
(هشدار:این مطلب برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)
در درون پر از دردم دنبال دارو هستم.با آشفتگی به دویدن برای راهحل هستم.سوء استفاده از درمان،مرا ناامید میکرد.نبود داروی قطعی دلیل موجهی نیست.بوی درد زبانم را تلخ کرده بود.واقعا قرار است با درد به بازی ادامه دهم؟
در میان این همه دروغ،حق انتخاب معنا نداشت.از زمانی که یادم هست پدرم بیمارستان خاصی کار میکرد.بیمارستانی خصوصی با ظاهر هتل مجلل،این شعار را داشتند که در هتل ما شفا پیدا میکنید.
واقعا هم همینطور بود.انقدر پیشرفت کرده بودند که به بیمارستان برتر کشور شدند.اما یک دفعه همه چیز به هم ریخت.بابا زیاد سر کار نمیرفت.مدام با تلفن صحبت میکرد.حتی به فکر کار دیگری بود.
در این میان داشتم فکر می کردم وقتی فرد ناشناس گفت:(بزار برایت توضیح دهم)نباید تلفن را قطع میکردم.شاید یک چیز هایی میدانست.یعنی الان باید چی کار کنم؟
البته یادم میاد مامان میگفت اگر ما در دسترس نبودیم،سریع پیش مامان بزرگ بروم.تنها جایی که از همه جا فارق است.وقتی آنجا باشی دیگه چیزی مهم نیست البته که یک مشکلی هم بود.
آخرین بار مامان و بابا آنجا بودند و الان هم که ناپدید شدند ،مامان بزرگ حساسی ناراحته و الان وقت مهمونی نیست.ولی باید ادای ادب هم که شده باید زنگ بزنم.
شماره را گرفتم.ولی مامان بزرگ جواب نداد.حتما خوابیده است و متوجه زنگ نشده است.داشتم پیامکی می فرستادم تا در اسرع وقت باهام تماس بگیرند که پیامکی روی آمد.
(الیاس.مثل اینکه نه دوست داری صحبت کنی و نه دوست داری بازی کنی.دوست داری مهمون همیشگی هتل ما بشی؟)
هر لحظه که میگذرد یک تهدید واقعی گوشم را نوازش میکند.زیاد وقت ندارم،حالا باید چیکار کنم.به چه کسی اعتماد کنم؟آیا همه قصد دارند از رو جوانهی دوستی بزنند و از پشت خنجر بزنند.
انگار که هر وقت فکر میکنم کسی دوست دارد پیامکی به من بزند.صدای تکراری پیامک آمد:
- (الیاس. پدرت مسئول نظارت بیمارها بود.از سر لجبازی داروی تازه را روی بیمار مهمی تست کرد و آن شخص در کسری از ثانیه بود.هر چقدرم هم لاپوشانی کند ولی همه این موضوع را میدانند.دلیل نمیشه چون تاریخ ندارد،قتلی نباشد.
- برایم اهمیتی ندارد چون تمام حرفات دروغی بیش نیست.کار خودت را گردن کسی نینداز.
باورم نمیشه چرا این موضوع را نمیدونستم.شاید خطرناک باشد ولی باید یک سری به بیمارستان بزنم.همه میدانند من کی هستم ولی چهرهی من را کسی تا به حال ندیده است.
تصمیم مرگبار خودم را گرفتم.وسایل را آماده کردم.تفنگ بادی را پر کردم.دوربین برای ضبط اتفاقات برداشتم.گوشی را شارژ کردم و خودم را برای سفر بودن برگشت آماده کردم.
آدرس بیمارستان را از قبل بلد بودم.به خانهی جدیدمان نزدیک بود.دوچرخه را آماده کردم تا عصر راهی شوم.چون هتل بیمارستان است و کسی من را نمیشناسد،می توانم چند روز به بهانه دست درد بمانم.
مقدار پولی در کیفم داشتم که کافی بود.رکاب زدن را شروع کردم.نمیدانستم چه چیزی قرار است اتفاقات بیفتد.واقعا قرار است با هیولا ها بجنگم.
بعد کلی رکاب،بلاخره شب رسيدم.دوچرخه را جایی گذاشتم .دوربین را بدست گرفتم.قدیمی بود ولی با یک باتری صفحهاش سبز میشد و در تاریکی میشد دید.
قدم زنان وارد بیمارستان شدم.الکی نقش درد کشیده ها را ایفا میکردم.سرم که بالا آوردم دیدم که.......