
فصل شانزدهم:
کور مال کورمال در جنگل پیش میرفتم، تقریباً دو ساعت از ورودمان گذشته بود، خوشبختانه تعقیب کنندگانمان هم کم کم خسته میشدند، به تنها امیدم چنگ زده بودم، طنابی که ما را به پایگاه پدرم میرساند، حدود ۱۰ دقیقه پیش آنجل از شدت درد از هوش رفته بود و من دیگر نمیدانستم باید چه کار کنم، نباید امیدم را از دست میدادم، از دست دادن امیدم به معنای تسلیم شدن برای نجات جان آنجل بود اگر آنجل می رفت..... شاید بالاخره برای بار دوم میمردم!
الیاف زبر طناب کف دستم را خراشید، لبهایم از هم باز شد و لبخندی روی صورتم نشست.
نزدیک شده بودیم.
ـ قربان! اینجان! دارن میرن سمت شمال!
هول کردم، سرجایم خشکم زد و نفسم به شماره افتاد، در دلم به آن سرباز کلی بد و بیراه گفتم و دوباره به دویدن افتادم؛ با تمام سرعتی که مردی خسته، در حالی که دختری بیهوش را بر دوش حمل میکرد، میتوانست داشته باشد.
برای گمراه کردن نظامیان به صورت مارپیچ را می رفتم، اما با هشدار آن سرباز، الان همهشان میدانند که نور چراغ هایشان را کجا بگیرند، روی من!
به خودم گفتم:« حداقل شورشی رفته اند.»
اما تا به خودم بیایم دیدم دارم در یکی از تله هایشان می افتم، به سرعت جهتم را تغییر دادم، مجبور شدم مسیر دیگری برای رسیدن به پایگاه را انتخاب کنم.
به مرکز جنگل رسیدم، می توانستم احساسش کنم، نزدیک بودن پایگاه پدرم را میگویم! آن لحظه مطمئن بودم پایگاه باید جایی این اطراف باشد اما، طناب ها تمام شده بودند! از شدت ناامیدی میخواستم روی زمین بنشیم و به بدبختی خودمان بخندم.
ناگهان، آنجل به خاطر شدت تکان ها به هوش آمد و شروع کرد به هذیون گفتن، خون زیادی ازش رفته بود.
-رابرت، یادته وقتی بچه بودیم اینجا بازی میکردیم.
اصلا حواسم نبود چه میگفت، سرگردان دور خودم میچرخیدم، هرلحظه ممکن بود نظامیان سربرسند!
-«تو همیشه داد میزدی، ما میتوانیم... بعد یه در زیرزمینی کوچولو باز میشد.»
خشکم زد.
درِ زیرزمینی...
چطور ممکن بود فراموشش کرده باشم؟
به آنجل نگاه کردم رفتم سمتش، شانه هایش را گرفتم و محکم تکانشان دادم، خودش است، آفرین آنجل! آفرین!
باید اعتراف کنم بعدها که به آن شب فکر میکردم، رفتارم حسابی روانپریشانه به نظر میرسید.
آنجل را، که هنوز درحال گفتن پرت و پلاهایی راجع به بچگیمان بود، دوباره روی کولم گذاشتم و رو به فضای خالی فریاد زدم :« ما می توانیم!»
فصل هفدهم:
آنجل گفت:« نباید برای نجاتم میآمدی.»
سر تکان دادم:« نه، نباید بدون برنامه برای نجاتت میآمدم!»
لحظهای سکوتی وحشتناک در فاضلاب حکم فرما شد احساس کردم آنجل میخواهد چیزی بگوید.
-اون به من گفت، رابرت، دیگه لازم نیست وانمود کنی نمیدونی.
سردرگم نگاهش کردم منظورش چه بود!؟
-راجع به چی لازم نیست وانمود کنم؟
شانه بالا انداخت اما میتوانستم چشمانش را که لحظهای پر از اشک شد ببینم:« که من دختر اونم، ماریا بهم گفت.»
نفسم در سینه حبس شد نمیدانستم چه جوابی بدهم:« آ..آنجل من...» سرم را پایین انداختم، زیر لب گفتم:« واقعا نمیدانم چه بگویم.»
بغضش را فرو داد:« کِی فهمیدی؟»
جرئت نگاه کردن در چشمانش را نداشتم:« وقتی دیدم همش کنار خونتون پرسه میزنه شک کردم.»
سرش را برگرداند و چشمانش را ازم قایم کرد تا اشکش را نمبینم، تو دلم به خودم کلی فحش دادم، چه طور توانسته بودم!؟
تلاش کردم، طنابی را که با آن به میلهٔ فلزی زنگ زده بسته شده بودم، باز کنم، باعث شد سفت تر شود، وضع مزخرفی بود، در اثر درگیری با ماریا چند کبودی روی صورتم افتاده بود، با این حال وضعم بدتر از آنجل نبود، پایش صدمه دیده و در رفته بود! چند جای صورتش خراشیده شده بود و دور گردش حلقه ای کبود افتاده بود، زنده بودنش معجزه بود!
سرم از فکر کردن برای پیدا کردن راه نجات درد گرفته و تیر میکشید، فکر کردم که چه طور میتوانستم اینقدر بیفکر و احمق باشم! درست است من کور بودم!
فقط چند دقیقه طول کشید تا هافمن من را از پشت بگیرد و به ماریا تحویل دهد.از بیچارگی خندهام گرفته بود حتی نتوانستم باهاش درگیر شوم!
