ویرگول
ورودثبت نام
بستانه
بستانهمغزفانتزی
بستانه
بستانه
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

مرگ

دیروز از تولد نوشتم،امروز با خبر از مرگ یکی از دوستان قدیمی شدم که از قضا نویسنده هم بود.

هنوز توی شوک هستم.نویسنده خیلی معروفی بود.گرچه سال ها بود ندیده بودمش ولی مرگ کسی که می شناسی همیشه آدم را برای ساعاتی ،یا حداقل یک ساعت قفل می کند،منقبض می کند،انگار می خواهی به حضرت عزرائیل بگویی من محکم هستم لطفا من را با خودت نبر ، هنوز برای من زود است،مرگ برای بقیه است و همان طور که در کتاب -مرگ ایوان ایلیچ- آمده با خودت می گویی: چه خوب که این اتفاق برای من نیوفتاد.

اَه،چقدر بد است موقع نوشتن صدای تلویزیون می آید،سوپ روی گاز ممکن است ته بگیرد،مهمان ها برسند و پیک نان سنگک سیاه دانه دار و ساده بیاورد.چقدر همه‌ی این ها تمرکز را می گیرد.

حالا بر فرض هم که هیچ چیز تمرکز را نگیرد و من هم نویسنده مشهوری شدم.آخرش چه؟چند نفر روشن فکر می خواهند بیایند سر مزارم هایده پخش کنند و ویکی پدیا سریعا خبر را درج کند و یک دوست قدیمی هم ساعتی منقبض شود.هیچی به هیچی!گور بابای تولد،گور بابای زندگی ،گور بابای مرگ.ولی نه! نمی توانم بگویم گور بابای مرگ!تولد را از سر گذرانده ام،زندگی در جریان است ، ولی مرگ این موجود ناشناخته همیشه پشت در منتظرمان است.حتی پشت در هم نیست همین جاست توی تنمان.فقط قرار است از حالت بالقوه به بالفعل برسد.

آری ،مرگ توی تنمان است.همیشه بوده.از لحظه ای که نطفه شکل گرفت و جنین بودیم و هر لحظه ممکن بود سقط شویم و نشدیم با ما بوده،از ما بوده،برابر با تولد بوده.تولد و مرگ دو چیز مقابل هم نیستند.یک چیزند.

خیلی با کلمات بازی کردم و این هم نشانه ترس است.ولی تصور کنید مرده بودیم و قرار بود در لحظه ای نامعلوم متولد شویم.آیا بیشتر خوفناک نبود؟چرا آن هم وحشتناک بود ولی این با ترس از مرگ تناقضی ندارد.

روحت شاد دوست قدیمی

مرگدوستترسدلنوشتهخداحافظی
۴
۰
بستانه
بستانه
مغزفانتزی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید