمش چیزی شبیهه
کامران.. کیوان .. فرشید و یا شهرام است
سپس به این فکر کرد که او چقدر گناه دارد و باید به هردوشان کمک کند تا اسمشان را پس بگیرند .
پس بلند شد و به سمت خانهشان به راه افتاد تا سفر دور و درازش را برای یافتن نامی که به او داده نشده بود آغاز کند .
پس شب هنگام ، تمام وسایلش را جمع کرد و در حالی که همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند غلوم ، ایستاده نگاهشان کرد
به مادر و خواهر کوچکش مثل تمام فیلم هایی که در آن سر چشمه ای از معنویت را خواهی دید نگریست
و پدرش را در بین تمام خروپف های کشیده اش که اتاق را پر کرده بود نظاره کرد ..
سپس بند های کفشش را محکم بست و
سفرش را به ناکجای جهان آغاز کرد ..
این داستان، ادامه دارد ..