ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۱۴ دقیقه·۴ روز پیش

ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی

فصل بیست و دوم:

به دور تا دور پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته تبدیل به خانه‌ام شده بود، اما حالا باید ترکش می‌کردیم.

آنجل نگاه دلسوزانه‌ای بهم انداخت:« نگران نباش رابرت، بازم برمی‌گردیم.»

آه کشیدم و روی پاشنه پایم تاب خوردم:« درسته الان باید بریم برای نجات دنیا.»

به سمت در کوچک روی سقف رفتم:« ما می توانیم.»

مثل همیشه باز شد، برای آخرین بار به محیط بزرگ پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته اتفاقات بسیار مهمی افتاده بود، اتفاقاتی که در سرنوشت دنیا تاثیر داشت و از آن مهم تر من نگران آنجل بودم، که چه طور با این موضوع کنار می‌آید، زیرا این پدر او بود که باید جلویش را می‌گرفتیم با این حال وقتی این موضوع را پیش کشیدم با نگاهی عاری از احساس و با لحن اطمینان مطلق جواب داد:« او پدر من نیست.» گرچه می‌توانستم در فتحه حرف دال لرزش صدایش را احساس کنم علاوه بر پدرش، خواهرش هم در این ماجرا دخیل بود، او و ماریا همیشه رابطه خوبی داشتند اما چه کسی فکر می کرد خواهر باشند، سرتکان دادم به هر حال این رابطه هم به خاطر پدرشان شکراب شده بود یا بهتر است بگویم به خاطر انتقام.

به بنوآ فکر کردم، جوان بی سرو پایی با قلب مهربان که در این هفت روز چشم و گوش ما در سازمان شده و برخلاف انتظار خیلی به کارمان آمده بود.

-رابرت، دیگه باید بریم ممکنه دیرمون بشه.

-اوه، درسته، درسته.

همچنان که از سراشیبی بالا می‌رفتیم دست آنجل را گرفته بودم تا نیافتد، هنوز پایش کامل خوب نشده بود، بار دیگر نقشه‌مان را مرور کردم.

بالاخره از پایگاه بیرون آمدیم، نور خورشید برایم مثل غریبه‌ای شده بود و چشمانم را می‌زد، آنجل هم موهایش را روی صورتش گرفته بود تا نور اذیتش نکند، لحظه‌ای به او حسودی کردم اما بعد، از این احساس خودم خنده‌ام گرفت.

عجیب بود انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم، آنجل گیج نگاهم می‌کرد ولی بعد خودش هم خنده‌اش گرفت فهمیدم هردو داریم به روزی فکر می‌کنیم که زخمی و شکست خورده با هزار بدبختی پایگاه را پیدا کرده بودیم، الان از آن روز یک هفته گذشته و می‌توان به آن خندید درست مثل هروقتی که یک خطر از سرت می‌گذرد و به آن می‌خندی و فکر می کنی:« وایی چقدر شانس آوردیم.» از آن گذشته جنگل ارواح در روز کاملا متفاوت بود دقیقا مثل زمانی که یک پسربچه و یک دختر کوچک به نام های رابرت و آنجل آن را مکانی برای بازی های خود در نظر گرفته بودند، هنوز می‌شد روحشان را آنجا احساس کرد، اما حالا آن بازی های بچگانه درباره نجات دنیا به واقعیت تبدیل شده بود؛ چه کسی فکرش را می‌کرد؟

پس از چند دقیقه خندیدن و غرق شدن در افکار کودکیمان تصمیم گرفتیم که دیگر وقت را تلف نکنیم، با خودم گفتم:« پس از اتمام این ماجرا بیشتر خواهیم خندید.» با این کار به خودم امید دادم اما در پس ذهنم چیزی می گفت:« ممکن است زنده برنگردی.»

درست است، هرکدام از ما اگر گیر می‌افتاد سرنوشت خوبی در انتظارش نبود، سرنوشتی که در دست ماریا باشد هیچ وقت خوب نیست، اما بقیه وظیفه داشتند نقشه را ادامه دهند.

همچنان که در جنگل پیش می‌رفتیم به جانسون فکر کردم علی رغم تلاش‌های بنوآ برای پیداکردنش هیچ سرنخی دستگیرمان نشده بود و همین موضوع شکاف احساسی عمیقی در ماموریتمان بود که به اعضای گروه دوباره شکل گرفته ما می‌توانیم انگیزه می‌داد تا انتقامش را بگیرند.

