
هر چی فکر میکنم،کلمهای در ذهنم خطور نمیکند.انگار دیگر ماهیگیری را از یاد برده ام.قبلا بهتر کلمات را صید میکردم ولی الان خیلی وقته دست خالی به خانه برمیگردم.ای کاش فقط مشکل این بود.من حتی موقعیت های خوب را هم نمی توانم صید کنم.واقعا چرا؟
موقیعت های پیاپی من را از پا درآورده بود.ماه خرداد،ماه امتحانات نهایی بود.مخصوصا اینکه قرار بود حضوری امتحانات برگزار شود.عالی شد،تدریس مجازی امتحان حضوری؟چرا آخه؟
با وجود ناراحتی اما داشتم خودمو آماده میکردم تا فصل بهار را با هر بدی و ناراحتی به پایان برسانم.اولین امتحان امتحان ریاضی بود.از صفحه اول تا فصل آخر را شروع به حل کردم.ایا همه چیز حل شد یا اتفاقات مرموز آماده ی رونمایی بودند؟
با اینکه میدانستم اتفاقات نگران کننده ای در خانه میافتد اما سعی داشتم خودم را در این موضوع دخیل نکنم.هر روز میگذشت و درخت امتحانات،برگ هایش دونه به دونه میريخت.اولی ریاضی،بعد علوم،اجتماعی،فارسی و در آخر زبان بود.
رفتن به مدرسه و نشستن روی صندلی کار من توی این ماه بود.راس ساعت برگه ها پخش میشد و سوالات را می خواندم و با کمی حواس پرتی حل کردن را شروع می کردم.و وقتی که از مدرسه هم بیرون میرفتم،ناظم مدرسه که به لطف مامان قدیم ها همکار بودن،نمره ی امتحان قبلی را به من اعلام میکرد.
البته همزمان با من برادرم هم امتحان نهایی دبیرستان را داشت.برای امتحان دست و پا شکسته میخواندیم.با اتوبوس به محل امتحان میرفتیم و بعد از آن، روح خود را آنجا میگذاشتیم و در اتوبوس به خانه بر میگشتیم و با حسرت به گذشته و آینده بد فکر می کردیم.جالب بود مگه نه؟
چه عجیب چه مسخره،بهار هم خاطرات خود را در چمدان گذاشت و با بلیط برگشت،راهی جای دیگر شد.فصل داغ تابستان با مشکلات جدید،حاکمیت خود را شروع کرد.کنکور برادرم و پیدا کردن خانه و مسائل دیگر که من خبر نداشتم.یعنی قرار است اتفاقات اصلی در این گرمای جگر سوز باشد؟
با وجود اینکه برادرم در شرایط خاصی بود ولی تمایل به ارتباط با او نداشتم.دلیل آن هم واضح است چرا که برادرم از منطق دور بود.برای همین ارتباطمان در حد سلام و خداحافظی بود.
به تصمیم گروهی،قرار شد که وسایل خانه را همگی کم کم جمع کنیم تا یک نفر خسته نشود.کنترل زندگی در دستمان بود ولی......