ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۹ دقیقه·۵ روز پیش

ما می‌توانیم، قسمت هشتم:آخرین امانت

فصل نونزدهم:

جانسون درحالی که کمک می‌کرد آنجل را بلند کنم برای بارهزارم با استرس تکرار کرد:« باید از اینجا برید، زود باشید!.»

پیرمرد عرق از سر و رویش می‌ریخت، اما من اصلا به این چیز ها اهمیت نمی‌دادم، یک ابرویم را بالا انداختم:« اینجا چی‌کار می‌کنی.»

آنجل را به سمتم هل داد:« الان وقتش نیست مانستر.»

اصرار کردم:« چرا وقتشه جانسون، تو همیشه همه چیز رو ازم مخفی می کردی

، مکث کردم،

حتی اینکه پدرم به قتل رسیده.»

پیرمرد چشم غره‌ای رفت:« با من بیا اول باید از اینجا خارج شید.»

در نهایت پنهان کاری و وحشت از این راهرو به آن راهرو می‌رفتیم تقریبا از پنج پیچ گذشته بود.

دستش را دراز کرد و به انتهای راهرو اشاره کرد که به نوری می‌رسید:«خیلی خوب این مسیر رو مستقیم ادامه بدید تا به راه خروج برسید.

دیگر طاقت نیاوردم:« زود باش، اینجا چه خبره؟»

چشمانش را در حدقه چرخاند، آهی کشید:« وقتی سوراخ رو دیدم فهمیدم میری اون تو،

به آنجل اشاره کرد،

برای نجات اون.»

خودم را جمع و جور کردم، این اولین بار بود که جوابم را می‌داد.

-تصمیم گرفتم دنبالت کنم، چون معلوم بود یه تله است.

این پا و آن پا کردم، یعنی حتی اوهم فهمیده بود!؟

ناگهان با خودم گفتم:« پس اینکه احساس کردم کسی تعقیبم می‌کند درست بود.»

-کی اونجاست!؟

وحشت زده به انتهای راهرو، جایی که ازش می‌آمدیم، نگاه کردم، صدای نحسِ هافمن بود،، تعجب کرده بودم چرا تا الان کسی متوجه گم شدمان نشده بود.

به جانسون نگاه کردم:« تو باید باهامون بیای.»

گوشه چشمش چروک افتاد:«من حواسشونو پرت می‌کنم شما برید.»

مردد نگاهش کردم.

-بی‌خیال رابرت فکر کردی چی‌کار می‌تونن با یه پیرمرد بکنن؟»

می‌خواستم بهش بگویم خیلی کارها، آن هم وقتی پای ماریا وسط باشد، اما از آن کلمه متعجب شده بودم،رابرت.

پس از چندین سال بالاخره آن را به کار برده بود!

-چی‌شده هافمن؟

ماریا بود!

به جانسون نگاه کردم، یعنی این خداحافظی بود؟

پس باید آخرین سوالم را ازش می پرسیدم.

-اما...اما، خواهش می‌کنم بگو مأموریت فوق محرمانه پدر چی‌بود؟

نفس عمیقی کشید، برای لحظه‌ای احساس کردم دوباره می خواهد طفره برود

اما بالاخره آخرین جوابش را داد:« پیدا و دستگیر کردن شورشی ها.»

زیر چشمی نگاهم کرد،منتظر واکنشم بود اما من نمی دانستم چه بگویم، سپس انگار تصمیمش را گرفته بود.

دستش را داخل جیب کتش برد و چیزی را در دستم گذاشت.

به کف دستم نگاه کردم.

عکس سیاه و سفیدی از یک مرد جوان بود؛ بیشتر از چهل سال نداشت،اما نگاهش به طرز عجیبی آشنا بود... همان نگاه تشنهٔ انتقام.

دستم را گرفت :« رابرت، باید به حرفم گوش کنی، ببین،

به عکس اشاره کرد،

دم گرفت و سپس بازدم تندی داد:« این قاتلِ باباته، بهم قول بده پیداش می‌کنی.»