تقریبا به اواسط راه رسیده بودیم که صدای غرشی بلند به گوشمان خورد صدایی زمخت و سرد،‌صدای ماشین نظامی، با دست به آنجل علامت دادم که پشت بوته ها قایم شود، چون دیگر می‌دانستیم آن ماشین نظامی به چه منظور آنجا بود و اگر ما را آنجا می‌دیدند ساکتمان می‌کردند، فهمیدن این موضوع هم از صدقه سری بنوآ بود، او بود که بالاخره راز مأموریت فوق محرمانه وینکلی را برای ما فاش کرد، گرچه هنوز هم وقتی به آن روز فکر می‌کنم باورم نمی‌شود که وینکلی قبول کرد با ما همکاری کند، به خوبی یادم هست، بله، روز چهارمی بود که در پایگاه سپری می‌کردیم.

من در طول راهروی طویل پایگاه قدم می زدم، دستم را از پشت بهم قلاب کرده بودم، کاری که همیشه به سلول های خاکستریم کمک می‌کرد هوشیارانه فکر کنند، آنجل روی تختی که دیگر از خون پاک شده بود نشسته بود و هنوز سعی داشت آنچه که من گفته بودم را هضم کند:« پس گفتی تام رو داخل اون کانال دیدی؟»

جوابش را ندادم، بار هزارم بود که داشت همچین چیزی را ازم می‌پرسید.

-و بعد برای نجات من رهاش کردی!

مکث کرد و نفسی گرفت تا سرم داد بکشد می دانستم مثل هزار بار قبلی می‌خواهد بگوید:« رابرت جکسون مانستر تو خیلی... خیلی سنگدلی.»

اگرچه من هم هزار بار برایش توضیح داده بودم که آن زمان وقت گذاشتن برای وینکلی وقت تلف کردن بود.

اما این دفعه به جای صدای داد و فریاد آنجل صدای فریاد بنوآ آمد:« ما می‌توانیم.» و سپس در باز شد.

داخل شد، تنها.

سرم را پایین انداختم، پس وینکلی قبول نکرده بود همکاری کند.

آنجل به سمتم خیز برداشت تا با هر چیزی که دستش می‌رسید من را بزند.

اما دوباره بنوآ نجاتم داد:« موسیو، موسیو وینکلی قبول نکردند همراهم بیان اما همه چیز رو تو این نامه براتون نوشتن.»

بهت زده نگاهش کردم، این آن وینکلی نبود که من می‌شناختم، همان آدم فرصت طلب و مغرور:« اون تصمیم گرفت تو فاضلاب بمونه؟»

-نه موسیو ایشون در ازای نامه یه جای گرم و به اندازه دو تن غذا درخواست کردند که خب... من این کار رو به مادرم سپردم، البته با اجازه شما.

سرتکان دادم، پس هنوز وینکلی همان وینکلی بود، خوشحال بودم که پس از این دوسال هیچ چیز در وجودش تغییر نکرده بود.

آنجل هم که در هوا خشکش زده بود ناگهان به خودش آمد و به سرعت نامه را از دست بنوآ کش رفت، همان جور که نامه را با صدای بلند می‌خواند من و بنوآ دورش جمع شده بودیم، زیرا یک چیز مسلم بود.

این نامه همه چیز را فاش می‌کرد.

آنجل با صدای رسا و بلند شروع کرد:« سلام رابرت، می دونم که دیگه مانستری اما خب... می‌دونی که من هیچ وقت اون چیزی که تو دوست داشتی رو دوست نداشتم، به جز یک چیز.....، بگذریم از اون نوچت اسمش چی بود؟ بنوآ؟ شنیدم می خوای راجع به مأموریت فوق محرمانه ۲ سال پیشم با ماریا بدونی فکر کنم لازمه که در جریان باشی من اولش قبول نکردم، تو خیلی سنگدلی که من رو اینجا تنها رها کردی

به اینجا که رسید آنجل به من چشم غره‌ای رفت، ادامه داد:« در هر حال هنوز هم به خاطر تو قبول نکردم در اصل این کار رو به خاطر آنجل می‌کنم، چه طور تونستی بهش نگی پدر واقعیش کیه؟

سرم را از روی کاعذ بلند کردم و به بنوآ نگاه کردم، چشمانم را ریز کردم و صورتش را کاویدم به این معنا که، چه قدر بهش گفتی؟ بنوآ نگاهش را دزید و به زمین چشم دوخت، آنجل بدون اینکه سرش را به طرفم بچرخاند گفت:« آروم باش رابرت هرکاری که کرده به نفعمون بوده.» می‌خواستم بهش بگویم که چهار روز قبل خود او بود که با قوطی های کنسرو به جان بنوآ افتاده بود اما پرید وسط حرفم:« خب دیگه سلام و احوال پرسی کافیه میرم سر اصل مطلب، همان طور که می‌دانی روز ۲۰ دسامبر سال ۲۰۱۰، دو سال پیش، من که در آن زمان در مقام رئيسِ رؤسا بودم به همراه ماریا به یک مأموریت فوق محرمانه رفتیم تنها به دلیل گزارشی که یکی از خدمتگزاران وفادار من یعنی، موسیو جانسون برام آورده بود، این گزارش مربوط به یک چیز حیاتی بود، چیزی که من از او خواسته بودم درباره‌اش تحقیق کند، یعنی جایگزین شدن سلاح های تقلبی به جای سلاح های واقعی، شاید برایت سؤال پیش بیاد که چه طور متوجه همچین چیزی شدم، داستانش دقیقا به سال ۲۰۰۹ یعنی یک سال قبل از مأموریت ما برمی گردد، یک روز به سفارش یک شخص نامعلوم و مجهول هویه به سلاح خانه ارتش در جنکل ارواح رفتم و در آنجا برخلاف اصرار مکرر کارکنان که لازم نیست تمامی سلاح ها رو بررسی کنم این کار رو کردم، شما هم اگر بودید به اندازه من مشکوک می‌شدید، تقریبا ناامید شده بودم که متوجه شدم یکی از سلاح ها در راستای نور خورشید قرار گرفته اما بدنه اون نور رو منعکس نمی‌کنه بعد از نشون دادن اون به متخصصی که همراهم بود مشخص شد که اون جنگ افزار تقلبی بوده، من تمامی اعضای آن اسلحه خانه رو اخراج کردم اما هنوز نگران بودم، نکند شخصی که از بالا این دستور رو داده و هنوز در سازمان نفوذ داره بتونه دوباره نقششو عملی کنه، من و موسیو جانسون به مدت یک سال تلاش کردیم تا رد اون نفوذی رو بگیریم و بالاخره در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ موفق شدیم اما مشکلی وجود داشت، مشکلی که من در این دو سال به آن فکر کردم و الان آن را برای شما بر روی کاغذ می‌آورم، اشتباه من و جانسون این بود که به نزدیک ترین افراد خود شک نکردیم و این اعتراف بسیار سختی است امیدوارم قدرش را بدانید، سخنم را کوتاه می‌کنم جانسون به من پیشنهاد داد تا با این شخص ارتباط بگیریم و او را در عمارت مخفی ملاقات کنیم به همین دلیل من و ماریا به آن مأموریت فوق محرمانه رفتیم، مأمویتی که حالا تنها من، ماریا، جانسون و هرکس که این نامه را می خواند می‌داند که برای دستگیری نفوذی سازمان بوده، البته پس از سه روز تعقیب و گریز بالاخره تونستیم نامه را به دست شخص مورد نظر برسونیم و در شب ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰ من و ماریا از درهای طلایی عمارت با کنده‌کاری های طرح نت های موسیقی، رد و به فضای تاریک و وهم انگیز آن وارد شدیم کاری که شاید بزرگ ترین پشیمانی زندگیم باشد، پس از گشتن تمام گوشه و کنار های عمارت به این نتیجه رسیدیم که هرگز نمی توانیم نفوذی را پیدا کنیم اما چیزی درمورد ماریا برایم عجیب بود، او اصلا نمی‌ترسید! می دانم قرار است چشم هایت را در حدقه بگردانی و بگویی او از هیچ چیز نمی‌ترسد، اما شما آن فضا را ندیدید، هرکس بود از آن اتمسفر تاریک با خطوط چنگ بر روی تابلو ها تنش می‌لرزید، ولی چهره ماریا جوری بود که انگار دارد از نمایش لذت می‌برد، دقیقا همان پوزخند شیطانی مغرورش را زده بود، داشتیم از عمارت خارج می‌شدیم که صدای بنگ بلندی آمد، سرم را به طرف راست چرخاندم، جایی که صدا آمده بود و مردی را دیدم حدودا ۴۰ ساله با کت و شلوار و کراوات مشکی انگار می‌خواست در سایه ها قایم شود شوک برانگیز ترین چیزی که در وجودش توجهم را جلب کرد، چشمانش بود که از نظر من نمونه بارز کلمه انتقام بود، همان لحظه چیزی در ذهنم جرقه زد،‌ او همان نفوذی بود اما او تنها نفوذی نبود، صدای ماریا را از پشت شنیدم:« خوابای خوب ببینی..... تام!» پس از آن چشمانم سیاهی رفت و سه روز بعد در جنگلی که در آن اسلحه خانه با اسلحه های تقلبی وجود داشت بیدار شدم شاید بپرسی از کجا مدت زمان بی‌هوش بودنم را فهمیدم، در اصل این را مدت ها بعد فهمیدم وقتی که روز ششم خواستم به ملاقات تو در سازمان بیایم و با مراسم ترحیم خودم مواجه شدم تاریخ مرگ روی قبر برای شش روز پیش بود، قبری که هیچ جسدی داخل آن نبود، تابلو بود کار ماریا و آن نفوذی دیگر است، سرگردان و حیران به پایگاهی برگشتم که تو، آنجل و آن پسرک بنوآ، الان در آن روزگار می‌گذرانید، حقیقت این است که پس از اینکه در جنگل به هوش آمدم فهمیدم چیزی درست نیست به همین دلیل تصمیم گرفتم مدتی در آنجا مخفی شوم، خجالت آور است که بگویم علی‌رغم هشدارهای تو، رابرت، همیشه دزدکی به بازی تو و آنجل نگاه می کردم و البته در آن لحظه حدود ۱۰ سال بعد از آن سال های کودکی هنوز رمز پایگاه پدرت را به خاطر داشتم، امیدوارم از اینکه بدون اجازه وارد شدم ناراحت نشوی، شوخی کردم!این تمام داستان بود امیدوارم بهت کمک کرده باشه، آنجل خداحافظ!

