
فصل بیست و سوم:
نصف شب بود که دوباره با پارک تاریک مواجه شدیم، باورم نمی شود عملیات نجات دنیا را هم حتی باید در شب انجام دهیم، با خودم گفتم، حداقل الان وضعیتمان از قبل بهتر است، دو کوله پر از مهمات و یک نقشه بی نقص، فکر کنم....
از نظر روحی هم وضعمان بهتر بود، الان حداقل برای چیزی که ممکن بود اتفاق بیفتد آمادگی داشتیم.
دوباره چشمم به تنها تیر چراغ برقی افتاد که قسمت کوچک دارای تاب پارک را روشن کرده بود؛ بی اختیار یاد هفت شب پیش افتادم، همان روزی که بالاخره مغز متفکر تمام اتفاقات ناگوار در طول زندگی۲۲ ساله ام را کشف کردم، ویکتور ردکلیف، اسمش مدام رد ذهنم تکرار میشد، او هم یک خیانتکار بود، درست مثل جرج، فقط به خاطر آنجل بود که سعی کردم خودم را کنترل کنم و پس از فهمیدن این واقعیت که او قاتل پدرم است به سمت پایگاه ندوم و یقهاش را نگیرم و مشتی حوالهی صورت بینقصش نکنم، صورتی که آشکارا در چهرهی آنجل نمایان بود اما خوشبختانه آنجل بویی از باطن آن مرد کثیف نبرده بود.
قرار بود از طریق دریچهای که جانسون هفت روز قبل به ما نشان داده بود، به فاضلاب نفوذ کنیم و اگر خوش شانس باشیم و هافمن یا یکی دیگر از شورشی هایی که ردکلیف رهبریشان میکند را نبینیم میتوانیم به سلامت از آن سوراخی که من بر روی دیوار اتاق بایگانی درست کردم وارد مقر اصلی شویم اما..... همه چیز قرار نیست آسان باشد.
پایم را روی آسفالت خیس پیادهرو میکشیدم، انگار میگفت، جونت را بردار و دربرو، تو فرصتش را داری! اگر الان فرار نکنی همراه مردم دیگه شهر کشته خواهیشد، نه! اگر میخواستم فرار کنم هفت روز پیش این کار را میکردم، این جا شهر من بود، درست است در آن بیعدالتیهای شِگِرفی به یک نوجوان ۱۳ ساله شده بود اما در همین شهر بود که من دوستان خوبم را ملاقات کردم با مادرم و پدرم در آن زندگی کردم و غم ها و شادیهایی را تجربه کردم که شاید بعضیها از آن بیبهره باشند، جدا از آن وجدانم را چه کنم پس از تنها گذاشتن این مردم تا آخر عمر باید عذاب بکشم که میتوانستم کاری کنم، اما نکردم، به علاوه ردکلیف پس از تصرف این شهر و کشتن مخالفینش قطعا به سراغ بقیه شهرها هم خواهد آمد اینگونه تا آخر عمر باید در فرار باشم. درست است، همهچیز در گروِ همان کلمهای است که سالها پیش، آنجل به من آموخت: ما میتوانیم.
دستی را روی شانه ام احساس کردم، گرم و امیدبخش، و دوباره به همان شب کودکیم برگشتم که آنجل من را از دست زخم های کودکی نجات داد.
ـ نگران نباش رابرت، ما زنده بر می گردیم.
سر تکان دادم و زیر لبی تکرار کردم، درسته، انگار که باورش نداشته باشم، حسی تمام وجودم را فرا گرفته بود، حسی که در شب مرگ پدرم هم به سراغم آمده بود، با خودم میگفتم حداقل اگر کسی میمیرد، کاش آن شخص من باشم، دوباره خودخواهی!
ایندفعه پا سست کردم و آنجل مجبور شد دستم را بگیرد و بکشاند روی زمین:« زود باش، رابرت ما تا آخرش با همیم، نباید بنوآ رو خیلی منتظر بذاریم، صدایش را به حالت زمزمه درآورد ، ممکنه لُو بره.»
لب هایم تکان خوردن:«شاید بهتر باشه من تنها برم.»
آنجل صاف ایستاد و در چشمانم زل زد:«قبلا بهت گفتم دوباره هم میگم، من، بدون تو، جایی، نمیرم» کلماتش در جمله آخر مقطع شد آخر چقدر سمج بود، درست مثل قدیم ها.
به این نتیجه رسیدم که بحث به جایی نمیرسد و تا الان هم زیادی لفتش دادهایم قدم هایش را تند کردم و از کنار آنجل که هنوز دست به سینه ایستاده بود گذشتم، شاید واقعا بی خبری خوش خبری بود، آن زمان که بچه بودیم چه صاف و ساده در همین پارک و پیاده رو ها بی خیال پرسه میزدیم، اما هم اکنون....
