
ساعت پنج عصر بود.کار من در شرکت تمام شده بود و در شرف حرکت به خانه بودم اما صدای باران همه چیز را عوض کرد.باران شدیدی شروع به باریدن کرد.انگار قرار اتفاقات جالبی رخ دهد و خدا چراغ سبز را به من نشان داده است.
انتخابم برای رفتن به خانه،پیاده روی بود که حال و هوایم از این حالت گرفته عوض شود اما با بارانی دلش از کسی گرفته و هق هقی که صدایش برق از سر آدم می برد،تصمیم گرفتم که با اتوبوس راهی خانه شوم .در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم.کتاب کوچکم را از جیب کتم خارج کردم و با حالت لرز از سرما شروع به خواندن کردم.در این باران نسیم باد هم به صورتم سیلی میزد.بوی نم باران خیلی فضای خیابان را خوشبو کرده بود.غرق مطالعه و لرز در سرما بودم که اتفاق های باب میلی افتاد.در آنجا کسی با سیمای ژولیده و لباس چروکیده حضور داشت که تصمیمش،هم مسیر بودن با من بود.تا من را دید شوکه شد اما سریعا خود را جمع جور کرد و نگاهش درهم گره خورد و در کسری از ثانیه همان نگاه را از من دزدید.
خیلی دوست داشتم سر به شانه ی او می گذاشتم چون واقعا او شایسته کسی بود که قلب من را برباید.البته که گستاخی تلقی میشود اما تب و تاب درونم خیلی وقت است که معنایی برای وجودم نگذاشته است. آنقدر عجول و زود رنج شده ام که بوی نم باران نمیگذارد بوی شیرین آشنا را حس کنم.
در این لحظه ی عرفانی،قطار خوشبختیم یعنی اتوبوس رسید و در فرط خوشحالی من و آن خانم روبروی هم در اتوبوس نشستیم.از اول تا آخرین ایستگاه محو تماشای یار بودم.به ایستگاه مرکزی که رسیدیم نفسی چاق کرد و با عجله به سمت در اتوبوس رفت.مثل اینکه باز هم فرصت را از دست دادم.خیلی دلم میخواست در این لحظه حرف دلم را بزنم که.....