ماریا همانجور که آنجل را با یک دست بلند کرده بود، با نگاه تحقیرآمیزی به من نگاه کرد، پوزخند شیطانی معروفش را زد:« فکر میکردم حداقل تو متوجه تله بشی!»
-بهت که گفتم وقتی بحث، بحث اون دختره باشه همه چی رو فراموش میکنه.
تنهای به هافمن زدم و پایش را لگد کرد تا ساکت شود.
ماریا شانه بالا انداخت و آنجل را به سمت دیوار پرتاب کرد، آنجل بی هوش بر روی زمین افتاد.
داد زدم:« تنهاش بذار!»
سعی کردم خودم را از دست هافمن رها کنم.
ماریا سلانه سلانه نزدیک شد، صورتش را به صورتم نزدیک کرد، بالاخره تونستم چشمان قهوهای شیطانیاش را ببینم در گوشم گفت:«انتقام!.»
صورتم مثل گچ سفید شد کلمه انتقام، کلمهای که همیشه بعد از اسم ردکلیف می آمد! راجع به آنچه بعد از آن اتفاق افتاد هیچی به خاطر ندارم فقط یادم هست که ماریا با مشت محکم به شکمم کوبید و باعث شد از درد به خودم بپیچم.
فکر کنم بعد از آن تصمیم گرفتند من را هم کنار آنجل ببندند.
آنجل، که انگار میخواست همه چیز را درباره چند دقیقه پیش فراموش کند، ناباورانه سرتکان داد:« باورم نمیشه ماریا بتونه همچین کاری کنه!»
-چون نکرده! مطمئنم یکی داره از بالا بهش دستور میده!
-اما کی!؟
هردو زخم خورده و شکسته بودیم، اما وقتی آن صدا را شنیدم قسم میخورم که همه دردهایم فراموش شدند!
-مانستر!
صدای ریز، محتاط و آرام مردی که از نوجوانی مراقبم بود.
آنجل انگار چیزی را که میدید باور نمیکرد نجوا کرد:« جانسون!؟»
فصل هجدهم:
وقتی در پایگاه زیرزمینی باز شد نظامی ها تقریبا رسیده بودند، خوشبختانه بسته شدن در نیازی به کلمه رمز نداشت فقط باید یک دکمهٔ کوچک قرمز را فشار میدادم، از سرازیری پایین رفتم و با صحنهای کاملا برخلاف انتظارم روبه رو شدم! پایگاه به یک آشغالدانی تبدیل شده بود! هر گوشه و کناری یک قوطی کنسرو یا میوه کپک زده پیدا میشد تخت را پیدا کردم، کپه آشغال رویش را کنار زدم و آنجل را روی آن خواباندم، صورتش از درد مچاله شده و هنوز درحال هذیون گویی بود، ایندفعه راجع به پدر واقعیش،با حس گناه نگاهش کردم.
به سمت جایی رفتم که قبلا جعبه کمک های اولیه بود،نفس راحتی کشیدم، حداقل وینکلی عقلش رسیده جعبه کمک های اولیه را با غذا جایگزین نکند!
به آنجل نگاه کردم، صدایی در ذهنم گفت:« رابرت من هیچوقت نمیخوام کسی برام مفصلمو جا بندازه خیلی درد داره!» دوباره کودکی آنجل، این به آن زمانی مربوط میشد که همسایه مان خانم ژولیت مورو مفصل دستش دررفته بود و دکتر آن را جلوی همه جا انداخت!
نزدیکش شدم ملتمسانه نگاهش کردم:« منو ببخش آنجل.»
-آخخخخخخخخ!
آنجل به خاطر درد از تخت بلند شد فریاد کشید و دندانهایش را روی هم فشار داد، دیدم که عرق سردی روی پیشانیاش نشست و سپس دوباره بیهوش شد. سریع مفصل دررفته را پانسمان کردم تا دوباره در نرود و شروع کردم به درمان بقیه زخم هایش و ضدعفونی کردن آنها، احمقانه است! یادم است چقدر با پدرم دعوا کردم که نمیخواهم به کلاس کمک های اولیه پزشکی بروم و اینکه آنها هیچوقت به دردم نمیخورند؛ اماا حالا میتوانم حضور پدرم را حس کنم که چه طور با اون نگاه معنادار معروفش به من نگاه میکند.
از ناراحتی و درماندگی به زانو روی زمین افتادم، اگر کمی، فقط کمی محتاطتر بودم، هیچ کدام از این اتفاق ها نمیافتاد!
به آنجل بیهوش نگاه کردم من هم کم کم داشت خوابم میگرفت، خوابآلود رو به فضای وهم آلود پایگاه گفتم:« باورم نمیشه!»
درست است باورکردنی نبود! اینکه او و آنجل خواهر باشند، انگار اسرار زندگی تمامی نداشت!
سرم را بلند کردم.
شخصی سیاهپوش بالای سرم ایستاده بود انگار از درون سایه ها بیرون آمده باشد.
و بعد همه چیز سیاه شد.
داستان ادامه دارد.......
پینوشت:
پایان قسمت هفتم
بعضی رازها وقتی فاش میشوند، سؤالهای بیشتری از قبل به جا میگذارند...
به نظرتان شخص سیاهپوش پایان فصل چه کسی است؟ 👀
فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