خواستم جو را عوض کنم تصمیم گرفتم چیزی بپرانم برای همین، بدون اینکه رویم را به طرف آنجل برگردانم، با صدایی مصنوعی و آکنده از عصبانیت گفتم:«اَه، پس این دریچه هه کجاست!؟.»
همان لحظه پایم به چیزی گیر کرد و در شرف افتادم بودم که به سرعت تعادلم را حفظ کردم، صدای خنده های زیر و سرخوشانه آنجل از زیر دستش به گوشم رسید، گلویم را صاف کردم:«اِهم، اِهم، خب، مثل اینکه اینجاست... من اول میرم داخل.»
سرم را خم کردم و به عمق دریچه نگاهی انداختم، وقتی از آن بالا میآمدیم به نظر اینقدر طولانی نمیآمد، آب دهانم را قورت دادم سپس نشستم و به داخل گودال عمیق خزیدم دستهایم را به دوطرف قلاب کردم و پاهایم در هوا آویزان ماند، عاجزانه تلاش میکردم تا نردبان را پیدا کنم بلکه بتوانم کمی از فشار وزنم بر روی دستانم بکاهم اما.... نبود، به معنای واقعی کلمه هیچ چیز آنجا نبود، خودم را بالا کشیدم:« به نظر میاد بعد از فرار ما، نردبان را برداشتن.»
آنجل چرخشی به شانهاش داد و کوله پشتیاش را پایین آورد، بعد با مهارت و بدون سرو صدا طناب و قلاب را از زیپ جلویی کیف بیرون آورد:« خیل خوب، من بالا مواظبم کسی نیاد، وقتی رفتی پایین همون جور که تمرین کرده بودیم طناب رو بکش تا منم بیام، باشه؟»
سرتکان دادم:«اوهوم.»
-به من نگاه کن، یادته که طنابو باید چند بار میکشیدی درسته؟»
-آنجل بیخیال اینقدرا هم حواس پرت نیستم، هزاربار گفتی، یه دونه کشیده یه دونه مارپیچی.
در تاریکی دیدم که همانجور که طناب را به قلاب بند میکرد، چشمانش را چندین بار در حدقه چرخاند.
قلاب را به لبهی چاه وصل کرد و طناب را پایین انداخت، نفس عمیقی کشیدم و همان جور که ۸ سال پیش در سال اول مدرسه جاسوسی یاد گرفته بودم از طناب پایین رفتم، غرق در این فکر بودم که اگر شخصی را دیدم، مثلا هافمن چه کار کنم، فکر کنم خوب بود اگر عصبانیتم را سر صورتش خالی کنم که بهرهای از زیبایی نبرده بود، ناگهان به خودم آمدم و دیدم پاهایم به زمین رسیدهاند، عرق از سر و رویم پایین میریخت و ترس از جاهای بسته که در بچگی داشتم دوباره به جانم رخنه کرده بود، نفس عمیقی کشیده، دم و بازدم، شمردم، یک، دو، سه، دوباره و دوباره، سپس به اطراف به نگاهی انداختم، کسی نبود، واقعا هیچکس!، عجیب بود، اما وقت برای فکر کردن نداشتیم همینجوری هم به خاطر من کلی وقت تلف کرده بودیم.
طناب را کشیدم اولی محکم و کشیده به طوری که طناب راست بایستد و دومی را با حرکت دستم به صورت مارپیچی درآوردم، سومی هم مثل دومی.
حس کردم طناب به سمت پایین کشیده و وزنش بیشتر میشود، آنجل پیام را دریافت کرده و داشت پایین میآمد.
حدود ۳ دقیقه طول کشید تا به کف چاه برسد، وقتی رسید، به من نگاهی انداخت، انگار او هم نگران ترس از فضای بسته من بود.
بعد که خیالش از این موضوع راحت شد با حرکت دست به خروجی چاه اشاره کرد، در مدتی که در پایگاه پدرم مخفی شده بودیم چندین و چند بار نقشه فاضلاب را مرور کرده بودیم تا جایی از قلم نیفتد و کسی نتواند از گوشهای ما را غافلگیر کند، اول چپ بعد راست دوباره چپ و چپ و دوباره راست، دقیقا پنج پیچ درست مثل روزی که جانسون ما را از این جا گذرانده و نجات داده بود، به همان خرابهای رسیدیم که نمیشد اسمش را مکان گذاشت جایی که آنجل بالاخره به هویت پدر واقعیش پی برد و ماریا را به چشم خواهرش دید، خواهری که سعی داشت او را بکشد!
