
(توجه:این متن مناسب افراد زیر هجده سال نیست زیرا ممکن است باعت کار های غیر قابل جبران پذیر باشد.ممنونم)
در موجی از ابهام به سر میبرم.اخیرا خبرنگاران علاقه داشتند ترس من را تیتر روزنامه کنند.واقعا نمی دانستم واقعیت را از کجا دنبال کنم.در این حال،همه فرار کردند و من مظنون اصلی این پرونده شدم حتی با وجود شواهدی که ثابت می کند من در این موضوع دخیل نیستم.
تماس را قطع کردم.یعنی آن مرد داشت دربارهی چی موضوعی صحبت می کرد؟کدام امضا را میگفت؟یعنی بابا از من و دیگران سوءاستفاده کرده و حال هم غیبش زده است.
تلفن بابا و مامان در دسترس نبود.حتی از مامانبزرگ هم خبری نداشتم.دوست نداشتم در این وضعیت،در خانهی ناامن بمانم.
در حال فکر برای راه حلی بودم که یادم آمد که عمو پلیس بازنشسته است.و میتواند به من کمک کند.این فکر خیلی خوب بود ولی یک مشکل جزئی داشت.من که شمارهی عمو را ندارم.
با این حال،عمو همسایهی محلهی قدیمی ما بود.شاید عمو از این موضوعات خبر داشته باشد.آخه خیلی اصرار داشت که ما جابجا نشویم.ولی بابا میگفت برای کار به محله جدیدی میرویم.
پس با این اوصاف شال و کلاه کردم و دوچرخه را از انبار برداشتم.هر رکابی که میزدم،به این فکر میکردم که این مشکل به زودی حل میشود.
بلاخره پس از مدت ها رکاب به خانهی عمو رسيدم.با اشتیاق زیاد زنگ را زدم ولی انگار کسی در خانه نبود.زنگ خانهی دیگری را زدم و گفتم:
- ببخشید.
- بله بفرمایید.
- شما می دانید که اقای خدابنده لو کجاست؟
- کار واجبی دارید؟
- آخه بعد مدت ها آمدم که عمویم را ببینم واسه همین گفتم.
- نه متاسفانه نمی دانم.
-باشه.ببخشید.
یعنی عمو هم وارد این قضیه شده است.بعید میدانم ولی باز هم احتمالی دارد چون بابام کار های خطرناک زیاد انجام میداد.
در فکر خودم،کارآگاه بازی را شروع کرده بودم که حس کردم وسیلهای پشت کمرم هست.
- سلام.الیاس.
- تو از جونم چی میخوای؟
- باید با من بیای.بهتر آن هم آورده باشی.
- چی؟
-خودت خوب میدونی.
- من به پلیس خبر دادم الان که به اینجا برسند.
-دروغ هم که میگی.ولی اگر راست باشد، تو ......