می‌خواستم سرم را به دیوار بکوبم وینکلی جواب مهم ترین سوال را نداده بود آمدم به آنجل بگویم مطمئن هست که تمام نامه را خوانده و خطی را جا نه انداخته است که ناگهان یک برگه کوچک از زیر ۳ صفحه نامه ای که نوشته بود سُر خورد و آرام روی زمین افتاد رویش با خط بزرگ نوشته بود، تنها برای رابرت همه به هم زیر چشمی نگاه کردیم و در یک آن به سمت برگه هجوم بردیم، احساس کردم دستم به چانه بنوآ خورد و او گفت:« آخخخخ.» آنجل از فرصت سوءاستفاده کرد شنیدم که گفت:« آها گرفتمش.»

سعی کردم نامه را از دستش کش بروم:« بی‌خیال آنجل اون نامه برای منه!»

دستش را جوری که انگار دارد مگس می‌پراند به سمتم سراند و شروع به خواندن نامه کرد:« رابرت می‌دونم از پایان نامه قبلی جا خوردی ، شوخی خوبی بود نه؟! کلی موقع نوشتنش خندیدم در هر صورت به خاطر خوبی های گاه به گاهی که باهام داشتی نتونستم این سؤالت رو بی‌جواب بذارم، تو کانال فاضلاب ازم پرسیدی چرا ۲ سال مخفی شدم ممکنه یکم تعجب کنی اما حقیقت اینه که پس از برگشتم از مراسم ترحیم شخصی در پایگاه منتظرم بود وقتی وارد شدم متوجه حضورش شدم حضور خشک و متناقض با اطراف سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم اما حتی نتوانستم یک کلمه به زبان بیاورم با گام های سنگین نزدیک شد و در گوشم زمزمه کرد تو هیچ چیز ندیدی، باید این قدر مخفی بمونی تا فراموش بشی و بعد همان جور که آمده بود رفت باعث شرمساری است که اعتراف کنم آن لحظه حتی تلاش نکردم متوقفش کنم انگار.... چه جور بگم انگار هیپنوتیزم شده بودم بعد از اون دیگه هرگز در پایگاه به صدای من واکنش نشون نمی داد و باز نمی شد فقط در زمان های مشخص گاهی جلوی در غذا بود و گاه پوشاک خدا را شکر می‌کردم که حداقل مرا اینجا تک و تنها رها نکرده اند تا بمیرم گاه می‌توانستم از پایگاه بیرون بروم و آشغال های پایگاه را بیرون بگذارم اما به مدت زمان خیلی کم چون هروقت بیش از مدت مجاز می‌ماندم روز بعد بدون اینکه دلیلش را بدانم در روی تخت پایگاه بودم چندبار سعی کردم این موضوع را امتحان کنم و ببینم راه دررویی دارد یا نه و به این نتیجه رسیدم که یک نفر همیشه در حال تعقیبم است، تصمیم گرفتم وقتم را به فکر کردن راجع به اتفاقی که واقعا افتاده بود بگذرانم به یاد حرف های جانسون افتادم، هنگامی که به دنبال رد نفوذی بودیم، او مدام می‌گفت، پدرت به خاطر او در آن مأموریت پیدا کردن شورشی ها کشته شده در آن تحقیقات آن ها به شخصی برخوردند به نام ردکلیف کسی که تو او را پدر آنجل می‌نامی، جانسون تمامی این ها را می‌دانست، که او قاتل پدرت است. اما بالاخره در ۲۳ دسامبر ۲۰۱۲ در پایگاه باز شد و درکمال تعجب کسی نبود که تعقیبم کند به کانال فاضلاب رفتم و سعی کردم از راه های زیرزمینی با ماریا ارتباط بگیرم که خودتان می‌دانید سرنوشتم چه شد و الان در این جای نمور و لغزنده من به نتیجه نهایی خود رسیدم شخصی که پس از من به ریاست رؤسا رسید نفوذی سازمان بود شخصی که در گذشته دو دختر داشت به نام های آنجل و ماریا پس از مرگ مادر این دو دختر پدر آنها یکی را نزد خانواده‌ای ثروتمند اما خسیس گذاشت و دیگری را نزد خدمتکار مرد جوانی گذاشت که پسری ۷ ساله داشت او شخصی که مأمور دستگیری او بود را در مأموریتش به قتل رساند و ۱۰ سال بعد به همراه دخترش که در آن عمارت اربابی خشن بزرگ شده بود سعی کرد من را به قتل برساند و جسدم را در جنگل ارواح مخفی کند زیرا او شخصی بود که با یکی از سرگردان نظامی خارجی همدست بود و سلاح های تقلبی را جایگزین سلاح های اصلی می‌کرد، حدس می زنم بعد از خواندن این نامه هم به بعضی‌ سؤالاتتان پاسخ داده باشم و هم سؤالات جدیدی برایتان ایجاد کرده باشم به هر حال واقعیت تلخ است، این طور نیست .....مانستر؟

هنوز وقتی آن روز را با خود مرور می‌کنم، باورم نمی‌شود که چه طور این اتفاقات جلوی چشم من افتادند! اما نفهمیدم، باید از اول می‌دانستم که وقتی ردکلیف این جور دخترانش را از بچگی می‌پاید حتما از آن ها انتظاراتی داشته، خوشحالم که آنجل را برای همدستی خودش انتخاب نکرد قطعا ماریا برای این کار بهتر بود اما.... کمی دلم به حال ماریا می‌سوزد او هیچ گاه بچگی خوبی نداشت و احتمالا بزرگسالی خوبی هم نخواهد داشت.

بالاخره صدای غرش ماشین فروکش کرد و عملیات جابه‌جایی سلاح ها به پایان رسید، و من و آنجل هم می‌توانستیم از پشت بوته ها خارج شویم همچنان که شاخ و برگ ها را از مسیرمان کنار می‌زدم فکر کردم برگشتن به آن فاضلاب چه حسی خواهد داشت.

داستان ادامه دارد........

پی‌نوشت:

پایان قسمت نهم

سلام دوستان🌷

ببخشید که این چند روز فعالیتی نداشتم، درگیر امتحانات بودم و هستم😊، این قسمت رو تقدیم نگاه گرمتون می‌کنم.💫

با تشکر از دختر خاله عزیزم که در نوشتن این قسمت به من قوت قلب بسیاری داد.💖

فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

ما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی

ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات

ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران

ما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت

💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖

داستانداستان جنایی
۷
۱
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید