
در آن زیر، وزنِ خاک بر سینهاش سنگینی نمیکند، بلکه سنگینی، همان قدمهایی است که از روی گورش میگذرند؛ هر گام که فرود میآید، گویی سنگی تازه بر قفسهی سینهی بیهوا میافتد و نفس را در حلقومِ تاریک میفشارد. تابوت، این صندوقچهی خانوادگی، از نسلها پیش در خاک میخوابید و هر بار که یکی از خاندان میمُرد، او را بیاعتنا به خاکهای کهنه و استخوانهای پیشین، از دلِ زمین بیرون میآوردند و جسد تازه را در آغوشِ چوبهای فرسوده مینهادند. این باز و بستههای پیدرپی، تابوت را چون پیکری خسته از رؤیاهای تکراری کرده بود: چفتهایش لق، تختههایش ترکخورده، و میخهایش هر بار که درِ آن را میبستند، کمی بیشتر در چوب فرو میرفتند و گویی خود نیز خفه میشدند.
حالا در این تاریکیِ مطلق، تابوت نه فقط خانهی جسد که خانهی تمام آن قدمهاست؛ هر گام که از بالا میآید، قبل از آن که به خاک برسد، در فضای تنگِ زیرزمین میپیچد و چون موجی از فشار نامرئی، دیوارههای چوبی را میفشارد. تابوت لرزان است. نه از ترس، که از فرسودگی. قطعات کهنهاش با هر لرزشِ خاک، آهسته به هم میخورند و صدایی شبیه نجوای استخوانهایی که قرنها پیش در همین جا خاموش شدهاند را می دهند. این لرزشها گاه چنان شدید است که گویی لحظهای دیگر تابوت از هم خواهد پاشید. اما سنت و رسومِ خانوادگی آن را همچنان در هم نگه میدارد، گویی زنجیری نامرئی بر تنِ فرسودهاش بستهاند.
هر بار که درِ تابوت باز میشد، نوری کمرنگ از روزنهی بالای خاک به درون میریخت و برای لحظهای کوتاه، نقشهای روی چوب را، که روزی با دستهای هنرمندانه کندهکاری شده بود، روشن میکرد. اکنون آن نقشها محو شدهاند، زیر لایهای از خاک و رطوبت و دستهای بیشمارِ کسانی که تابوت را بلند کردهاند. تنها چیزی که باقی مانده، حسِ فشردگی است: فشردگیِ فضای بسته، فشردگیِ زمانِ ایستاده، فشردگیِ خاطراتِ انباشتهشده در این جعبهی چوبی. تابوت دیگر نه شی ای برای مردگان، که ظرفی برای حبسِ اضطرابهای زندگان است. اضطرابی که با هر تدفین تازه، درونش ریخته شده و اکنون چون مهای سرد در فضای تاریک شناور است.
سردیِ این فضا نه از خاکِ سرد، که از سکوتِ سنگینی نشأت میگیرد که بینِ قدمها حاکم است. هر گام که میآید، سکوت را میشکند، اما بلافاصله پس از آن، سکوتِ عمیقتری فرو میریزد، سکوتی که گویی خود نیز وزن دارد و بر سینه مینشیند. مرده در تابوت، این سکوت را نه با گوش که با تمامِ وجود حس میکند؛ سکوت چنان غلیظ است که گویی مایعی سرد و چسبناک را در ریهها فرو میبرد و نفس را در گلو حبس میکند. این خفگیِ ناشی از سکوت، از خفگیِ ناشی از کمبودِ هوا ترسناکتر است، زیرا پایانناپذیر مینماید و هر لحظه عمیقتر میشود.
گاه صدای قدمها آنقدر نزدیک میشود که گویی کسی دقیقاً بالای سرِ تابوت ایستاده است. در آن لحظه، فشار چنان افزایش مییابد که تابوت به لرزه درمیآید و قطعات کهنهاش با خشخشِ نالهواری به هم میسایند. گویی چوبها نیز از این نزدیکی هراس دارند؛ میترسند که مبادا این بار، درِ تابوت برای همیشه باز شود و آنها را در معرضِ هوای آزادی که برایشان بیگانه و خشن است، رها کند. تابوت به این تاریکی عادت کرده، به این فشردگی خو گرفته؛ گشوده شدنش نه رهایی، که نوعی شکنجهی تازه است. در میانِ این خفگی و لرزش، گاه خاطرهای از گذشتههای دور در ذهنِ مرده زنده میشود. روزی که تابوت تازه ساخته شد و بوی چوبِ تازه در فضای کارگاه پراکنده بود. آن زمان کسی فکر نمیکرد که این صندوقچه، نسلها را در خود جای دهد و با هر تدفین، بخشی از حیاتِ خود را از دست بدهد. اکنون تابوت بهسان پیکری است که بارها زخم خورده و هر بار با وصلههای ناهمگون ترمیم شده، وصلههایی که خود نیز اکنون فرسودهاند و آمادهی فروپاشی. این فرسودگی، حسِ بیپناهی را در فضای بسته تشدید میکند؛ گویی هر لحظه ممکن است دیوارهها فروبریزند و مرده را در انبوهی از خاک و خردهچوب دفن کنند.
قدمها ادامه دارند... بیوقفه، بیهدف، گاه تند و گاه آهسته. هر گام که بر خاک کوبیده میشود، موجی از ارتعاش به درون تابوت میفرستد و مرده را به یاد میآورد که هنوز زیرِ جهانِ زندگان است. این ارتعاشها گاه ملایم و گاه خشناند، اما هیچکدام آرامش نمیآورند؛ تنها بر اضطرابِ موجود میافزایند. مرده در این تاریکی، نه میتواند فریاد بزند و نه میتواند فرار کند؛ تنها میتواند وزنِ قدمها را بر سینهاش تحمل کند و به لرزشِ تابوت گوش بسپارد، گویی که این لرزشها تنها زبانِ باقیمانده برای گفتوگو با جهانِ بیرون است.
تابوت، این شی خانوادگی، اکنون به نمادی از تداوم و فرسودگیِ همزمان تبدیل شده است. هر بار که جسد تازهای در آن جای میگیرد، گویی زندگیِ تازهای به آن بخشیده میشود، اما این زندگی، زندگیِ یک زندانی است که هرگز رهایی نمییابد. فرسودگیِ تابوت، فرسودگیِ خاطراتِ خانوادگی است؛ خاطراتی که بارها و بارها دفن شدهاند و هر بار با بیاعتنایی از خاک بیرون کشیده شدهاند. این چرخهی بیپایان، هم بر تابوت و هم بر مرده سنگینی میکند و حسِ خفگی را عمیقتر میسازد.
در نهایت، آن چه باقی میماند، نه جسد و نه تابوت، بلکه همان حسِ فشردگی است؛ فشردگیای که از تلفیقِ وزنِ قدمها، سردیِ فضای بسته، لرزشِ قطعات کهنه و ترسِ همیشگی از فروپاشی پدید آمده است. مرده در این تاریکی، دیگر نه مردهای در تابوت، که موجودی است که در دلِ سنتی خانوادگی محبوس شده؛ سنتی که خود نیز اکنون فرسوده و نفسگیر گشته است. و شاید تنها آرزوی او ، اگر آرزویی بتوان داشت، این باشد که روزی قدمها پایان یابند، لرزشها قطع شوند و تابوت، این صندوقچهی خسته، در سکوتِ ابدی خاک فرو رود و دیگر هرگز بیرون کشیده نشود.
thumb_dow