دنیا دور سرم درحال دوران بود، به خودم آمدم و دیدم جانسون در لحظه آخر من و آنجل را به گوشه‌ای برده.

و حالا.... ماریا دارد او را می‌برد.

با صدای آنجل از افکارم درآمدم:« رابرت باید سریع از اینجا فرار کنیم.»

-درسته زودباش.

دستش را در دستم فشردم و به سمت خروجی حرکت کردیم تنها چیزی که در ذهنم می‌گذشت این بود که، درسته، اما به کجا باید فرار کنیم؟

دنیا بر علیه ما شده بود و راهی برای مقابله با آن نداشتیم.

فصل بیستم:

سرم درد می‌کرد و تیر می‌کشید، سعی کردم از جایم بلند شوم اما انگار با یک چماق فلزی به سرم ضربه زده بودند و هزار بار در دست انداز ها بالا پایین رفتن باشد، چشمانم سیاهی می‌رفت و هروقت سعی می‌کردم چشم چپم را باز کنم از درد به خودم می پیچیدم.

-به نظرت حالش خوب میشه؟

حس می‌کردم سرم از وسط شکافته شده. صداها دور و نامفهوم بودند اما این صدا خیلی شبیه صدای بنوآ بود.

صدایی عصبانی و پرتوقع جوابش را داد:« فکر کردی با اون ضربه‌ای که بهش زدی ممکنه زنده بمونه.»

با خودم گفتم:« آنجل!»

اما این چطور ممکن بود؟ باید یه بار دیگه سعی می‌کردم بلند شوم.

تقریبا داشتم از حالت تکیه خارج می‌شدم که دوباره چشمم سیاهی رفت، زیر لبی ناله کردم:«آخخخ.»

مرد جوان به سمتم آمد، نمی‌توانستم اعضای صورتش را ببینم.

-صبر کن! داره به هوش میاد.

کسی که فکر می‌کردم آنجل است، به دو پیش مرد جوان آمد و شروع کرد به تکان دادنم.

-رابرت، رابرت، صدامو میشنوی؟

انگار داشت گریه می‌کرد، صدایش لرزان بود.

تلاش سومم برای بلند شدن را انجام دادم؛ این دفعه مرد جوان سعی کرد کمکم کند، زیر بغلم را گرفت و شانه ام را روی پشتش محکم کرد، بالاخره توانستم بایستم.

زن جوان، که دیگر مطمئن بودم آنجل است، دستور داد:« ببرش اونجا روی تخت.»

مرد جوان اطاعت کرد، حتی حرکاتش هم مثل بنوآ بود.

در نهایت کنار تختی خونی متوقف شدیم، حدس زدم همان تختی باشد که آنجل را روی آن خوابانده بودم، پس هنوز از پایگاه خارج نشده بودیم.

نشستم روی تخت، و برای چند دقیقه احساس آرامش کردم، پس خطری تهدیدمان نمی‌کرد.

آنجل، مرد جوان را تقریبا هل داد و به سمتم آمد:« رابرت می‌تونی منو ببینی؟ می‌دونی من کیم؟»

گیج شده بودم، مگه چه بلایی سرم آمده بود که اینقدر نگران بود.

با نگرانی از جایش پرید و دستانش را روی صورتش گذاشت:« وای نه! وای نه! اون نمی‌تونه منو ببینه.»

خشمگینانه به سمت مرد جوان رفت انگار می‌خواست دعوا راه بیاندازد، انگشتش را به سمت او گرفت و با قدم های بلند نزدیکش شد، مرد جوان که نمی‌دانست چه کار کند مدام زیرلب عذرخواهی می‌کرد و جملات نامفهومی می‌گفت.

تصمیم گرفتم این قائله را خطم کنم:« آ...آنجل.»

آنجل انگار برق گرفته باشدش به سمتم چرخید، چند ثانیه بعد کنارم روی تخت نشسته بود، صدایش از نگرانی می‌لرزید:« رابرت می‌تونی منو ببینی.»

هنوز حرف زدن برایم سخت بود، فقط سر تکان دادم.

ایندفعه از خوشحالی به هوا پرید:« خدایا شکرت، خدایا شکرت.»

مرد جوان که نفس راحتی کشیده بود بالاخره بازدمش را رها کرد:« آره خدارو شکر به خیر گذشت وگرنه..»

آنجل چشم غره‌ای به او رفت که باعث شد حرفش را بخورد، سرتکان دادم اینجا چه خبر بود هرچه می‌گذشت بیشتر مرد جوان شبیه بنوآ می‌شد.

تصمیم گرفتم از خودش بپرسم:« بنوآ اینجا چی‌کار می کنی؟»

دیدم که مرد جوان خشکش زد و آب دهانش را قورت داد، آنجل اشاره کرد که یعنی زود باش بهش بگو دیگه.

-من... من

درکمال تعجب زانو زد و گریان گفت:« منو ببخشید موسیو مانستر، خواهش می‌کنم،

به آنجل نگاه کرد و ملتمسانه ازش خواست پادرمیانی کند، اما آنجل فقط با خشم نگاهش را کج کرد.

بنوآ سرش را پایین انداخت، انگار از زمین می خواست کمکش کند.

من که کم کم حالم داشت سرجایش می‌آمد به بنوآ نگاه کرد پسری که بیش از ۱۸ سال نداشت و تازه در پایگاه استخدام شده بود، سرم را کج کردم و نگاه معناداری به او انداختم:« بابت چه چیزی باید ببخشمت؟»

چشمانش را به بالا سراند و مضطرب نگاهم کرد انگار می خواست چیزی بگوید اما سپس سرش را پایین انداخت و زیرلبی گفت:« قسم می‌خورم این کار را به خاطر خانواده‌ام کردم.»

دوباره سرش را بالا آورد و اشک بار نگاهم کرد:« دستور اون بود، راست می‌گم، شما باید حرفم رو باور کنید.»

انگار چهره‌ام به یک علامت سوال بزرگ تبدیل شده بود، آنجل بنوآ را عقب راند و بهش تشر زد:« با این کارا فقط گیج ترش می‌کنی!»

آمد کنارم نشت و دستانم را گرفت:« رابرت، مسئله اینکه....

نفس عمیقی کشید:« بنوآ به دستور ردکلیف اینجاست تا تو رو بکشه.»

فصل بیست و یکم:

تقریبا نیم ساعت از زمانی که از کانال خارج شده بودیم می‌گذشت، در طول مسیر نگران جانسون بودم اما نمی دانستم چرا، آنجل کنارم نفس نفس می‌زد و سعی می‌کرد پا به پایم پیش بی‌آید:« رابرت دیگه نمی‌تونم، خواهش می‌کنم بریم اونجا.»

به پارک آن سمت خیابان اشاره کرد، فکر کردم چند دقیقه استراحت به جایی برنمی‌خورد، کمکش کردم تا آنجا پیش بی‌آید، پارک در شب فضای وهم آلودی پیدا کرده بود و از همه طرف ما را می‌پایید، نور تیر های چراغ برق تنها بخش کوچکی از پارک را روشن کرده بود در آن بخش یک تاب کوچک وجود داشت تصمیم گرفتم آنجل را روی آن بگذارم تا استراحت کند، بعد رفتم سر و گوشی آب بدهم تا شاید کمی غذا پیدا کنم.

چند دقیقه بعد دست از پا دراز تر پیش آنجل برگشتم، و در کمال تعجب دیدم دارد به چیزی نگاه می‌کند.

گفت:« چقدر شبیه اونه.»

نزدیک تر شدم و فهمیدم عکسی در دست دارد و در کمال تعجب دیدم، عکسی است که..... خب عکس قاتل پدرم است، جیب هایم را گشتم، فکر کنم موقع کمک کردن به آنجل از جیبم افتاده بود.

