
(هشدار؛این متن برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)
دیگر وقت مقدمه چینی نبود.همه دیگر میدانند که قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد.حال اینکه ما خود را به بیخیالی غرق کردیم،دنیا رفتارش را با ما عوض نمیکند.
چند ساعت دیگر نصف شب میشد.هر طور شده باید امشب را در بیمارستان میگذارندم.مشکلی وجود داشت این بود که آنجا بیمارستان است و نمیتوان بدون دلیل آنجا رفت؟الان وقت نقش بازی کردنه؟
به بهانهی دست درد،خود را روی زمین انداختم.از این طرف به آن طرف غلط میزدم و داد میزدم:(خیلی درد میکنه.کمک...کمک)
انگار تا اینجای کار،موفق عمل کروم.کمک های امداد سریع خودشان را به من رساندند.نمیداند ولی انگار با شدت زیادی به زمین انداختم.اخه خیلی سرم درد می کرد.
زیاد متوجه نمیشدم که چه چیزی و صحبتی رد و بدل میشد .جملات دور سرم می چرخیدند:
- حالش خوبه؟
- علائم حیاتی ثابت هستند.دست ضربه دیده است و شدت درد فرد هوشیاری خوبی ندارد.
- مشخصیت را میگم بنویسید.فرد هجده ساله،ضربه در ناحیه بازو و ساعد،یک آزمایش خون و عکس از دست حتما انجام شود.
- حتما دکتر.
- پرستار حتما خانواده مصدوم را پیدا و با آن تماس بگیرید.
- بله حتما.نگران نباش.الان دارو بهت تزریق می کنیم خوب میشی.
دیگه بدتر از این نمیشد.یعنی خودم را در دهان کوسه گذاشتم.اگر میفهمیدند من کی هستم،یک ساعت هم دوام نمی اوردم.حس میکنم که همه جا را سیاه میبینم.....
(بعد گذشت چند ساعت):
چی اتفاقی رخ داده است؟من کجام؟نکنه من را کشتند و من در دنیای دیگری هستم؟
اطراف را نگاه کردم.از ترس روحم را بلعیدم.اینجا بیشتر شبیه خانه آدم کشی تا بیمارستان است.دستانم بسته بود.کاری نمی توانستم انجام دهم.سرم را چرخاندم دیدم روی دیوار با رنگ قرمز نوشته شده است:
(کار احمقانه انجام نده تا برگردم.اگر نبودی خیلی بده. میشه. زود برمیگردم.)
اصلا نمیخواستم به این فکر کنم که متن با خون کسی نوشته شده است.بوی سوختی حالم را بد کرده بود.انگار یک جای مخصوص بیمارستان بودم که مدام صدای جیغ می آمد.
روی زمین نشسته بودم و پاهایم را دراز کردم.این طرف و ان طرف را می دیدم.گوشیم شکسته بود و تفنگ هم نبود ولی دوربین سالم بود اما نکتهی حال به هم زنش،داخل سطل خون بود.
در حال نظارهی اطراف بودم که مدام صدای تق تق در می امد.حالا باید چی کار کنم؟کجا باید قایم شوم؟یعنی چه کسی هست؟