ماکتِ خونه شیروانی مثل خونه های شمال را باید آماده میکردن و برای ارائه به دانشگاه میبردن
ماکت سازی در یک فضای باز انجام میشد و گروه اون چند دختر بودن و خود او
ماکت با یه سری قطعه پیش ساخته بود که با بتن بهم وصل میشدند ،کار زیاد سخت و طولانی نبود ،کار که تمام شد قرار شد همه با هم به سمت دانشگاه حرکت کنند.
ماکت رو دخترا می آوردند و در حالی که باید مسیری طولانی را پیاده به سمت ایستگاه قطار و اتوبوس حرکت میکردند ،لحظاتی او در فکر رویا افتاد که چه خوب میشه باهاش آشنا بشم ،با اینکه گویی قبلا هیچ آشنایی باهم نداشتند...
مسیرِ پیاده روی خیلی عجیب بود ، قسمتی از آن سر سبز و بهاری بود و قسمتی دیگر را برفی زمستانی فراگرفته بود و عجیبتر آنکه کل مسیر سربالایی بود سربالایی که توی فیلم ها به یک خط قطار ختم میشود و خط قطار از اونجا مسیرش رو ادامه میدهد.

این مسیر علیرغم سختیِ بالا رفتن با فکرِ رویا برای او کمی شیرینتر شد و انگیزه ای ایجاد کرد تا او را در ایستگاه پیدا کند و مسیر را نیز با او همسفر شود.
به ایستگاه که رسید ، قطارِ باریِ بی سر و تهی در حال عبور از ریل بود البته او خیلی قبل تر از ایستگاه به بالا رسیده بود ، هر چه چشم انداخت در جمعیتِ ایستگاه "رویا"یی ندید ،گویی همه ی مردم دنیا به آن ایستگاه آمده بودند ، آنقدر شلوغ بود ، تا پیدا کردنِ رویا را غیرممکن کنند.
میانه ی راه همانطور که خیلی گرسنه شده بود به یک غذاخانه رسیدند که از قضا جگر که مورد علاقه او بود را در حال کباب کردن داشت و از قسمت او اولین نفر از صفِ طولانیِ تازه رسیده شد و گفت آقا پنج سیخ برای من بذار و همینطور یادش اومد که جگر ،زیادش ممکنه فشار خون رو بالا ببره و ادامه داد اگر دل داری دل هم دستش بده ،هنوز از پشت دخل خیلی دور نشده بود که یهو در این فکر شد که رویا رو هم در این مهمانی شریک کنه پس ادامه داد آقا لطف کن ده سیخش کن و رفت داخل غذاخانه ی صحرایی که کلبه هایی تو در تو داشت تا به دنبال رویا بگردد...
اما هرچه همه جارا بیشتر گشت کمتر به نتیجه رسید و گویی رویایِ او به رویاهاپیوسته بود و دیگر اثری از او نبود...
حتی لحظه ای از ذهنش گذشت که نکند رویا ،حالا که پروژه را به دنبال خویش دارد بخواهد آن را فقط با نام خود و همراهانش ثبت کند ،ولی خوبی ای که از محبتِ کوتاه زمانش دیده بود این نظریه را در ذهنش محو کرد...
جگرها آماده نشده بود ولی دیگر او دل و جگرِ غذاخوردن نداشت و در بین اتاقک ها به دنبال رویا میگشت و وقتی چند زوج طور را دراتاق ها خندان میدید بیشتر از گرسنگی اش کاسته میشد و به خونِ جگرش از ندیدنِ رویا اضافه میشد تا به جای جگرِکبابی ،خونِ جگر بخورد...
رویا ،نبود ،آن چنان که گویی از اول نبود...