کنارش نشستم و سرم را عقب راندم و دستانم را روی پیشانی‌ام گذاشتم، همه چیز خیلی درهم ریخته بود ، آن جور که جانسون می‌گفت این عکس، قاتل پدرم را نشان می‌داد، کسی که در تمام بچگیم لعن و نفرینش می‌کردم.

آنجل با صورتی ترکیب از درد و گیجی ازم پرسید:« این مال توئه رابرت؟»

از زیر دستهایم سرتکان دادم:« این رو جانسون قبل از اینکه.....

به حالت نشسته درآمدم و سرم را در میان دستهایم گرفتم، فکر کنم در مرز جنون بودم.

ادامه دادم:« قبل از اینکه از هم جداشیم بهم داد.»

-چه عجیب چرا جانسون باید عکس اون رو داشته باشه؟

از جا پریدم:« مگه تو اونو میشناسی.»

نگاه معناداری بهم انداخت:« بی خیال رابرت، درسته یکم تو این عکس بد افتاده اما مطمئنم می دونی کیه خودت گفتی همیشه درخونمون می‌دیدیش.»

مثل برق گرفته ها عکس را از دستش بیرون کشیدم و نگاه دقیق‌تری به آن انداختم، دوباره آن چشم ها، چشم هایی که داد می‌زدند، انتقام!

جانسون می‌دانست، او می‌دانست قاتل پدرم کیست به همین دلیل این را به من داد، نه اینکه او را پیدایش کنم بلکه انتقامش را بگیرم، کاری که خود قاتل کرده بود.

آنجل نگران نگاهم کرد:« چیزی شده که من نمی‌دونم.»

وقتی دید جوابی از من نمی‌آید ادامه داد:« زودباش رابرت، بهم بگو چرا عکس پدر واقعیم باید دست اون باشه؟»

مضطرب بود، نمی‌دانستم چه جوابی باید به او بدهم، این قضیه خیلی بزرگ بود.

آمدم جوابش را بدهم که صدایی از لای بوته ها شنیدم.

صدای داد و فریاد یک گروه بزرگ از مردم.

رو به آنجل کردم:« شورشی ها.»

آنجل با چهره‌ای پر از سوال نگاهم کرد.

-اما این امکان نداره اونها تقریبا ۲ ساله که ناپدید شدن.

با خودم گفتم، درست پس از ناپدید شدن وینکلی....

ذهنم جرقه زد، و به ریاست رسیدن ردکلیف

به عکس نگاه کردم خودش بود!

تازه از کشف جدیدم حیرت کرده بودم که متوجه شدم صدا ها دارند نزدیک تر می‌شوند

حتی بینشان صدای چکمه نظامیان هم به گوش می‌رسید.

وحشت زده به آنجل نگاه کردم، او هم به من نگاه کرد، فهمیدم او هم همه چیز را فهمیده.

هردو هم زمان از جا بلند شدیم، انگار درد هایمان را فراموش کرده بودیم، وقتی پای مرگ وسط بود هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت.

با سرعت از پارک بیرون دویدیم به سمت جنگلی حرکت کردیم که خیلی آشنا بود، یادآور خاطات کودکیم، تابلو خطر جنگل ارواح، به ما چشمک می زد.

به آنجل نگاه کردم،دستش را در دستم محکم تر کردم و داد زدم:« فرار کن!»

چون دیگر می‌دانستیم با چه کسی طرفیم

ردکلیف

و صادقانه آن شخص، شخص خوبی نبود.

داستان ادامه دارد......

پی‌نوشت:

پایان قسمت هشتم

🌙 گاهی یک عکس قدیمی بیشتر از هزار اعتراف حرف برای گفتن دارد...

و گاهی حقیقت آن‌قدر نزدیک بوده که سال‌ها از کنارش رد شده‌ایم و ندیده‌ایمش.

فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

ما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی

ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات

ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران

💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖

داستانداستان جنایی
۷
۰
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید