گلبول قرمز
آن ها حرفی برای گفتن به هم نداشتند.ساعت ها به ساعت دیواری روبرویشان که مکان اش هم معلوم نیست خیره شده بودند.
چشم راست مرد ضربان میزد و زن به ضربان چشم مرد خیره شده بود.دقت اش بسیار زیاد شد؛وارد مویرگ های چشم هایش شد.خون را دید رفت و آمد این جریان قرمز رنگ.
هر ضربان به شکل یک رژه ی نظامی که هر گلبول قرمز میایستد،پا میکوبد و دوباره قدم بعدی.
زن آخرین گلبول قرمز مرد را در چشمانش کشت و نکاه آخر را به آن کل از هم پاشیده انداخت و رفت.