نمیدانستیم تا کجا،
نمیدانستیم تا کی،
فقط می رفتیم،
سرگردان بودیم …
میدویدیم،
زمین میخوردیم،
در ناکامی هامان غلتان بودیم…
سر بالا می آوردیم،
جمعیتی به سرعت از کنارمان می گذشتند،
هول برمان میداشت،
و ناخودآگاه از این همه شتاب حیران بودیم…
انگار گیر کرده بودیم،
لا به لای حسرتی،
در میانه ی راهی،
می خواستیم عبور کنیمو جلو بزنیم اما
نمیتوانستیم…
دونده ای کم جان بودیم …
فقط می رفتیم،
نمیدانستیم تا به کجا،
نمیدانستیم تا کی،
مسیر بی پایان بود
و هر روز بی رمق تر از دیروز،
بین خودمان بماند اما انگار ،
عمری بازیچه ی چرخشی دوّار بودیم …
#دلارام-نوری