باز این حس به سراغم آمد که عجیب است که اینجا انقدر رها شده و خالی به نظر میرسد، اگرچه اصلا از اینکه لکه تیره و خشک شده خون های من و آنجل هنوز کنار میلههایی که ما را به آنها بسته بودند وجود داشت، تعجب نکردم، به آنجل نگاه کردم و دیدم برای اولین بار در هفت روز گذشته دارد گریه میکند، هول شدم:« آنجل، چرا.... چرا گریه میکنی؟»
دستش را روی گونهاش کشید و نفسش را به داخل فروبرد و بیرون داد:« هیچی، فقط....، دوباره بغضش گرفته بود، دیدم که چه طور تلاش میکرد خودش را کنترل کند، صدایش میلرزید:« همیشه فکر میکردم، شاید، شاید پدر واقعیم من رو از قصد رها نکرده، یعنی هنوز، یه جایی، دنبالمه، اما در سن ۲۰ سالگی فهمیدم که نه تنها من رو رها کرده بلکه من و خواهرم رو از هم جدا کرده و به جون هم انداخته، من رو بازیچه خودش کرده و از من سؤاستفاده کرده تا کسی که بیشتر از همه تو این دنیا برام ارزش داره رو گیر بندازه و بکشه.»
احساس کردم خون به صورتم میدود، من برای او بیشتر از همه ارزش داشتم؟، به خودم تشر زدم، آروم باش مرد الان وقت این حرفا نیست، دستانش را گرفتم و در چشمانش نگاه کردم:« قول میدم بعد از تموم شدم همه چیز با هم دیگه از این شهر فرار کنیم و به دنبال آرزوهامون بریم، درست همون جور که تو بچگی آرزوشو داشتی.»
میدانستم حرفم خیلی آرامش بخش نبود اما آنجل سرش را تکان داد و لبخند کم جانی زد که انگار آرام شده.
از فاضلاب به سمت دالانی حرکت کردیم که به اتاق بایگانی میرسید، سر راه به محلی رسیدیم که وینکلی را پس از دوسال در آن پیدا کرده بودم، خاطرات به سرم هجوم آورد، یادم آمد که چه طور روی زمین نشسته بودم و دیوانهوار میخندیدم، آن هم به خاطر شانسی که آورده بودم، در دلم به قیافهی کالفر فکر میکردم که چقدر متعجب میشد وقتی میفهمید رئیسش خیانتکار است و من وینکلی را زنده پیدا کردهام، آن هم سالم و سرحال، البته به لطف مادر بنوآ، به آب های عمیقی رسیدیم نشان از ورود به فاضلابی داشتند که الان در آن بودیم، سرعتمان را بیشتر کردیم و به گل و شل ها رسیدیم و کانال زیمرمن با آن حشرات جهش یافتهاش نمایان شد، میدانستم حدود یک ساعت از جایی که هستیم تا اتاق بایگانی فاصله است به همین دلیل به آنجل اشاره کردم که سریع تر قدم بردارد.
از وقتی که من از سازمان فرار کرده بودم اتفاقات زیادی افتاده بود، که به کمک بنوآ از آنها با خبر شدیم، اما متاسفانه او نمیتوانست به ما بگوید که سوراخی که من بر روی دیوار اتاق بایگانی درست کرده بودم هنوز پابرجا بود یا آن را پر کرده بودند، زیرا در اتاق قفل و برای کارمندان تازه سازمان ورود به آن قدغن شده بود، وقتی بنوآ این موضوع را به ما گفت خیلی ناامید شدیم و فکر کردیم دیگر راهی برای ورود به سازمان نیست اما آنجل به خاطر آورد که پدرم دستگاهی برای برش سیمان ساخته بود که صدایی هم که تولید میکرد بسیار ناچیز بود، البته نکته خوبش اینجا بود که جای کمی هم در کولههایمان میگرفت، در کانال پیش میرفتیم که ناگهان صدایی شنیدیم، صدای برخورد چیزی فلزی با دیوارههای نمورِ کانال، خشکمان زد، صدای ضربان قلب خودم و آنجل را که به قفسه سینهمان میخورد و بر میگشت، میشنیدم، اما به خاطر غریزه بقا نتوانستیم خطر کنیم و مثل موشک در کانال دویدیم تا جایی که احساس کردیم از صدا فاصله گرفتهایم.
آنجل خم شد و دستانش را روی زانوهایش گذاشت، هِن و هِن کنان گفت:« اون چی بود.»
من هم که شرایطم دست کمی از او نداشت نفس، نفس زنان گفتم:« بیا امیدوار باشیم کسی تعقیبمون نمیکنه.»
آنجل نفس عمیقی کشید و به دیوار تکیه داد، خدا خدا میکردم حشرهای در موهایش نرود:« حدود نیم ساعت دیگه مونده.»
قفسه سینهاش بالا و پایین میٰرفت، احساس کردم ترسیده نه از چیزهایی که اطرافمان بود، نه از حشرهها نه از گل و کثیفی، آنجل از اون جور دخترها نبود، با همه فرق داشت، فکر کنم از مواجهه با گذشته میترسید، بالاخره صاف ایستاد و بدون یک نگاه به حرکتش ادامه داد.
به پشت سرم نگاه کردم، یعنی باید به حس ششمم اعتماد میکردم؟ آیا این سکوت مشکوک معنیای داشت؟
بعدها فهمیدم که هیچچیز جای حس ششم را نمیگیرد و چیزی که ممکن بود آن روز جان آنجل را نجات دهد!
بعد از گذشت نیم ساعت، به اتاق بایگانی رسیدیم، چه طور فهمیدیم؟، چون هنوز سوراخ سر جایش بود، این هم در نظرم عجیب آمد چون بنوآ گفته بود با اینکه نمیتواند درون اتاق بایگانی را ببیند اما دیده است که چند کیسه سیمان به طرف اتاق میبرند.
روبه روی سوراخ ایستادیم، به آنجل با حرکت سر اشاره کردم که من اول داخل میشوم و بعد او طبق نقشه وارد شود، پای راستم را بلند کردم و از لایه نازک دیواری که باقی مانده بود گذاشتم داخل اتاق بایگانی، به آن طرفم که رسیدم، به اطراف نگاهی کردم، اتاق بایگانی درست همانجور بود که رهایش کرده بودم با قفسههای پر از خون بز، به طرف جایی برگشتم که گمان میکردم آنجل ایستاده بود به خاطر اینکه از داخل اتاق بایگانی کانال سیاه به نظر میرسید، آرام نجوا کردم:« میتونی بیای داخل.»
چند ثانیه گذشت، ثانیه ها به دقیقه تبدیل شدند و ۴ دقیقه من همانجا ایستاده بودم، تنهایِ تنها، نمیتوانستم از خودم صدایی خارج کنم یا به آن طرف اتاق نگاه کنم، از آنچه که ممکن بود ببینم، میترسیدم، یک کانال خالی و سوت و کور با ردپاهایی نشان از درگیری دو شخص.
همه شهامتم را جمع کردم و به سمت کانال خم شدم، ترسم به واقعیت تبدیل شده بود، بر روی گل ها دو ردپا وجود داشت، یکی برای من و یکی هم آنجل، اما ردپای سومی هم بود! رد پای یک مرد. دستمالی آنجا افتاده بود، دقیقاً همان جایی که آنجل ایستاده بود، ناخودآگاه خم شدم و دستمال را برداشتم و برخلاف عقل آن را بوییدم، سرم گیج رفت، با خودم گفتم، کلروفرم، احتمالا وقتی حواسم نبوده آنجل را بیهوش کرده او را بردهاند، صدای آنجل در سرم پیچید، رابرت، هرگز، هرگز، اگر اتفاقی تو این مأموریت برای هرکدوممون، من یا بنوآ افتاد، تو نباید وظیفه اصلیت رو فراموش کنی، دوباره باید به آن چیزی که دلم میخواست، پشت میکردم، آنقدر متعجب بودم که نمیتوانستم ناراحت یا افسرده باشم و خودم را ملامت کنم، فقط یادم هست که چقدر به خودم به خاطر این سهل انگاری بد و بیراه گفتم، بالاخره به خودم آمدم، یادم آمد اگر بتوانم ردکلیف را دستگیر کنم، آنجل آزاد میشود، به خودم امید دادم، ما میتوانیم، به سمت در قفل شده حرکت کردم، کاش میشد با یک ورد ساده مثل «آلاهامورا» آن را باز کرد اما نه، پیشگوشتیام را از کوله درآوردم، باید بجنبم، وقت طلاست همچنان که دو پیشگوشتیام را در سوراخ قفل بالا و پایین میکردم این جمله در ذهنم مثل یک کشتی روان حرکت میکرد، گم شدن آنجل یک معنای دیگر هم داشت، ردکلیف میداند ما اینجا هستیم.
پینوشت۱:
پایان قست دهم
سلام دوستان🌷، بابت تأخیر در انتشار این قسمت عذرخواهی میکنم، امیدوارم ازش لذت ببرید، سرانجام نزدیک است....... .😊💫
فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
ما میتوانیم، قسمت هفتم:خواهران
ما میتوانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت
ما میتوانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