ویرگول
ورودثبت نام
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

از خاکستر تا دریای بداهه(۱۰)

خیلی دوست داشتم که در بدترین وضعیت نقاشی بکشم.قلم را به دست بگیرم و اجازه بدهم خودش،نجار این شهر باشد.به نظر خوب می‌رسد ولی نقاشی ها با آرایش دوباره هم زشت می‌شدند.شهر کاغذی هم که دوامی ندارد.مشکل از کجاست یا کیست؟

انگار دیگر نقاشی بلد نیستم چون اگر ماهر بودم این اتفاق را اثر هنری می‌کردم.با پخش برگه ها آزمون شروع شد.می‌دانستم که اگر کاری نکنم شاید نگاه های طعنه دار به سمت من بچرخند.همان نگاه هایی که با نیش خنده همراه بود.پس وانمود کردم که فرضا در فضای رقابتی هستم.

سؤالات را می‌خواندم.با اینکه سؤالات برایم عجیب بود ولی تلاش خود را می‌کردم تا شاید معجزه ای رخ دهد.بدنم در سرما می‌سوخت و دستم از گرما می‌لرزید. سرم را به آرامی چرخاندم ،دیدم بقیه بی وقفه در حال پاسخ دادن به سوالات بوده‌اند.

شاید اگر من هم موقیعت اش را داشتم،الان به این صحنه غبطه نمی‌خوردم.بی اهمیت به این موضوع،در زودترین وقت برگه خود را تحویل مراقب آزمون دادم.مراقب هم با تعجب به من نگاهی کرد و از روی فضولی پرسید:مطمئنی که می خواهی بروی؟بدون هیچ واکنشی سالن را ترک کردم و دونه به دونه ی پله ها را پایین می‌آمدم و با یأس به فکر فاجعه الان بودم.خوب چه میشه گفت؟واقعا چیزی برای گفتن هست؟

مثل اینکه این مدرسه پله های زیادی را داشت.بلاخره وارد حیاط شدم و آرام به سمت در خروجی حرکت کردم.همانطور که در فکر و خیال خود بودم،ناگهان کسی مرا صدا زد و گفت:بخشید....

سرم را که برگرداندم دیدم مردی با موهای سیاه و سفید و ریش تراشیده به من نگاه می‌کند.اول فکر کردم که شاید تقلبی انجام دادم و برای همین به دنبالم آمده اند.با صدای ترس و لرز گفتم:من..من...کاری نکردم.مرد این جمله را شنیدن جمله احساس گناه کرد و سریعا حرف من را قطع کرد و اینگونه گفت:نه...نه...نه..من میخواستم بپرسم آزمون چطور بود آخه پسرم هم مثل شما امروز آزمون داشت و نگرانم که آزمون را قبول نشود و به فکر مدرسه غیر انتفاعی بیفتیم.

با شنیدن این حرفا،لبخند مصنوعی زدم و با بی حوصلگی گفتم:آهان بله آزمون خوبی بود. امیدوارم که پسرتون موفق از این در بیرون بیاید.به سرعت آنجا را ترک کردم طوری اجازه ندادم حرفش را کامل کند.

وقتی دم در رسيدم مامان را دیدم.سوار ماشین شدم.انقدر ظاهر بی رمقی داشتم که مامان با خونسردی گفت:اشکال نداره...همه چیز درست می‌شود.

تا به محض رسیدن به خانه،حرفی رد و بدل نشد.مثل دکتری که عمل موفقی نداشته به سمت خانه قدم زدم.زنگ خانه که زدم در باز شد.مثل اینکه قرار نیست کسی چیزی یاد بگیرد.منتظر مامان نشدم و وارد خانه شدم.

تا وارد خانه شدم برق از چشمانم پرید.اخه الان موقع مهمان آمدن هست؟

با حالت خجالتی گفتم:سلللام.....خوش آمدید.....

- سلام ........

متننوشتندلنوشتهبداههمتن باز
۲
۰
بداهه آمیز
بداهه آمیز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید