اول فکر میکردم فقط یه روز بد دارم. بعدش شد چند روز، بعد چند هفته... و همهچیز کمکم خاکستری شد.
نه دل و دماغی برای نوشتن، نه شوقی برای شروع، نه انرژی برای ادامه دادن.
صداها توی ذهنم گنگ و پَسافتاده شدن، نورها سرد و بیرمق، و خودم... فقط یه آدم گیج که نمیدونه کیه، کجاست، و چیکار باید بکنه.
فهمیدم که بشیرِ همیشهخوب گم شده!

همونی که همیشه بودم؛ آروم، امیدوار، عاشق قشنگیهای کوچیک.
همونی که بلد بود به همهچیز یه رنگ گرم بزنه، از هر موقعیت سختی یه معنا بسازه، و این دنیای تاریک رو روشنتر از چیزی که هست ببینه.
همونی که وقتی همهچی میریخت به هم، میگفت:
«درست میشه، همیشه شده، این بار هم میشه... قول میدم.»
اما حالا نبود. گمش کرده بودم.

شروع کردم به کندوکاو توی ذهنم.
آره، من یه ذهن شلوغ دارم. پر از بشیرهای مختلف. هرکدوم یه شخصیت، یه صدا، یه لحن.
بشیر منطقی، بشیر غرغرو، بشیر مضطرب، بشیر خجالتی، بشیر عاشق، و البته... بشیر شرور.
و در رأس همه، یه بشیرِ اعظم نشسته؛ ساکت، پیر، با چشمایی که انگار همهچی رو از قبل میدونه.
رفتم سراغشون.
اونا بشیرهای درونیان. و من؟ من بشیرِ بیرونیام.
اعمال و رفتار و احساساتم، تحت تأثیر تصمیمها و حضور اونهاست.
اگه بشیرِ همیشهخوب گم شده، باقی بشیرهای درونی باید بدونند چه اتفاقی براش افتاده. پس رفتم که بپرسم.
بشیر منطقی، در حالی که پشت میز نشسته بود، گفت:
«اون برای این روزها مناسب نبود... در حال حاضر نبودنش، بهتر از بودنشه.»
بشیر مضطرب با صدای لرزان گفت:
«همهمون بیچاره میشیم... نه نه، ما همین الان هم بیچاره شدیم! قراره بمیریم؟ اگه اون نباشه، میمیریم؟!»
بشیر شاعر که از پشت پنجره بیرون را تماشا میکرد، گفت:
«یکی از نزدیکترین بشیرها به من بود... بینهایت دلتنگشم. حتی در وصفِ دردِ نبودنش، چند بیت شعر سرودم.»
هرکدام از بشیرها چیزی میگفتند، اما تقریبا هیچکدام خبر درستی از او نداشتند.
تا اینکه رسیدم به بشیر شرور.
همون منِ خودخواه و لجباز، یکدنده و بیادب، و البته شرور.
با لحنی مغرور و حقبهجانب گفت:
«اون پسرهی خوشخیال احمق رو میگی؟ گم نشده... توی سیاهچالهست. حقش بود. بالاخره یکی باید نشونش میداد.»
من مونده بودم با یه عالمه ترس، ناراحتی و حس گمگشتگی.
چی کار میتونستم بکنم؟ من، بر علیه من بودم.
رفتم پیش بشیر اعظم و از بشیر شرور شکایت کردم.
با آرامش خاصی گفت:
«کاری بود که باید انجام میشد. بشیرِ همیشهخوب، اونی نبود که از پسِ شرایط کنونی بربیاد. ممکن بود با تصمیماتش به تمام بَشیریت آسیب بزنه.»
با اعتراض گفتم:
«و شما فکر میکنین بشیر شرور، برای کنترل من مناسبه؟ همون بشیرِ خودمحور و بیقید؟!»
گفت:
«بشیر شرور مثل بقیه نیست. قوانین رو رعایت نمیکنه، ولی یک ارزش اساسی توی وجودشه که تقریباً همهی رفتارش بر اساس اونه: بَشیریت.
قطعا بشیری نیست که کنترل بلندمدت رو بهدست بگیره. حتی اگر توی رایگیری هم برنده بشه، خودش نمیخواد. بیمسئولیتتر از این حرفهاست.
اما فعلاً کنترل تو، یعنی بشیر بیرونی، بین صداهای مختلف پخش شده. همین هم باعث گیجی و بیثباتی تو شده.»
پرسیدم:
«خب تا کی این وضعیت ادامه داره؟ چرا رایگیری نمیکنین؟! شاید بشیر خوب دیگهای باشه...»
گفت:
«این مسئله پیچیدهتر از چیزیه که به نظر میاد. بشیرها باید اول به یه ثبات برسن. بعد همفکری، بعد رایگیری.
تازه، ممکنه خودِ بشیر همیشهخوب برگرده و دوباره کنترل رو بهدست بگیره.
شاید هم یه بشیرِ جدید متولد شه—نسخهای بهتر و متعادلتر از اون. باید صبر کرد.»
پرسیدم:
«چرا خودت کنترل رو بهدست نمیگیری؟ تو بشیر اعظمی! آگاهترین و خردمندترین صدای درونی!»
گفت:
«من برای هدایت بشیرهای درونی هستم.
اگه کنترل بشیر بیرونی رو بهدست بگیرم... همهچیز تموم میشه.
چون زندگی یه مسیره. وقتی به خط پایان برسی، در واقع اون وقتیه که مردی.
هر کدوم از بشیرهای درونی، یه بخشی از اون مسیر رو طی میکنن. من دقیقاً یک قدم مونده به پایان، ایستادم.»
حرفی نداشتم.
از آن فضای ذهنی بیرون آمدم.
زیر لب گفتم: «باید صبر کرد.»
فکر میکنم نیمی از عمرم رو در حال صبر کردن بودم.
اصلاً شاید بهخاطر همینه که بشیرِ صابرم.
شاید یه روز اون بشیرِ همیشهخوب برگرده.
و شاید هم نه.
شاید مجبور بشم خودم، یه نسخهی جدید، بهتر، متعادلتر ازش بسازم.

و این پست، شاید بیشتر از هر چیز، یه تلاشه. یه دستتکون دادن به خودِ گمشدهم.
پ.ن1: اسباب کشی کردیم، خونه جدید هر قسمتش یه مشکل داره و نیازمند به یه تعمیرکاره. بیشتر از یک هفته توی این خونه بدون آب زندگی کردیم. چون لوله ها و پمپ مشکل داشت، البته هنوزم داره... طبقه سومیم، بدون آسانسور. همسایه ها؟ چی بگم اخه؟ بعضی وقتا فقط دلم میخواد برم توی غار زندگی کنم.
پ.ن2: جلسه اول دادگاه بالاخره تشکیل شد، البته بیشتر پیشجلسه بود تا جلسه اصلی، پرونده ما الان وارد مرحله تحقیق و بررسی شده و فکر میکنم تا رسیدن به حکم قاضی، حداقل یک ماه و نیم طول بکشه... با اینکه الان از اون موجودات دور هستیم، ولی هنوزم موقع بیرون رفتن، اسپری فلفل همراهمه و با یه اضطراب همش اطراف رو می پام.
پ.ن3: شدیدا نیازمند یه کار درست و حسابی هستم. اما محدودیت هایی که بیماری بر جسمم تحمیل کرده، نمیذاره هیچ کاری بکنم. توی همین گیر و دار و آشفتگی کلی مصاحبه کاری رفتم و همه شون بی فایده بودن :(
پ.ن4: اینم بگم که کامنت های پر مهر و خبر گرفتن هاتون بود، که توی این مدت بهم انگیزه و انرژی و آرامش خاطر میداد. هیچ جوره نمیتونم لطف و محبت هاتون رو جبران کنم... فقط میتونم بگم ممنونم و از ته دل دوستتون دارم (ایموجی لبخند و اشک و آغوش)
شما هم اگه دل تون درد و غم داره، یا این حس گمگشتگی براتون آشناست، توی کامنت ها بنویسین، تعریف کنین، یا فقط غر بزنین... شاید حالتون یه ذره بهتر بهتر شد :)