ویرگول
ورودثبت نام
Hediyeh Azar
Hediyeh Azar?!Am I writing
Hediyeh Azar
Hediyeh Azar
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

گلبول قرمز

گلبول قرمز

آن ها حرفی برای گفتن به هم نداشتند.ساعت ها به ساعت دیواری روبرویشان که مکان اش هم معلوم نیست خیره شده بودند.

چشم راست مرد ضربان می‌زد و زن به ضربان چشم مرد خیره شده بود.دقت اش بسیار زیاد شد؛وارد مویرگ های چشم هایش شد.خون را دید رفت و آمد این جریان قرمز رنگ.

هر ضربان به شکل یک رژه ی نظامی که هر گلبول قرمز می‌ایستد،پا می‌کوبد و دوباره قدم بعدی.

زن آخرین گلبول قرمز مرد را در چشمانش کشت و نکاه آخر را به آن کل از هم پاشیده انداخت و رفت.

داستانمرگعشق
۸
۱
Hediyeh Azar
Hediyeh Azar
?!Am I writing
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید